رد شدن به محتوای اصلی

مرگ مشترک

هدف از باز پخش مجدد این کارتون همدردی پیشاپیش با قتل عام فردا است و نگارنده از همین تریبون اعلام میدارد هیچگونه شراکتی در این نسل کشی نداشته و ندارد و همین دیگه

+;نوشته شده در ;2008/12/8ساعت;13:59 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

خودنویس گفت…
دوشنبه 18 آذر1387 ساعت: 14:25

ایول.خیلی باحال بود.من تا حالا ندیده بودمش.خوشم اومد واقعاً.
شراگیم گفت…
دوشنبه 18 آذر1387 ساعت: 16:43

آقا این سایت آی طنز که مدیریتش با دوست خوبم محمود فرجامیه در به در دنبال یه کاریکاتوریست صلواتی میگرده...من گفتم یه رفیقی دارم که بنده ی خدا دست از مال دنیا شسته و داره کارهاش رو روی وبلاگش منتشر میکنه...اگه دوست داشتی بعضی کارهاتو بذاری توی سایت آی طنز به اسم خودت من تضمین میکنم که اجرش رو اون دنیا خود عبید زاکانی بهت بده...البته ناگفته نماند که خب اونجا شاید کمی درک بشی و بالاخره چهار تا آدم طنز شناس کارهات رو ببینن و کشفت کنن...از ما گفتن بود...:)
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ممنونم ازت . اما جایی را سراغ نداری تا من دستم را تا اینجا ( یک جایی حوالی کتف ) بکنم در مال دنیا ؟
احمد آزادی گفت…
دوشنبه 18 آذر1387 ساعت: 18:23

سلام . ای بابا مگه اینجا صدا و سیمای ایرانه که برنامه تکراری میگذاره . دوست گرانقدر نشد ها ...ولی باز هم بی خیال این کارت رو قدیمها دیده بودم ولی بی مناسب هم نبود .من نمی دونم این خدا چه پدر کشتگی با این جماعت بدبخت داره . آقا توی همه ادیان هم این گوسپند بی نواست که مورد عنایت قرار می گیره و به درجه رفیع قربانی شدن نائل می شه ؟ آخه مگه حیون قحطه ها خوب یک بار گاو بکشن یک باز غاز بکشن یک بار ببر بکشن تا لااقل عدالت رعایت بشه . در ضمن برای حمایت از این موجود بخت برگشته راهپیمایی با شکوه با شعار (بع بع) در جوار کشتارگاه تهران برقرار می باشد حضور همه سروان گرام موجب خنده عابران رهگذر می باشد ....
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
به صرف کباب کوبیده لابد :)
آندیا گفت…
دوشنبه 18 آذر1387 ساعت: 19:53

آخی...
کاغذ کاربن گفت…
دوشنبه 18 آذر1387 ساعت: 22:54

- مامان! تو دوست داری استیک بشی یا آبگوشت؟- کاش می شد آیس پک بشیم مادر! می گن آتیش جهنم خیلی جیزه!!!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ایش ... آیس پک با بوی گوسفند ...
ایرانی نامه گفت…
دوشنبه 18 آذر1387 ساعت: 23:36

عالی! دقیقا من هم هیچ مسئولیتی برای کشت و کشتار عید قبول نمی کنم. والا!
بادسوار گفت…
سه شنبه 19 آذر1387 ساعت: 17:37

سلام اين يكي از معدود كاريكاتورهاييه كه مي‌فهمم!!!!!!!!!!! دوست داري پيام رئيس سياتل رو بخوني؟ از طرف مرد سرخ!
سمیرا گفت…
سه شنبه 19 آذر1387 ساعت: 20:54

الهی....من که ندیده بودم ...و حسابی هم خوشم امد...اما خیلی دردناک است....
Drago گفت…
سه شنبه 19 آذر1387 ساعت: 21:7

