رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

يقه اسكي خريدم.  خودش اما هنوز به گردن مانكن تو ويترين مغازه است. سه هفته پيش خريدم. آقاهه گفت :‌ توي ويترينه و اگر وردارم ويترين بهم ميريزه. نميخواست هم بفروشدش. من گفتم همون رنگ رو ميخوام فقط.   الان هر روز از جلوي مغازه رد ميشم ميبينم به گردن اون آقا خوشتيپه‌ي تو ويترينه. ميگم زمستون شد كه، نمي‌خواي بديش به من ؟ مانكنه ميگه : مال منه، سردمه. ميگم تو كه جون نداري آقاهـــه..ميگه تو مگه جون داري آقاهه ؟ منو مسخره ميكنه وقتي ميگه آقاهــه. دهنشو اينجوري اينجوري ميكنه ..
1 ككها شبها ميخوابند ؟ 2 به گفته‌ي كارشناسان محترم برنامه باقي ككها را با موچين تحت تعقيب گسترده و هماهنگ قرار داده‌ام و خودشان يا جنازه شان را تحويل جوخه مرگ ميدهم. اولويت من "يا جنازه شان" است 3  ككهاي درشت را اسامه و ككهاي بعدي را ملاعمر نام گذاري كرده ام. ككهاي كوچكتر را قصي و عدي  ككهاي مرده را مرد شماره‌ دوي طالبان صدا ميزنم. بي هشدار قبلي منهدمشان ميكنم 4 ككها عاشق صاحبانشانند ؟ 5 يك كك را كنار باقي خانواده اش كشتم و بعد بچه و زنش را. من هشدار قبلي داده بودم. سمپاشي كرده بودم. شستشو كرده بودم. گفته بودم برويد. نافرماني مدني كردند. ماندند. كجا ميتوانستند بروند ؟ كي كك ميخواست 6 كك ديگري را كشته و جنازه اش را براي عبرت باقي ككها همانجا گذاشتم بماند. هيچ ترحمي در كار نيست 7 ككي را پس دوشواري هاي بيسيار گوشه اي گير انداختم. او ميدانست كه كشته خواهد شد. ديگر فرار نكرد در عوض شروع به خوردن خون كرد. ترجيحش اين بود كه با لذت و در كاري كه دوست دارد از دنيا برود. اندكي به فكر فرو رفتم. فقط اندكي 8 يك شب موچين گم شد. كار ككها بود. جاي ترديد...
آخرين سنگر خانه است هر كجا كه هستم دلم ميخواهد زود خودم را به خانه برسانم. در محل كار مدام به ساعت نگاه ميكنم كه زودتر وقت رفتن برسد. خانه آخرين سنگر من در اين دنياي هچل‌هفت است. پرده هاي خانه كركره‌اي است. خودم تاكيد كردم كه اينطوري باشد. كركره چوبي كه نور از آن رد نشود. پرده هميشه بسته است. پنجره كه باز باشد، پرده كه كنار برود احساس عدم امنيت ميكنم بي شك من اين كشور را دوست ندارم. هيچ چيزش را دوست ندارم. اگر هم گاهي از جايي تعريف ميكنم انتخابيست ميان جبر و جبر. اما خانه را دوست دارم. هيچوقت خانه‌ي كسي نمي‌خوابم. حتا اگر خانه‌ي مادري‌ام باشد. هر ساعت از نيمه شب هم اگر باشد بساطم را جمع ميكنم و به خانه ميروم. خانه بوي خوب دستپخت‌هاي سارا را ميدهد. اتاقش بوي آرامش و خواب بعد از ظهر را ميدهد، حمامش هميشه گرم است، انباري اش پر از خاطره‌هاي انباشته شده، اتاق شهرزاد دعاخانه‌ي من است بي خيال عشق و اورانيوم و اختراع آتش و همه‌ي آن چيزهاي بيرون، مي خواهم در همين خانه و با آن دونفر به ابديت بپيوندم
1 دلم بدجوري سينما ميخواهد. اين سينما هاي الان كه شيك و پيك هستند كه نه. انتخاب اولم الان روي مبلمان خانه تلپ شدن و در شمايل خوب ال‌سي‌دي نگريستن است. 2 سينماهاي قديم را هوس كردم با ساندبيچ كالباس ِ يكماه مانده توي بوفه‌ي سينما و نوشابه شيشه‌اي كه تهش پر بود از همان ساندويچ يكماه و يك ساعت مانده در بوفه‌ي سينما و الان قسمتيش در شكمم و بقيه‌اش در شيشه نوشابه و صندلي تاشوي چوبي كه باسن آدم خواب ميرفت روش و كبود ميشد و درد ميگرفت و امراض ديگر كه در اين مقال نمي‌گنجد. آن چيزها را آرزو دارم 3 باري بگذريم. دلم سينما مي‌خواهد( نگذشتيم كه‌ !) و از آن گذشته گلهاي‌داوودي هم مي‌خواهد تازه. بيژن امكانيانِ‌ خمار ميخواهد و سيبلهاي عرق كرده اش را. گريه هايش را هم ميخواهد تازه. وقتي ميگفتش : مادررر و مادر را باصداي آلن دلون ميگفت.آقامون در سينما داشت از گريه خودزني ميكرد، وقتي امكانيان با صداي آلن‌دلون پدر و مادرش را تمنا ميكرد. خودش پدر نداشت آقامون آخه. داشت ها. به لقاالا پيوسته بود 4 يكبار آقامون توي سينما دعوايش شد. داشت براي امكانيان و خانواده‌اش گريه ميكرد، گاس هم براي يك ن...
