رد شدن به محتوای اصلی
قصه که به اینجا رسید قرار بر این شد جای اینکه شرکت سامسونگ من و دیگر برندگان را سوار طیاره کند و ببرد شوروی، یک کردیت کارت سفری بدهد دستمان و توش را به مقدار معینی پر کند تا هرچه دلم میخواهد بکنم. اصلا روسیه نروم مثلا و به گفته شان : برو تایلند حالشو ببر و بقیه رو برو آنتالیا بزن به بدن و بقیه را برو استرالیا با کانگروها بپر بپر کن و چیزی هم اگر باقی ماند برو تهران کافه لمیز.
از اینها گذشته فکری شده ام چه کنم؟ راشا را که حتما میروم. از بچگی وقتی به ساحل خزر میرفتم آرزو داشتم شنا کنم بروم آنطرف و به اینطرفی ها دست تکان تکان بدهم.و به تلویزیون ملیشان شکایت ببرم که چی بود هی ما بچه بودیم وسط کارتون شبکه دو شما تصویر رقص باله می‌انداختی و میدانید در رشت هرکسی چرت و پرت میگوید بهش میگویند این یارو مسکوئه؟
اما چطور و کی بروم نمیدانم. تا همین الان که آنجا دارد برف میبارد و همه حجاب گرفتند عین 22 بهمن خودمان و خانمها همه مثل خاله خانباجی‌ها کله ها را بقچه کردند.
البته من که به خانمها کاری ندارم. فقط جهت تنویر افکار عمومی و سعب العبور بودن جاده‌ها عرض کردم
گاهی هم فکر میکنم یک سفر ارزان بروم روسیه و بعد یک سفر دیگر با منزل بروم یکجای دیگر. گاه گداری هم میگویم بابا جام جهانی آمده بالای سرت. سه کورس ماشین بشینی میروی سنپطرزبورگ. برو یک جام جهانی ببین. چی بود هر چهارسال یکبار بالش می اندازی جلوی تلویزون و تکرار مکررات گلهای زده و اوتهای رفته و تماشگران نیمه اول را در نیمه دوم از صداوسیما میبینی؟
مسی و رونالدو آخرین بارشان است توپ میزنند در جام جاهانی. بپر وسط زمین جیمی جامپ بشو و پرچم دنیا فقط رشت و سپیدرود اگر بمیرد ماهی ها به چیز میروند را دور زمین بچرخان و تو بدو ،کا گ ب بدو، تو بدو کا گ ب بدو...
یا اگر دوربین آمد سمتت، اینجای بالای باسنت بنویس تا 1400 با روحانی..
اما ترجیح این است جام جهانی را دراز بکشم جلوی تلویزیون، زیر کولر.اگر بروم بد عادت میشوم و هر بار هر بار میخواهم بروم آنجا آبروی هرچی کوروش کبیر و صغیر و مدیوم را ببرم.





نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

یادداشتهای پراکنده

  روزهای زیادی از کودکی تا همین امروز که نرم نرم دارد ۴۳ سالم میشود تنها، اندوهگین و در انزوا بودم. هربار به گذشته برمیگردم یادم می‌آید یک گوشه ساکت‌تری نشسته بودم. توی حیاط خلوت پشت خانه، توی اتاق، توی آن اتاق مملو از لباس مهمانی‌ها، توی آیینه خیره به چشمهام، توی کارگاهم، گوشه‌ی یک روستا، پشت مبل بزرگ خانه وقتی همه خواب بودند و مادر نبود و من همیشه بی‌دلیل گریه میکردم! گریه کردن به مثابه خود ارضایی و به مثابه مناجاتی چیزی بود. حالا نمیدانم دیر شده یا نشده. اما نه تنها نمیخواهم گریه کنم بلکه میخواهم خیلی آگاهانه برگردم پشت مبل سیاه، توی حیاط خلوت و سایر جاها، موسیوی کوچک گریان را در آغوش بگیرم و بگویم ببین نمیخوام بهت بگم قرار است این‌گوهی که توشیم جای بهتری بشه اما باور کن اصلا ارزشش را نداره. میدونم قراره چی بشه، من از همونجا اومدم پیشت، اما ببین من من من من همیشه خدا کنارت هستم.. ما باهم این رو هم رد میکنیم .. موسیو تاجینو روز رحلت  #یادداشت_های_پراکنده

آخه آقامه دوسش دارم ( یه یه یه یه نُنُر ! )

امشب که نه فردا عاشورا است یا تاسوعا ؟ من نمی دانم کدامیکی اولی است . حوصله ندارم به این چیزها فکر کنم .احترامتان سر جای خودش . عذا دار باشید یا عزا دار باشید . در عالم خودتان سیر کنید . خوشبحالتان اما بروید جان مادرتان توی خانه خودتان این کار را بکنید من می خواهم آلبوم جدید شاهین نجفی را گوش کنم که تازه دانلود کردم . این مرد بسیار موزیک وکلام زیبایی دارد اما خودش به شدت بی شخصیت و لمپن است . من رشتی ام مثل کامبیز وی او ای و احتمالن با انزلی چی ها مشکل باید داشته باشم . این انزلی چی ها هستند که مشکل دارند با همه . دعوا دارند کلن . توی خیابان الکی بهت گیر می دهند و گله ای میریزند سرت و با چاقو می زنندت حتی اگر حامله باشی . قدیمها که اینطوری بودند الان نمی دانم آدم شده اند یا نه ! باری، از این سر وصدا می گفتم .الان یک نواری گذاشته اند زیر پاساژ که من یک لحظه در خودم بودم دیدم صدای جیغ و داد می آید . یک آن فکر کردم مردم سوار بر سفینه شهر بازی شده اند اما داشتند عزاداری میکردند . یک یارویی با یک صدایی که عین فیلمهای پور.ن  بود حین حین حین حین میکند و مردم استقبال میکنند از این جست و خیز یک...
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم ب...