آقا مال دنيا رو پيدا كردي منم خبر كن مرسي.اولين بار بود اومدم تو وبلاگت.ولي مطمئن باش آخرين بار نيست!!خسته نباشي وبمستر درك نشده!
چهارشنبه 20 آذر1387 ساعت: 13:53

سلاام کاراتون که عالییه با احترام لینکتون کردم
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
متشکرم
فانتازیو گفت…
پنجشنبه 21 آذر1387 ساعت: 17:10

واقعا تو این جامعه هر دوتاش عزاست.
افرا گفت…
پنجشنبه 21 آذر1387 ساعت: 19:54

به نظرم پیشنهاد شراگیم رو قبول کنید...کارای شما خیلی قوین و مسلما اگه دیده بشن جایگاه خودشونو پیدا می کنند...
ديدار گفت…
شنبه 23 آذر1387 ساعت: 10:6

نه كه كوبيده و چنجه و برگ و سيخي و جگر و دل و قلوه و ... نميخوري!يعني واقعا نميخوري؟!!!منم نميخورم ولي چه فرقي ميكنه؟ عوضش من فقر آهن و كم خوني و كوفت و زهر مار دارم بقيه كه ميخورن ندارن. عيب نداره ما قرصشو ميخوريم عوضش وجدانمون كمتر درد ميكنه...
افسی گفت…
یکشنبه 24 آذر1387 ساعت: 8:29

سلام کاریکاتورت بسیار غم انگیز بود میشه مسیر اهنگ وبلاگت رو بذاری اینم یه اهنگ کاملا ابری http://www.4shared.com/account/file/69706607/a08a4854/1_1_.html
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
مسیر آهنگ وبلاگم را میتوانی در فروشگاه های موسیقی تهیه کنی ! بگو موزیک redرا می خواهی . آهنگ شماره هشت و دوتا آهنگ بعدش هم همین موسیقی باکلامش را میتوانی بشنوی . از موزیکت هم سپاسگذرام
درخشانی گفت…
یکشنبه 24 آذر1387 ساعت: 9:22

سلام.دوست هنرمند.کار قشنگی بود وبرای من که ندیده بودمش تازه و جدید! راستی حالتون (آنفولانزای روحی و جسمیتون) خوب شده؟؟!! میگم اگه خوب نشدین یه گوسپند قربانی گردانید و گوشتش را خودتان میل فرموده و استخوانها را به مردم نیازمند داده و منت وثواب این کار خیییییییییییییییییییر را به روح حضرت ابراهیم و فرزندانشان هدیه کنید حتما خوب میشوید!اما براستی نگران حالتون بودم و با دیدن کارجدید خدارا شکر کردم که بهتریدراستی این نظریه عبید هم تقدیم به خانم یا آقای شراگیم که وعده اجر اخروی کار مجانی شمارا به عبید زاکانی حوالت کرده و اما نظریه عبید زاکانی:خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟» گفت:«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم! سالم و شاد باشید!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ممنونم
روزنامه گفت…
یکشنبه 24 آذر1387 ساعت: 10:14

آیا در نسل خوری هم شرکت نداشتید؟!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
وقتی گرسنه ام حیوانی را میخورم . که معمولا از او معذرت خواهی نمیکنم ، تشکر میکنم . این قتل عام برای گرسنگی نیست . من شنیده ام حتی گوسفندانی که در عربستان در آن روز خاص به قتل میرسند گوشتشان را دور میریزند . حالا گیر بدهید به هولوکاست :)
دوشنبه 25 آذر1387 ساعت: 9:42

سلام آقای تجددوقت نکردم متنو بخونم... ولی اوم رافائل رو خیلی باهال کشیدین... من از این خونو خون ریزی شارج میشم!من آپ کردم ... منتظرم تا نضرتونو بدین راجب کارام ... ممنونمممم...
ل د گفت…
دوشنبه 25 آذر1387 ساعت: 10:11