1 گربه كه اسم اين هفته اش " جبرئيل سيسه " است. بدجوري دلبري ميكند. چيكار مي‌كند يعني؟ مي‌آيد چيز ميز مي‌نوسيد با پياده روي اش روي كيبرد. يكبار توي فيس بوك كامنت گذاشت براي يكنفر و آن يكنفر فكر كرد من دارم بهش امتياز ميدهم. يكعالم صفر براش گذاشت 2 اما شب اداري دارد. شب كه چه عرض كنم دائم الادرار است. ميرود توي كشو مِشوي ميز تحرير و نم پس ميدهد. تمام زال و زندگي مرا لكه دار كرده. اما دومن مرا نميتواند لكه دار كند، چشمش را در مي‌آورم در اين صورت. فيش بانكي را خيس آب كرد من هم با سشوار خشكش كردم و بردم بانك اما نگفتم گربه جيش كرده روش. فقط لبخند زدم 3 هر كسي وارد دفتر مي‌شود بايد قبلش هشدار بدهم بهش كه از گربه كه نميترسيد ؟‌ اكثرن ميگويند خير نميترسيم اما وقتي ميپرد روي پاچه شلوارشان رفتار غيرمعقول از خودشان نشان ميدهند. يكبار يكي پرتش كرد آن طرف. من را ميگي ؟‌ كارد ميزد بهم خون نمي‌آمد. هيچي نگفتم. چون حق با مشتري است و مشتري لابد حق دارد بزند پدر صاب بچه‌ي گربه‌ي آدم را در بياورد   4 يكبار يكنفر را گاز گرفت. مازيار را گاز گرفت. مازيار دوستم است و برا...
ديروز  اخبار بي‌بي‌سي انفجار و آتش سوزي در استراليا را نشان ميداد، زن جوان خوش لباسي ميان خرابه‌هاي خانه منهدم شده اش نشسته بود و قاشقهاي غذاخوري را يكي يكي پيدا ميكرد و پاكشان ميكرد و گوشه‌اي ميگذاشت، با بغض * موقع ظرف شستن قاشقها، آب را پخش ميكنند روي لباس آدم يا به درو ديوار ، انگار با آدميزاد دشمني دارند * وقتي تنها و غمگين هستي، دلت ميخواهد حداقل يكي باشد با او حرف بزني، حتا اگر آن آدم هر طوري كه دلش‌ بخواهد با تو رفتار بكند
فيلم فرار به سوي پيروزي را خيلي دوست دارم.  اولين بار در سينما آبشار رشت كه حالا تعطيل شده و با عكس بيژن امكانيان روي شيشه اش به لقاالله پيوسته،ديدم. مردي كه تنها راه فرارش را همراهي با تيم فوتبال زندان مي‌بيند. چند ژانر دوست داشتني من در يك فيلم جمع شده بود. زندان، فوتبال و جنگ جهاني دوم و بازي پله و استالونه چند صحنه و ديالگوش را دوست داشتم و هرگز فراموش نخواهم كرد  وقتي داخل اردوگاه پاسپورت درست ميكردند ( اينا هي مهراشون عوض ميشه، اصلن فكر مارو نميكنن)  وقتي با پتو كراوات ساختند وقتي فهميدند اجازه خروج به استالونه نمي‌دهند و دست دروازه بان اصلي را( بارضايت خودش) با چوبهاي تخت شكستند  وقتي پله حوصله اش از تاكتيك تيمي سر رفت و گفت: فقط كافي است توپ را به او پسپارند و روي تخته با گچ كشيد چه كار ميكند.  وقتي توي قطار استالونه به مربي تيم با يك حالت خاص كه در آن ترس و نا اميدي و مسئوليت بود گفت:‌ وقتي كرنر ميزنن بايد كجا واستم؟ مربي گفت: بعدن بهت ميگم وقتوي بين دو نيمه در رختكن، استخر يكهو -توسط حفارها- فروريخت و همه خواستند فرار كنند اما به اي...