رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

1- در دهه شصت اتفاق افتاد 2- عمه ما از ژاپن برگشته بود و ما رفته بودیم آخر شبی خانه شان تا ببینیمش . ژاپن آن موقع ها خیلی اپیدمی بود. هم مهاجرت به آنجا و کار کردن و هم سریالهایش. یادتان نمیدانم هست یا نیست. قبل از اوشین یک سریالی بود با محوریت یک پسر بچه به اسم شوئیچی که با اختلاف بدبختر از اوشین بود. خیلی علاقه افلاطونی داشتم به آن پسر بچه. به شوهر عمه ام گفته بودم حتمن سلام من را برساند بهش. 3- باری. اینها برگشتند و ما هم خیلی خوشحال بودیم که یک فامیل ژاپن رفته توی قوم و خویشمان است. گفتیم برویم ببینیم چی تعریف می کنند از آن سرزمینهای شمالی. آن زمان وقتی یکی از خارج بر میگشت موز و کیسه ی نایلونی هم سوغاتی محسوب میشد و سرش دعوا بود. ما هم طبعاً نیم نگاهی داشتیم به چمدانشان. 4 - اما عمه مارا فراموش کرده بود. چیزی نیاورد. حتا موزها هم وقتی رسیده بودیم تمام شده بود. ولی برای دخترای عمه دیگرم دوتاعروسک آورده بود به چه قشنگی. یکی از عروسکها حامله بود اصلن. خود دختر عمه ام بهم گفت: علی اینو ببین واسم از جاپن آوردن و مادرش که عمه دیگرم بود بد بهش نگاه کرد. 5- بابای ما را کارد می...
1 ) مدتها بعد از اتفاقاتی تلخی که برایم افتاد با نفرت به آدمهای داستان و آن قضایا نگاه میکردم. نمی توانستم ببخشمشان. خودم را هم نمی توانستم ببخشم. کینه همه وجودم را گرفت. با خودم میگفتم این طبیعی است و همه همینطورند. باید بگذاری تمام بشود. اما نمی شد کافی بود یک چیزی پیش بیایید و من یاد رخدادی بیوفتم که موجبات این همه نفرت بود. چرا تمام نمی شد؟ پس تا کی ادامه دارد؟ 2 ) ماه پیش، بعد از 5 سال قسطهای بانک تمام شد. اما من هر روز که از جلوی شعبه ی بانک رد میشوم نگرانم. میگویم قسطم عقب افتاد و جریمه می آید روش.. یک ماه است که من هر روز تشویش دارم و بعد به خودم میگویم قسطها تمام شد آقا. تمام شد و دیگر بهش فکر نکن. 3 ) تمام شد.. اما توی ذهن من تمام نشد. این طبیعی نبود. رخداد پیش آمده دیگر تمام شد. مثل قسطهای بانک. مثل جوانی. مثل تابستان و باهار. مثل روزهای رفته.. مثل دقایقی که گذشت.. مثل مویی که سیاه بود. مثل مادر که شبیه عروسک بود و بابا که قوی ترین مرد دنیا .. این هم گذشت، حالا هر چقدر هم که میخواهد جلوی چشم باشد. اما، تمام شد
1 پنجشنبه ای کرج و تهران بودم. چرا؟ برای تولد یکی از بچه های خردسال مرفه ی فامیل که اتوماتیک و ناخواسته خوشبخت به دنیا آمده. تولدی که همه بزرگسالان مرفه بودند و مثل زمان ما خبری از شور و هیجان بچه ها نبود 2 یکی از پسرهای فامیل که تا چند وقت پیش التماس میکرد دسته اول پلی استیش را به او بدهم ، پورشه خریده برای خودش و برای تولد پدرش- به پاس یک عمر زحمت کشیدن- اوپتیما. یک عدد ساعت 40 میلیونی هم دستش بود که اگر 50 تومن هم بود من نمیخریدمش از بس قیافه نداشت قدرت خدا. حالا من نمیدانم شاید موتور ساعتش موتور لگزوز یا تویوتایی چیزی بود. 3 من برای آقاجانم تنها باری که ولخرجی کردم یک پرس کباب و کوجه و سنگک از جهانگیر کبابی خریدم که خوشش نیامد و گفت کاش از محرم چلویی میخریدی. 4 مجلسی بود برای خودش. همانجا از لج اسم و شماره همه شان را از تلگرامم پاک کردم. کار دیگری از دستم بر نمی آمد. حرصم خالی نشد اما. چهار پنج تا سیخ کباب هم برداشتم ریختم توی کیسه تا برای گربه های خیابان ببرم. 5 کبابش آنقدر سلطانی و شیک بود که گربه ها باورشان نمیشد.. میگفتن داداش بی خیال بابا.. خودت بخور.. زنت چی؟ سگت چی...
