رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

ما در خانه یمان آزادی عقیده داریم و به همه مهمانها احترام میگذاریم. ما جانماز و تسبیه و سجاده و مهر داریم برای کسی که نماز میخواهد بخواند. ما صلیب عیسی مسیح داریم برای کسی که میخواد دعا و توبه کند. ما شمع داریم برای کسی که میخواهد به نیروانا برسد. ما موتورسیکلت داریم برای کسی که میخواهد از راه بهم ریختن و سر هم کردنش به عروج عرفانی و ذن برسد. ما نمادی از لوح منشور کوروش داریم. ما یک بت افریقایی هم داریم. ما اتاقی داریم که توش هیچی نداریم برای کسانی که هیچی را قبول ندارند. و ما توی خانه مان چاقو داریم برای کسی که از صلیب و بقیه آن چیزهای دیگر خوشش نمی آید ولی قایمش کردیم که سر بقیه را نبرد

درخت زنگي

یکی از آن داستانهای که هرگز فراموشش نخواهم کرد و جزء اتفاقات نادر زندگیم است درخت گلابی است . باغچه خانه ما درخت زیاد داشت. گیلاس مشهدی، سیب، آلبالو، انجير و بوته توت‌فرنگی و گل‌های رنگارنگ.  " خونه روح مادرم بود که تو باغچه.. " آقامون طبق رسمی که نمی‌دانم از کجا آورده بود، همیشه از من می‌خواست که اولین محصول هر درخت را بچینم. می‌گفت پسر باید میوه را بچیند تا برکتش زیاد شود. بلندم می‌کرد تا میوه را از شاخه پربار درخت برکنم. درخت گلابی آن سال خیلی بابرکت و اولین باری بود که ثمر داده بود و شاخه‌هایش از آن‌همه میوه خم  باعث مباهات و افتخار آقا بود. اما آن روز عجیب عَموم مهمان ما بود. همان روزی که ولیعهد پدر- که من باشم- قرار بود اولین گلابی را بچیند. همه طی تشریفاتی به حیاط رفتیم. آقا به برادرش با لبخند گفت ببین درختمو .. كه درخت درست جلوی چشم‌های همگی ما از کمر شکست و روی زمین افتاد.. آقاجانم چانه‌اش می‌لرزید. عموم هم همین‌طور. آقا از سکته‌ی احتمالی و عمو از ترس ناشی از اینکه نکند چشمش شور باشد به‌زعم اخوی‌اش.. بیست‌وچند سال بعد. همین چند روز پیش. به آقاجان گ...
- بابا این بالنهای آرزو کجا میرن؟ - میرن سمت چین و چینی ها دوباره بسته بندیشون میکنن میفروشن دوباره به ما - چین اینطرفی نیست که اونوره - نه .. اونور سمت قم و جمکرانه اینوره چین. من میدونم یا تو؟ تو جغرافی نخوندی؟ جاده ابریشم، راه شوسه، کازرون، گاو خونی، صومعه سرا.. اینوره چین از راه ابریشم میره چین - چینی ها آرزومونو براورده میکنن؟ - نه .. نمیدونم.. حداقل جراتشو دارم بگم نمیدونم   - تو آرزو کردی بابا؟ آرزو داری؟ - آره معلومه که دارم. الان آرزوم اینه که این بالن کوفتی روشن بشه تو این باد و بارون - منم همین آرزو رو دارم - فکر کنم آره.. چینی ها باید آرزومونو براورده کنن
قسط دوم شهریه مدرسه را که دادم شجاع شدم! رفتم با معلم و مدیر مدرسه ی دخترم حرف زدم. گفتم که راضی نیستم از وضعیت این بچه. من انتظار بیشتری از دخترم دارم چون میدانم چه استعدادی دارد. اصلن من هیچی. من پدرش هستم و قربان دست و پای بلوریش میروم. بقیه چی؟ همگان چی؟ آنهایی که بهشان واضح و مبرهن است چی؟  گفتم: این بچه سیستم آ یو اس اپل را فوت آب است. شما الان بهش بگو یک اسکرین شات بگیر ببین چه کار میکند. یا مثلن برو اپ استور و بازی نصب کن. گفتند شرطی شده. گفتم: چند وقت پیش خواست برود  توی فیسبوکِ من دید فیلتر است رفت وی پی ان را روشن کرد. گفتند: چند حرکت کرده؟ گفتم دوتا. گفتند دوتا بیشتر نمی تواند. گفتم شما میخواهی بروی توی فیسبوک چند حرکت میزنی؟ دوتا دیگه گفتند آقا ما به بچه ی شما عکس گاو و گوسفند و مرغ و سبزه نشان دادیم گفتیم غذای ما کدام است سبزه را نشان داده بعد شما آیوس آئوس میکنی؟ گفتم : آ یو اس اولن. بعدش مگر دختر من توله ی گرگ یا پلنگ است که شما توقع دارید گاو درسته و زنده ببینید بگوید این غذای ماست؟ من توی این عمر درازم تا حالا صحنه سر بریدن و قطعه قطعه کردن و توی آبگوشت اندا...
1دیشب کار شکم کردم توی باشگاه.چون با یکنفر قرار گذاشته بودیم تا عید شکم را سیکس پک کنیم. 2 یک غلطی کردم و به مربی گفتم آقا این شیکم رو چیکارش کنیم؟ داد زد و یک گولاخی را فراخواند وبهش گفت با تجدد ( چرا همه فامیلی مرا صدا میزنند؟) کار شیکم کن. گولاخ دست زد به پشتم که مرا هدایت کند به قسمتی که دستگاههای مربوطه آنجاست. که بیشتر در حد هول دادن به اتاق بازجویی بود. 3 بعد گفت یک وزنه بیست کیلویی بیاورم و باهاش دراز نشست برم. سه تا 20 تا .. گفتم وای .. نمیشه .. گفت: بروم که رفتم.. 4 بعد مدام وسطش بلند میشدم حرف میزدم با کناری و از مصائبی که داشت بر من میرفت شکوه میکردم. مربی جدید میگفت برو برو و دعوتم کرد به سکوت و اینکه چرت و پرت نگویم. البته با ادبیات خودش 5 بعد گفت از اینجا آویزان بشو و پاهات را ببر توی دلت ( شبیه موقعیت مردی مصلوب روی صلیب. فکر کن بخواهد پاهایش را ببرد توی دلش. آنهم سه تا 20 تا.در حالیکه دستش میخ شده است به آنجا) 6 گفتم: وای مربی .. نمیتونم .. واسه اولین روز زیاده شما بمیری! گفت: نه نه برو. بعد گفت بخواب روی این تخته، پاتو سیخ کن جلو و سپس بیارش...
در میانه ی جشن عقد کنان رفته بودم توالت که دیدم یک چیزی مثل اپُل روی زمین افتاده. یکی دیگر که آمد و رد شد گفت این اپل نیست و پروتز باسنه و چرا یه دونه است؟ و بعد دستش را خشک کرد و رفت. من رفتم نشستم سر جایم و تمام مدت به باسنها نگاه میکردم تا ببینم چه کسی یک وری است. یا لق میزند یا موقع رقصیدن تعادل ندارد. خانم کنار دستی ام به من گفت: پسر تو خیلی چش چرونی میکنی! که برایش داستان پروتز را تعریف کردم که خیلی جا خورد و تا آخر جشن از جایش بلند نشد
دیشب مربی باشگاه بعد از تمرین ( که فقط روی پاهام کار کردم) یک ربع برایم توضیح میداد در مورد فواید کار روی پا و قوی بودنشان برای یک مرد و راههای رسیدن به ارگاسم و این حرفها. و بعد شروع کرد در مورد فواید آزاد شد تستوسترون در بدن و شکل گیری اسپرم و اثراتش روی عضلات بازو ، می می و در کل بالاتنه برایم گفتن تا که رسید به سکس و الکل و فروش مکلملهای اسپرم شامپانزه که خوی وحشیگری در انسان تولید میکند و "اینقدش کلی تومان قیمت دارد و چیزهای عجیب دیگر.  بعد گفت الکل میخوری؟  گفت: کم تر بخور گفتم آبجو نداری آق مربی؟ گفت برو فولان خیابون فولان رستوران اگه زنش بود بگو مسعود رو کار دارم مسعود اومد بگو من گفتم. بعد گفت: من میگم نخور تو آدرس میگیری ازم؟ و سپس ادامه داد و همان چیزها را تکرار کرد و از تجربات همخوابگی هایش و نقش به سزای جلسه ای یکبار روی پاها کار کردن و دیدن نتایجش توی تخت خواب صحبت کرد بعدن اینا رو کِی گفت؟ وقتی من داشتم روی تردمیل می دویدم و از اینکه چرا نمی توانم ازش فرار کنم از خدا دلخور بودم