رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

یادداشتهای پراکنده

  روزهای زیادی از کودکی تا همین امروز که نرم نرم دارد ۴۳ سالم میشود تنها، اندوهگین و در انزوا بودم. هربار به گذشته برمیگردم یادم می‌آید یک گوشه ساکت‌تری نشسته بودم. توی حیاط خلوت پشت خانه، توی اتاق، توی آن اتاق مملو از لباس مهمانی‌ها، توی آیینه خیره به چشمهام، توی کارگاهم، گوشه‌ی یک روستا، پشت مبل بزرگ خانه وقتی همه خواب بودند و مادر نبود و من همیشه بی‌دلیل گریه میکردم! گریه کردن به مثابه خود ارضایی و به مثابه مناجاتی چیزی بود. حالا نمیدانم دیر شده یا نشده. اما نه تنها نمیخواهم گریه کنم بلکه میخواهم خیلی آگاهانه برگردم پشت مبل سیاه، توی حیاط خلوت و سایر جاها، موسیوی کوچک گریان را در آغوش بگیرم و بگویم ببین نمیخوام بهت بگم قرار است این‌گوهی که توشیم جای بهتری بشه اما باور کن اصلا ارزشش را نداره. میدونم قراره چی بشه، من از همونجا اومدم پیشت، اما ببین من من من من همیشه خدا کنارت هستم.. ما باهم این رو هم رد میکنیم .. موسیو تاجینو روز رحلت  #یادداشت_های_پراکنده

یادداشت‌های پراکنده

  از نظر من تنها دو فصل وجود دارد. فصل سرد و فصل گرم.   اما چند روز کوتاهی بین این دو فصل است. نه گرم و نه سرد. سبز و تنها. روزهایی برای سفر به خاطرات. گویی طبیعت میخواد تورا یاد کودکیت بیاندازد و ملقمه‌ی عطرها تورا هر روز که نه، هر دقیقه به خاطره‌ای میکشاند.  از نظر من بهشت جاییست که تو با هر عطر یاد خاطره که نه، به همان خاطره خواهی رفت #یادداشت_های_پراکنده  موسیو
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم ب...