مدام سفارش کار میگیرم. روی چند کتاب همزمان کار میکنم. هیچ ساعت خالی برای خودم نگذاشتم. کلاس زبان میروم و در تنهایی هم مدام روی لغات و اصطلاحات انگلستانی تمرین میکنم. دیروز هم رفتم باشگاه بدنسازی - بعد از چندین سال- اسم نوشتم. لحظه هام پرشده و وقت غم خوردن ندارم.  نمیخواهم به چیزی فکر کنم و دلم میخواهد فقط شاهد ماجراها باشم.  اما فکر راه خودش را پیدا میکند لاکردار. جلوی درد را نمیشود گرفت. مثل دود و آب و سرفه یکهو وسط دوچرخه زدن توی باشگاه اندوه می آید و بهت میگوید: اون هیچو قت دوچرخه سواری نکرد علی .. تندتر رکاب میزنم .. تندتر ... تندتر... و دور می شوم از فکر و خیال. با دوچرخه ای که مرا به هیچ کجا نخواهد برد
نشسته بودیم در یک جمعی و داشتیم چیزبرگر میخوردیم و یک فضای بخور بخور خوبی بود آنجا وسط کاخ سعدآباد. یک گربه ای هم بود در آن حوالی شبیه دو طفلان مسلم و گردنش را یه وری کرده بود. مشخض بود استطاعت مالی ندارد و چشمش به دست و بال چرب و چیلی ما بود. کسی هم مادر مرده را محلش نمیداد یکذره.  من آمدم جلوی سرمایه داران چیزبرگر خور افه بیایم که چقدر خوب و کول و حیوان دوست هستم و از مال خودم به فقرا میدهم و این حرکت را توی چشم کور شده ی کاپیتالیسم بکنم. اونم نه گذاشت و نه برداشت چنگ گرفت دستم را و خون زد بیرون از چندجا. که یکی از آن بورژوازی ها یک دستمال مرطوب در آورد و داد تا دستم را تمیز کنم. به گربه گفتم : چته تو؟ شعور نداری؟ گفت: نه منو میگی؟ کارد میزدی خون نمی آمد..محل سگ ندادم و رفتم نشستم و به گارسون گفتم همون همیشگی. با چشم غره به گربه هه این را گفتم.
می‌خواهم بروم داخل خانه و توی اتاقم خودم را حبس کنم و روی اختراعم کار کنم. اختراعم؟ اختراعم ساختن گلوله‌های است که وقتی به آدم برخورد می‌کند جای کشتنش روی افکارش تغییرات مثبت و قابل توجهی می‌گذارد. اختراعم که تمام شد ببرمش بدهم به متفقین تا بدهند به تک تیر انداز‌ها تا داعشی‌ها را مورد هدف قرار بدهند. مرد داعشی همانجا جامعه‌اش را عوض می‌کند و ریشش را می‌تراشد و به کشورش می‌رود و شغل شریفی را آغاز می‌کند. * مکاشفات آینده: مرد و زن داعشی که با گلوله اختراعی من شغل دیگری برای خود پیدا کرده و دیگر آدم نمی‌کشد. آدمهای بهتری شده‌اند.  او امروز یک راننده تاکسی است اما روزهای بارانی فقط دربست سوار می‌کند. او یک کارمند است اما تلفن کسی را جواب نمی‌دهد و کار مردم را به فردا و پس فردا می‌اندازد او یک رئیس بانک است و فقط به پولدار‌ها سلام می‌کند او یک پزشک است و زیر می‌زی می‌گیرد تا بهتر عمل کند او یک قصاب است و فکر می‌کند از کجای گوشت به مشتری بدهد که ضرر نکند او یک مقام عالی رتبه است و اختلاس می‌کند او یک همسر است و خیانت پیشگی می‌کند و... باید برگردم و دوز گلوله را زیادترش کنم...
قبل از همه ی روزها یا پیش درامد: "آقای سوسور مردی بود که بیست سال هر روز همان کار دیروز را میکرد. و خسته بود از این بابت و احساس افسردگی میکرد. اما زندگی خوب و مرفه و زن و بچه و ماشین و خانه و زندگی داشت" روز اول: آقای سوسور یک روز پیغامی در وایبر دید با این مضمون که اگر میخوای مغز را ورزش بدهی کارهای همیشگی را نکن. کارهای جدید بکن. با دست چپ مسواک بزن مثلن و کارهای دیگر بکن. آقای سوسور گفت: از فردا فردا: آقای سوسور صبح از خواب بیدار شد. از طرف دیگر تخت پرید پایین. صورتش را نشست. صبحانه نخورد. با دست چپ مسواک زد. با دست چپ بند کفشش را بست. تصمیم گرفت سوار اتومبیلش نشود و پیاده برود سرکار روز سوم: آقای سوسور بر اثر شدت ضربه وارده به سر و برخورد با یک نیسان آبی رنگ که متعلق به برادر آقای دودور بود کشته شد. آقای دودور یکروز پیغامی در وایبر دید که همان پیغام فورواردی آقای سوسور بود. او تصمیم گرفت از طرف دیگر تخت بپرد. صورتش را بشورد. مسواک بزند. تا خرتناق صبحانه بخورد. ایستاده نشاشد و با اتومبیل برادرش سر کار برود. ادامه ندارد