رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

«جنگ که تمام شد سرباز به خانه برگشت.اما نان نداشت آدمی را دید که نان در دست داشت. او را کشت قاضی گفت: می‌دانی که حق نداری آدم بکشی؟ سرباز گفت: چرا حق ندارم؟» ** براي من پيش آمده كتابي ملكه ذهنم بشود. راستش را بخواهيد زياد اعصاب كتاب خواندن ندارم. سرانه‌ي مطالعه من در روز و ماه و سال زياد است. اما كتاب را چه عرض كنم. روح بي‌قرار من نميتواند بنشيند يك كتاب كت و كلفت را يكنفس بخواند. كتابها را ميخرم براي روزها و شبهاي سالخوردگي ام. وای..بگذريم " اندوه عيسي " كتابي است كه با اين وضعيت كه بالاتر گفتم ، اما چندين و چندبار خواندمش و بازهم خواهم خواند. داستانهايي كوتاه از زمان جنگ جهاني دوم( كه من شيفته‌ي فيلم و ادبيات و باقي چيزهايش هستم. سواي خودش ) داستانهايي تكان دهنده و غير معمولي درباره مصيبتهاي جنگ ( نويسنده اش ولفگانگ بورشرت خودش سرباز آلمان نازي بود ) كه باجملات آخرشان آدميزاد را به زمين گرم ميزند و آدميزاد به خودش ميگوييد تو چرا اينقدر خوبي ؟‌ چرا مترجمت اينهمه عالي است ؟‌ البته آدميزاد با آدميزاد فرق دارد و شايد تو اصلن اينها را كه من گفتم نگويي که اصلنم هم ایر...
  آقامون مثل ما نیست. پدرم را میگویم. اون مثل من نیست که به ناملایمتی ها بگوید : به درک و یا در بدترین شرایط به فولان. او مردی قدیمی با ریشه هایی- ولو کمرنگِ -مذهبی است که مشکلاتش را به جاهای عجیبی دایورت میکند. یکجایی در اسب حضرت عباس (ع) مثلن
فرق من با یه آدم هفتاد ساله الان چیه ؟ جدن چیه ؟ تفریح و معاشرتم و شادیم چقدر از اونا بیشتره ؟ تو آسایشگاه اگه بودم حداقل اون پرستار خوشگله میومد لوله سوندم رو عوض میکرد با لبخند اونجوری منم به پیرمرد کنار دستیم که مثل بید میلرزه مشتمو نشون میدادم. با کله لرزونش میگفت چیه ؟ میگفتم اینقدره ! بعدن اون میفهمید من دارم درباره سینه پرستاره حرف میزنم که اندازه نارنگی یافاست. آخه اون همیشه معتقد اندازه پرتقال تامسونه دلم میخواد الان برم با پای خودم ، خودمو به خونه سالمندان معرفی کنم بلکه در تنهاییم تخفیف قائل بشن
یک زمانی وقتی مجرد بودم (بله من هم زمانی مجرد بودم) بزرگترین خلافی که با یک دختر داشتم این بودکه از یک شیشه مشترکن نوشابه خوردیم. بسیار حماسی و اروتیک بود من گذاشتم او اول نوشابه را بنوشد . اولن بخاطر فولان و ثانین بخاطر اینکه میترسیدم خرده های نان ساندویچم از دهانم بریزد توی شیشه. که طبعن منظره خوبی نداشت و ممکن بود دختر از من بدش بیاید و بزند زیر همه چی.میدانید که دخترها اکثرن بیشتر از اینکه عاشق باشند عاقلند و عقل هم حکم میکند عاشق مردی که این مدلی است نشوند. خیلی احتیاط میکردم که ناراحتش نکنم. توی همه مسائل.  که البته چند ماه بعد از من بدش آمد و این همه وسواس و تلاش، بیهوده و خودآزاری ای بیش نبود
گفت مادرش وقتي يه جنين بوده سقطش كرده و انداختدش تو مستراح. اما زنده مونده .گفت از اون موقع همينجا زندگي ميكنه. با گريه، با خون ..
آخرش كه چي؟ يا من پرتوقع شدم يا مدل زمونه اينطوري شده. به جاناتان گفتم برنامت چيه؟ گفت برنامه چي؟ گفتم واسه آينده . گفت هيچي ميرم تركيه پناهنده ميشم. بعدش ميرم استراليا با كانگوروها بپر بپر ميكنم. چيه اينجا؟ خواستم بگم ميشه نري ؟ ميشه هميشه بموني ؟ ميشه تو ديگه تنهامون نذاري؟ تو هم بري تك ميوفتيم، ديگه كسي نيست باهاش حرفم بزنيم اما نگفتم بهش، فقط گفتم: استراليا لايه اوزون پاره پوره است، كرم ضد آفتاب هر دفعه بزن ميري بپر بپر
نمیخوایید آجیل رو تحریمش کنیم امسال ؟  ما پارسال با تاسی بر تحریمها خانوم خونه رو راضی کردیم نخریم. امسال چیه برنامه؟ فقط ماهی قرمز آدمه؟ ما آدم نیستیم؟ ترحیم کنید بره دیگه. ( هه هه میگم ترحیم، تحریم بابا ) ما هم حمایت خودمون رو دریغ نمیکنیم و محکم تر از پارسال فشارش میدیم لایکو. سیب و پرتخال هم تحریم کنیم. اصلن خونه نیستیم که. می‏ مونه تو یخچال میپوسه. موز و بگو سیاه میشه و مزه نجسی و عرق کیشمیش میگیره. شیرینی نخودچی هم که نرسیده به دهن آدم پودر میشه تو هوا. تحریمش کنیم دیگه.  یکاری کنیم اصلن. خب؟ برداریم نوروزو تحریمش کنیم. دلت میاد زمستون ؟ خوشتیپی همیشه. شالگردن داری. عکس برف نو به اشتراک میذاری. نسکافه میخوری با ساقه طلایی، کنار بخاری میشینی، ها میکنی به شیشه، روش قلب میکشی یه تیرم اینجوری کج توش، صبحها پتو رو میکشی رو سرت و میگی ولش کن بذا بازم بخوابم و اینا یه عالمه لایک جمع کنید تا شاید خدا هم خواست این باهار رو جمع کنه بندازه یه روز دیگه