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر ف...
• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در ...
مادام وایت عزیزم سلام این روزهای طولانی که برایتان ننوشتم اتفاقات زیاد و خوب و عالی و مزخرفی رخ داد . مثلا؟ مثلا یکی پنالتی آن یکی را گرفت و یکی هم جلوی دلار را نگرفت و یکی هم مدعی شد کسی را زیر نگرفت و یکی هم جان مدعی را گرفت. اَهم اخبار بماند برای روزی که بر تو افتدم نظر چهره به چهره روبرو. مادام وایت اما شب گذشته  سربازان گمنام ملکه‌ی بریتانیای کبیر توانستند مواد فروشان کلمبیایی را اذیت کنند. من شاید بیطرف باشم در فوتبال اما خوشحالم از بردشان. زیرا در انگلستان بازیکنی است به نام دل علی. این را که میشنوم یاد شما می افتم مادام. کافی بود اسمش هم باشد جان.. آنوقت می‌شد جانِ دل علی که معادل خودمانی‌اش می‌شود مادام وایت.. با صعود سه شیرها یادتان بیشتر از قبل، لبخند می آورد روی صورت زیبایم و قشنگتر میشوم. اینطور رویا میبافم در گرمای تموز موسیو تاجینو 13 تیرماه رشت. معادل خودمانی اهعواز #نامه
مادام وایت بانو  نمیدانم در دنیایی که شما هستید هم نیازی به فیلتر شکن هست؟ نمیدانم شما صدای مرا میشنوید؟ نمیدانم این نامه ها به دستتان میرسد؟ آیا باید نشست و گریه کرد بر بخت گمراه؟ گاهی فکر میکنم خداوند متعال این کشور را زده روی دکمه ی اتومات و رفته است به اروپا تا با آنها آبجوی گینس بنوشد. دیگر امیدی به ما ندارد و مارا به گرته‌ی فراموشی چیز کرده است وگرنه چطوری میشود دیگر؟ اینکه هنوز ماتحت آسمان باز نشده باید خبر بد بشنویم؟ از صبح بشنویم و ببینیم این حجم اخبار را؟ تازه هنوز بیدار نشدیم چنتا خبر بد اتفاق افتاده است. و شب.. وقتی میرویم بخوابیم خدارا ( همانی که رفته) شکر کنیم که حداقل خواب هست.. مادام وایت من معتقدم که خواب مهیجترین تفریح ما ایرانیان است مادام وایت. شمارا به خدای مستی میسپارم که در اروپا دارد به مدد موزیک زوربای یونانی ترقص میکند بیست و سوم اردی بهشتِ سالی که نکویی از باهارش پیدا بود #نامه
قصه که به اینجا رسید قرار بر این شد جای اینکه شرکت سامسونگ من و دیگر برندگان را سوار طیاره کند و ببرد شوروی، یک کردیت کارت سفری بدهد دستمان و توش را به مقدار معینی پر کند تا هرچه دلم میخواهد بکنم. اصلا روسیه نروم مثلا و به گفته شان : برو تایلند حالشو ببر و بقیه رو برو آنتالیا بزن به بدن و بقیه را برو استرالیا با کانگروها بپر بپر کن و چیزی هم اگر باقی ماند برو تهران کافه لمیز. از اینها گذشته فکری شده ام چه کنم؟ راشا را که حتما میروم. از بچگی وقتی به ساحل خزر میرفتم آرزو داشتم  شنا کنم بروم آنطرف و به اینطرفی ها دست تکان تکان بدهم.و به تلویزیون ملیشان شکایت ببرم که چی بود هی ما بچه بودیم وسط کارتون شبکه دو شما تصویر رقص باله می‌انداختی و میدانید در رشت هرکسی چرت و پرت میگوید بهش میگویند این یارو مسکوئه؟ اما چطور و کی بروم نمیدانم. تا همین الان که آنجا دارد برف میبارد و همه حجاب گرفتند عین 22 بهمن خودمان و خانمها همه مثل خاله خانباجی‌ها کله ها را بقچه کردند. البته من که به خانمها کاری ندارم. فقط جهت تنویر افکار عمومی و سعب العبور بودن جاده‌ها عرض کردم گاهی هم فکر میکنم یک سفر ارزان ب...

