رد شدن به محتوای اصلی

:(

من یک عقب مانده خبری هستم . من الان دارم گریه میکنم برای آن کودکی که بر اثر شکنجه والدینش مرد .. من الان دارم گریه می کنم .. من الان تازه فهمیدم چی شد .من الان تازه دارم فحش می دهم به هرچه فرهنگ ایرانی اسلامی .. من دارم میروم دم پنجره آب کولر گازی را که جمع شده بریزم روی سر این مردم و این مرزپرگهر .. من دارم گریه میکنم و دلم میخواست چیزی دیگری بپاشم روی این مردم . من یکروز که دارم میروم از ایران لب مرز آن کار را خواهم کرد .. من می خواهم بروم یک شعر از میرزاده عشقی بخوانم . من دارم گریه میکنم و دوست دارم الان زود بروم خانه دخترم را تنگ در آغوش بگیرم . من دلم می خواهد برم آن پسرک را از خاک در بیاورم ، گل وچل را از روی صورتش بزنم کنار و تند تند بوسش کنم .. مرگ بر فرهنگ ایرانی اسلامی .بلانسبت هم نمی گویم

نظرات

‏امین گفت…
منمم دیشب وقتی گزارش ابپاش رو از 20:30 دیدم رفتمم که همون شعر عشقی رو بخونم
کلا این مملکت رو که جدی بگیری نیاز داری هر دقیقه اون شعر عشقی رو بخونی
nasrin(etrezan گفت…
yek sistem ba filter bshkan gir avordam unam vase yek saat....30min gozashto mahve neveshtehaye toam..inam mamlekate k............??
Unknown گفت…
اوف ...
نرگس گفت…
خب. اول اینکه مرررسی. من خعلی خوشحال شدم بابت تبریکِ شما :)
بعد اینکه شغلِ آدمها خیلی روح و روحیاتشونو تحت تاثیر قرار میده و لذا، من خیلی خوشحالم که یه دوستِ کارتونیست دارم
‏بیتا گفت…
امروز شنیدم هر 5 ساعت در آمریکا یک بچه بابت کودک آزاری جونشو از دست میده یعنی این فرهنگ فراگیر ایرانی اسلامیه که به اونجا هم رسیده؟
یاد این نوشته شما افتادم که گناه رو به گردن فرهنگ ایرانی اسلامی انداخته بود....

پست‌های معروف از این وبلاگ

آخه آقامه دوسش دارم ( یه یه یه یه نُنُر ! )

امشب که نه فردا عاشورا است یا تاسوعا ؟ من نمی دانم کدامیکی اولی است . حوصله ندارم به این چیزها فکر کنم .احترامتان سر جای خودش . عذا دار باشید یا عزا دار باشید . در عالم خودتان سیر کنید . خوشبحالتان اما بروید جان مادرتان توی خانه خودتان این کار را بکنید من می خواهم آلبوم جدید شاهین نجفی را گوش کنم که تازه دانلود کردم . این مرد بسیار موزیک وکلام زیبایی دارد اما خودش به شدت بی شخصیت و لمپن است . من رشتی ام مثل کامبیز وی او ای و احتمالن با انزلی چی ها مشکل باید داشته باشم . این انزلی چی ها هستند که مشکل دارند با همه . دعوا دارند کلن . توی خیابان الکی بهت گیر می دهند و گله ای میریزند سرت و با چاقو می زنندت حتی اگر حامله باشی . قدیمها که اینطوری بودند الان نمی دانم آدم شده اند یا نه ! باری، از این سر وصدا می گفتم .الان یک نواری گذاشته اند زیر پاساژ که من یک لحظه در خودم بودم دیدم صدای جیغ و داد می آید . یک آن فکر کردم مردم سوار بر سفینه شهر بازی شده اند اما داشتند عزاداری میکردند . یک یارویی با یک صدایی که عین فیلمهای پور.ن  بود حین حین حین حین میکند و مردم استقبال میکنند از این جست و خیز یک...

یادداشتهای پراکنده

  روزهای زیادی از کودکی تا همین امروز که نرم نرم دارد ۴۳ سالم میشود تنها، اندوهگین و در انزوا بودم. هربار به گذشته برمیگردم یادم می‌آید یک گوشه ساکت‌تری نشسته بودم. توی حیاط خلوت پشت خانه، توی اتاق، توی آن اتاق مملو از لباس مهمانی‌ها، توی آیینه خیره به چشمهام، توی کارگاهم، گوشه‌ی یک روستا، پشت مبل بزرگ خانه وقتی همه خواب بودند و مادر نبود و من همیشه بی‌دلیل گریه میکردم! گریه کردن به مثابه خود ارضایی و به مثابه مناجاتی چیزی بود. حالا نمیدانم دیر شده یا نشده. اما نه تنها نمیخواهم گریه کنم بلکه میخواهم خیلی آگاهانه برگردم پشت مبل سیاه، توی حیاط خلوت و سایر جاها، موسیوی کوچک گریان را در آغوش بگیرم و بگویم ببین نمیخوام بهت بگم قرار است این‌گوهی که توشیم جای بهتری بشه اما باور کن اصلا ارزشش را نداره. میدونم قراره چی بشه، من از همونجا اومدم پیشت، اما ببین من من من من همیشه خدا کنارت هستم.. ما باهم این رو هم رد میکنیم .. موسیو تاجینو روز رحلت  #یادداشت_های_پراکنده
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم ب...