رد شدن به محتوای اصلی

درخت زنگي

یکی از آن داستانهای که هرگز فراموشش نخواهم کرد و جزء اتفاقات نادر زندگیم است درخت گلابی است.

باغچه خانه ما درخت زیاد داشت. گیلاس مشهدی، سیب، آلبالو، انجير و بوته توت‌فرنگی و گل‌های رنگارنگ.
 "خونه روح مادرم بود که تو باغچه.. "
آقامون طبق رسمی که نمی‌دانم از کجا آورده بود، همیشه از من می‌خواست که اولین محصول هر درخت را بچینم. می‌گفت پسر باید میوه را بچیند تا برکتش زیاد شود.
بلندم می‌کرد تا میوه را از شاخه پربار درخت برکنم.
درخت گلابی آن سال خیلی بابرکت و اولین باری بود که ثمر داده بود و شاخه‌هایش از آن‌همه میوه خم  باعث مباهات و افتخار آقا بود.
اما آن روز عجیب عَموم مهمان ما بود. همان روزی که ولیعهد پدر- که من باشم- قرار بود اولین گلابی را بچیند. همه طی تشریفاتی به حیاط رفتیم. آقا به برادرش با لبخند گفت ببین درختمو.. كه درخت درست جلوی چشم‌های همگی ما از کمر شکست و روی زمین افتاد.. آقاجانم چانه‌اش می‌لرزید. عموم هم همین‌طور. آقا از سکته‌ی احتمالی و عمو از ترس ناشی از اینکه نکند چشمش شور باشد به‌زعم اخوی‌اش..
بیست‌وچند سال بعد. همین چند روز پیش. به آقاجان گفتم: آقا یادته اون درخت گلابی رو؟ حرفم هنوز تمام نشده بود که از جایش پرید و گفت: تو هم یادته علی؟ 
- من همه چی یادمه
+ میدونی علی؟ اون درخت من بودم.. منی که زندگی می‌خواست بگه به ثروت و قدرتت نناز و سالها بعد دیدی که چی به سر کار و بارم اومد و چطوری شدم... 
به آقاجان نگفتم که قبلش می‌خواستم تعریف کنم آن درخت من بودم. جوان، خوش‌پوش؛ و ظاهری شاد و سرخوش و بی‌غم. اما یکهو خدارا چه دیدی از وسط شقه شدم. از درونم کسی خبر ندارد.
"حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد.."
نگفتم و قرار نیست به او بگویم. قرار نیست کسی چیزی به کسی بگوید و در این مسابقه‌ی من بودم من بودم برنده بشود.
 میدانم همه‌ی نفراتِ آن روز، خودشان را در درخت دیدند. خواهرهایم. مادرم. عمویم.. 
آن درخت، درخت زندگی بود

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

یادداشتهای پراکنده

  روزهای زیادی از کودکی تا همین امروز که نرم نرم دارد ۴۳ سالم میشود تنها، اندوهگین و در انزوا بودم. هربار به گذشته برمیگردم یادم می‌آید یک گوشه ساکت‌تری نشسته بودم. توی حیاط خلوت پشت خانه، توی اتاق، توی آن اتاق مملو از لباس مهمانی‌ها، توی آیینه خیره به چشمهام، توی کارگاهم، گوشه‌ی یک روستا، پشت مبل بزرگ خانه وقتی همه خواب بودند و مادر نبود و من همیشه بی‌دلیل گریه میکردم! گریه کردن به مثابه خود ارضایی و به مثابه مناجاتی چیزی بود. حالا نمیدانم دیر شده یا نشده. اما نه تنها نمیخواهم گریه کنم بلکه میخواهم خیلی آگاهانه برگردم پشت مبل سیاه، توی حیاط خلوت و سایر جاها، موسیوی کوچک گریان را در آغوش بگیرم و بگویم ببین نمیخوام بهت بگم قرار است این‌گوهی که توشیم جای بهتری بشه اما باور کن اصلا ارزشش را نداره. میدونم قراره چی بشه، من از همونجا اومدم پیشت، اما ببین من من من من همیشه خدا کنارت هستم.. ما باهم این رو هم رد میکنیم .. موسیو تاجینو روز رحلت  #یادداشت_های_پراکنده

آخه آقامه دوسش دارم ( یه یه یه یه نُنُر ! )

امشب که نه فردا عاشورا است یا تاسوعا ؟ من نمی دانم کدامیکی اولی است . حوصله ندارم به این چیزها فکر کنم .احترامتان سر جای خودش . عذا دار باشید یا عزا دار باشید . در عالم خودتان سیر کنید . خوشبحالتان اما بروید جان مادرتان توی خانه خودتان این کار را بکنید من می خواهم آلبوم جدید شاهین نجفی را گوش کنم که تازه دانلود کردم . این مرد بسیار موزیک وکلام زیبایی دارد اما خودش به شدت بی شخصیت و لمپن است . من رشتی ام مثل کامبیز وی او ای و احتمالن با انزلی چی ها مشکل باید داشته باشم . این انزلی چی ها هستند که مشکل دارند با همه . دعوا دارند کلن . توی خیابان الکی بهت گیر می دهند و گله ای میریزند سرت و با چاقو می زنندت حتی اگر حامله باشی . قدیمها که اینطوری بودند الان نمی دانم آدم شده اند یا نه ! باری، از این سر وصدا می گفتم .الان یک نواری گذاشته اند زیر پاساژ که من یک لحظه در خودم بودم دیدم صدای جیغ و داد می آید . یک آن فکر کردم مردم سوار بر سفینه شهر بازی شده اند اما داشتند عزاداری میکردند . یک یارویی با یک صدایی که عین فیلمهای پور.ن  بود حین حین حین حین میکند و مردم استقبال میکنند از این جست و خیز یک...
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم ب...