نامه هایی از رشت

مادام وایت عزیز گاهی اوقات از زمین و زمان به ستوه می‌آیم طوریکه گر تیر فتنه بارد فرق منش نشانه.. مثلا امروز همه‌ی شهر دیوانه شده بودند. هرکسی به قصد و نیت آزار آمده بود انگار. یکنفر آمد برقمان را قطع کرد. یکنفر توی تنگ ماهی ام قرمه سبزی ریخت ( خدایی) و دیگری موقع رانندگی میخواست همه‌ی رانندگان خاطی را به سزای اعمالشان برساند و تنبیه بدنی و بوقی بکندشان و دیگری و دیگری مادام وایتِ خوب من.. من اما وسط اینهمه دیوانه بازی طبیعت به شما فکر میکردم... اینکه باید خودم را برسانم به آخرین جایی که بودیم.. هنوز عطر شما کمی مانده است آنجا موسیو تاجینو #نامه
آقام و مامانم برای عید رفتند دوبی.   قبل از رفتنشان هم طوطی بزرگ جیغ جیغویشان را سپردند به من که این خودش یک داستان منفک دارد که بعداً برایتان خواهم نوشت. آژانس مسافرتی یک برگه داد دستشان که رویش اسم و رسم هتل و شرکت و چیزهایی از این قبیل را نوشته بود که وقتی رفتند فرودگاه گم نشوند. اسم هتل هم گلدن بیچ بود که من خنده کردم و رفتم به آقا گفتم مراقب باشد آنجا که رفت این بیچ را چیز دیگری تلفظ نکند که کلاً معنا و مفهومش عوض می‌شود. آقامون تو بمیری ام داد که بگو جان مامان چی است معنی اونیکی. خب ما هم از بچه‌های امروزی نیستیم که. هنوز شرم و حیا سرمان می‌شود. هنوز پایمان را ولو اگر در گچ باشد جلوی بزرگ‌تر دراز مراز نمی‌کنیم. هنوز یورش نمی‌بریم سمت غذا وقتی آقامون اولین کفگیر را نکشیده. هنوز از سر و کول زنمان جلوی والدینمان بالا نمی‌رویم و ماچ بازی راه نمی‌اندازیم.  بالاخره بعد از اینکه سرخ و سفید و ارغوانی و راه‌راه آرژانتینی شدم گفتم: به خانم‌هایی که رفتار پرخطر دارن میگن. آقام گفت: ها؟ خواهر زاده‌ام داد زد به *نده ها میگن! وقتی رسیدند دوبی مادر وویس فرستاد که...
سارا از مورچه ها میترسد. یا بدش می آید. اسپری میزند و نابودشان میکند. اسپری بدی هم میزند. من همیشه شاکی ام که میخواهد مورچه بکشد یا کرگدن مخفی در کابینتها را؟ یکبار چونان اسپری زد که مورچه و سوسک که هیچ. خدا هم یک هفته از خانه ما رفت که رفت. هر روز صبح قبل از اینکه سارا بیدار بشود به پیش قراول مورچه ها هشدار میدهم که اگر زودتر به قشونشان نگوید که عقب‌نشی و اینجا را ترک نکنند، هر لحظه ممکن است سارا بیایید با آن ابزار کشتار جمعی کاری بکند که به یاد یار و دیار آن چنان بگریید زار. که از جهان ره و رسم سفر براندازید.  پیش قراول هم میرود به فرمانده اش میگوید: ساکنین آن خانه دونفرند. زنی که هیچ ترحمی در کارش نیست و مردی مجنون که با مورچه ها حرف میزند
از من سوال میکنی اگر رئیس جمهور بودم چه میکردم با کشور؟ من اما خود مملکتی هستم متشکل از احزاب و سلایق و آب و هواهای گوناگون.  بخشی از افکارم از چیزی متنفر است و بخشی دیگر عشق به او می ورزد.  بخشی از من تکلیفش با هرچیزی سر راست است و بخشی دیگر دو به شک است همیشه.  بخشی از من آرامش طلب است ولیکن سندروم پای بی قرار دارم. من هر نیمه شب باید کودتای "که چی" را نافرجام بگذرام و صبح به صبح طوری رفتار کنم که انگار نه انگار میل مرگ داشت در من انقلاب مخملی میکرد من خودم را رد صلاحیت میکنم هر روز و صلاح مملکت خویش در آن میبینم که حبس خانگی باشم..
خرداد دارد به انتها می‌رسد اما هوا آن‌قدر خوب و دل است که به گیتی حکایت شد این داستان.  شب‌ها تا ساعت سه طراحی می‌کنم. شب می‌روم کنار پنجره؛ توی زندگانی نیمه بلندم این‌قدر ندیدم هوا خوب باشد این وقت سال.  دیشب که خوابم نبرد. بلند شدم. کوله‌پشتی را برداشتم. گوشی‌ام را شارژ کردم. دفتر طراحی‌ام را توی کوله‌ام انداختم و مدادم را تراشیدم. یک ساندویچ کتلت با پنیر و سبزی‌خوردن درست کردم. یک آب‌معدنی هم انداختم توی جیب کوله‌ام. رفتم بیرون قدم زدم. خیابان‌های تاریک را رد کردم. از جاده‌ها گذشتم به انزلی رسیدم. رفتم توی آب.. رفتم زیرآب. برای ماهی‌های دست تکان دادم، سوار یک اوزون‌برون شدم. هنوز شب به نیمه نرسیده بود که توی میدان سرخ مسکو بودم. یک ودکا خریدم و با ساندویچ کتلتم خوردم و هرچه اصرار کردند که بمانم، نماندم و به سمت رشت حرکت کردم. آفتاب‌نزده بود که با نان سنگک و کله‌پاچه به خانه برگشتم.  حیفم آمد اینها را به تو نگویم
1 گاهی اوقات می‌رویم کافه. هفته‌ای یک‌بار. با دوستان صحبت‌های به درد بخور می‌کنیم و قرار را بر این می‌گذاریم از آنجا که بیرون جستیم استانداردهای هنر را تغییر دهیم و متر و معیار هنرهای هفتگانه از این به بعد ما باشیم. صحبت‌های خوبی هم می‌کنیم در مورد فیلم و کتاب و زن‌ها 2 مدت‌هاست فیلم جدید ندیده‌ام. کتاب هم ده ورق خوانده و نخوانده گذاشتمش کنار و رفتم سراغ کار مردم تا زودتر انجامشان بدهم و بعد اصلاً یادم رفته همچون کتابی را قبلاً خریده بودم. 3 کار من شده نشستن پای تلویزیون و دیدنِ به جبر سریال‌های ترکیه. لپ تاب روشن است و نقاشی می‌کشم و سریال را به‌زور می‌بینم. اوایل شاکی بودم. اما حالا عادت کردم. اوایل فحش می‌دادم و غر می‌زدم زیر لبی و بعد از مدتی درباره سریال‌ها شروع کردم به اظهارنظر کردن. حالا گاهی اوقات برای اقواممان که از برخی قسمت‌ها جا ماندند تعریف می‌کنم آنچه گذشت را 4 گاهی اوقات کافه می‌رویم. دوستان من از فیلم‌های ژان لوک گدار و سینمای میشائیل هانکه حرف می‌زنند. من هیچ سر در نمی‌آورم. خدا خدا می‌کنم سؤالی از من نپرسند. همان بین خودشان به توافق برسن...
ما در خانه یمان آزادی عقیده داریم و به همه مهمانها احترام میگذاریم. ما جانماز و تسبیه و سجاده و مهر داریم برای کسی که نماز میخواهد بخواند. ما صلیب عیسی مسیح داریم برای کسی که میخواد دعا و توبه کند. ما شمع داریم برای کسی که میخواهد به نیروانا برسد. ما موتورسیکلت داریم برای کسی که میخواهد از راه بهم ریختن و سر هم کردنش به عروج عرفانی و ذن برسد. ما نمادی از لوح منشور کوروش داریم. ما یک بت افریقایی هم داریم. ما اتاقی داریم که توش هیچی نداریم برای کسانی که هیچی را قبول ندارند. و ما توی خانه مان چاقو داریم برای کسی که از صلیب و بقیه آن چیزهای دیگر خوشش نمی آید ولی قایمش کردیم که سر بقیه را نبرد

درخت زنگي

یکی از آن داستانهای که هرگز فراموشش نخواهم کرد و جزء اتفاقات نادر زندگیم است درخت گلابی است . باغچه خانه ما درخت زیاد داشت. گیلاس مشهدی، سیب، آلبالو، انجير و بوته توت‌فرنگی و گل‌های رنگارنگ.  " خونه روح مادرم بود که تو باغچه.. " آقامون طبق رسمی که نمی‌دانم از کجا آورده بود، همیشه از من می‌خواست که اولین محصول هر درخت را بچینم. می‌گفت پسر باید میوه را بچیند تا برکتش زیاد شود. بلندم می‌کرد تا میوه را از شاخه پربار درخت برکنم. درخت گلابی آن سال خیلی بابرکت و اولین باری بود که ثمر داده بود و شاخه‌هایش از آن‌همه میوه خم  باعث مباهات و افتخار آقا بود. اما آن روز عجیب عَموم مهمان ما بود. همان روزی که ولیعهد پدر- که من باشم- قرار بود اولین گلابی را بچیند. همه طی تشریفاتی به حیاط رفتیم. آقا به برادرش با لبخند گفت ببین درختمو .. كه درخت درست جلوی چشم‌های همگی ما از کمر شکست و روی زمین افتاد.. آقاجانم چانه‌اش می‌لرزید. عموم هم همین‌طور. آقا از سکته‌ی احتمالی و عمو از ترس ناشی از اینکه نکند چشمش شور باشد به‌زعم اخوی‌اش.. بیست‌وچند سال بعد. همین چند روز پیش. به آقاجان گ...
- بابا این بالنهای آرزو کجا میرن؟ - میرن سمت چین و چینی ها دوباره بسته بندیشون میکنن میفروشن دوباره به ما - چین اینطرفی نیست که اونوره - نه .. اونور سمت قم و جمکرانه اینوره چین. من میدونم یا تو؟ تو جغرافی نخوندی؟ جاده ابریشم، راه شوسه، کازرون، گاو خونی، صومعه سرا.. اینوره چین از راه ابریشم میره چین - چینی ها آرزومونو براورده میکنن؟ - نه .. نمیدونم.. حداقل جراتشو دارم بگم نمیدونم   - تو آرزو کردی بابا؟ آرزو داری؟ - آره معلومه که دارم. الان آرزوم اینه که این بالن کوفتی روشن بشه تو این باد و بارون - منم همین آرزو رو دارم - فکر کنم آره.. چینی ها باید آرزومونو براورده کنن
قسط دوم شهریه مدرسه را که دادم شجاع شدم! رفتم با معلم و مدیر مدرسه ی دخترم حرف زدم. گفتم که راضی نیستم از وضعیت این بچه. من انتظار بیشتری از دخترم دارم چون میدانم چه استعدادی دارد. اصلن من هیچی. من پدرش هستم و قربان دست و پای بلوریش میروم. بقیه چی؟ همگان چی؟ آنهایی که بهشان واضح و مبرهن است چی؟  گفتم: این بچه سیستم آ یو اس اپل را فوت آب است. شما الان بهش بگو یک اسکرین شات بگیر ببین چه کار میکند. یا مثلن برو اپ استور و بازی نصب کن. گفتند شرطی شده. گفتم: چند وقت پیش خواست برود  توی فیسبوکِ من دید فیلتر است رفت وی پی ان را روشن کرد. گفتند: چند حرکت کرده؟ گفتم دوتا. گفتند دوتا بیشتر نمی تواند. گفتم شما میخواهی بروی توی فیسبوک چند حرکت میزنی؟ دوتا دیگه گفتند آقا ما به بچه ی شما عکس گاو و گوسفند و مرغ و سبزه نشان دادیم گفتیم غذای ما کدام است سبزه را نشان داده بعد شما آیوس آئوس میکنی؟ گفتم : آ یو اس اولن. بعدش مگر دختر من توله ی گرگ یا پلنگ است که شما توقع دارید گاو درسته و زنده ببینید بگوید این غذای ماست؟ من توی این عمر درازم تا حالا صحنه سر بریدن و قطعه قطعه کردن و توی آبگوشت اندا...
1دیشب کار شکم کردم توی باشگاه.چون با یکنفر قرار گذاشته بودیم تا عید شکم را سیکس پک کنیم. 2 یک غلطی کردم و به مربی گفتم آقا این شیکم رو چیکارش کنیم؟ داد زد و یک گولاخی را فراخواند وبهش گفت با تجدد ( چرا همه فامیلی مرا صدا میزنند؟) کار شیکم کن. گولاخ دست زد به پشتم که مرا هدایت کند به قسمتی که دستگاههای مربوطه آنجاست. که بیشتر در حد هول دادن به اتاق بازجویی بود. 3 بعد گفت یک وزنه بیست کیلویی بیاورم و باهاش دراز نشست برم. سه تا 20 تا .. گفتم وای .. نمیشه .. گفت: بروم که رفتم.. 4 بعد مدام وسطش بلند میشدم حرف میزدم با کناری و از مصائبی که داشت بر من میرفت شکوه میکردم. مربی جدید میگفت برو برو و دعوتم کرد به سکوت و اینکه چرت و پرت نگویم. البته با ادبیات خودش 5 بعد گفت از اینجا آویزان بشو و پاهات را ببر توی دلت ( شبیه موقعیت مردی مصلوب روی صلیب. فکر کن بخواهد پاهایش را ببرد توی دلش. آنهم سه تا 20 تا.در حالیکه دستش میخ شده است به آنجا) 6 گفتم: وای مربی .. نمیتونم .. واسه اولین روز زیاده شما بمیری! گفت: نه نه برو. بعد گفت بخواب روی این تخته، پاتو سیخ کن جلو و سپس بیارش...