سلام آقای تجدد. لطفا به نویسنده آخرین پیامتون(فبل از من)بفرمایید!آقا مجتبی سیروش سلام. ببخشیدا باشرمندگی تمام "راجع به " نه "راجب" "شارژ" نه "شارج"
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
قلبم ریخت ! فکر کردم این اشتباهات رو من کردم ( آیکون نفس راحت کشیدن و تو دل گفتن من خودم یک پای سوادم میلنگه و اینا )
ل د گفت…
دوشنبه 25 آذر1387 ساعت: 10:13

تازه نظر رو هم یادم رفت بنویسم.
پریسا گفت…
سه شنبه 26 آذر1387 ساعت: 2:25

من همیشه گیاه خوار ها را دوست تر داشته ام
سه شنبه 26 آذر1387 ساعت: 13:51

معذرت می خواهم خان نه خانم!
سه شنبه 26 آذر1387 ساعت: 13:51

سلام اقای تجدد خوبین؟!لطفا به 2تا پیام قبل از من بفرماییدآقا یا خان "ل د" فبل نه قبل! من معذرت می خواهم من مدرک مکتب دارم شما چرا این طور مینویسید؟این را بگذارید پای مدارکمون!

پست‌های معروف از این وبلاگ

آخه آقامه دوسش دارم ( یه یه یه یه نُنُر ! )

امشب که نه فردا عاشورا است یا تاسوعا ؟ من نمی دانم کدامیکی اولی است . حوصله ندارم به این چیزها فکر کنم .احترامتان سر جای خودش . عذا دار باشید یا عزا دار باشید . در عالم خودتان سیر کنید . خوشبحالتان اما بروید جان مادرتان توی خانه خودتان این کار را بکنید من می خواهم آلبوم جدید شاهین نجفی را گوش کنم که تازه دانلود کردم . این مرد بسیار موزیک وکلام زیبایی دارد اما خودش به شدت بی شخصیت و لمپن است . من رشتی ام مثل کامبیز وی او ای و احتمالن با انزلی چی ها مشکل باید داشته باشم . این انزلی چی ها هستند که مشکل دارند با همه . دعوا دارند کلن . توی خیابان الکی بهت گیر می دهند و گله ای میریزند سرت و با چاقو می زنندت حتی اگر حامله باشی . قدیمها که اینطوری بودند الان نمی دانم آدم شده اند یا نه ! باری، از این سر وصدا می گفتم .الان یک نواری گذاشته اند زیر پاساژ که من یک لحظه در خودم بودم دیدم صدای جیغ و داد می آید . یک آن فکر کردم مردم سوار بر سفینه شهر بازی شده اند اما داشتند عزاداری میکردند . یک یارویی با یک صدایی که عین فیلمهای پور.ن  بود حین حین حین حین میکند و مردم استقبال میکنند از این جست و خیز یک...

یادداشتهای پراکنده

  روزهای زیادی از کودکی تا همین امروز که نرم نرم دارد ۴۳ سالم میشود تنها، اندوهگین و در انزوا بودم. هربار به گذشته برمیگردم یادم می‌آید یک گوشه ساکت‌تری نشسته بودم. توی حیاط خلوت پشت خانه، توی اتاق، توی آن اتاق مملو از لباس مهمانی‌ها، توی آیینه خیره به چشمهام، توی کارگاهم، گوشه‌ی یک روستا، پشت مبل بزرگ خانه وقتی همه خواب بودند و مادر نبود و من همیشه بی‌دلیل گریه میکردم! گریه کردن به مثابه خود ارضایی و به مثابه مناجاتی چیزی بود. حالا نمیدانم دیر شده یا نشده. اما نه تنها نمیخواهم گریه کنم بلکه میخواهم خیلی آگاهانه برگردم پشت مبل سیاه، توی حیاط خلوت و سایر جاها، موسیوی کوچک گریان را در آغوش بگیرم و بگویم ببین نمیخوام بهت بگم قرار است این‌گوهی که توشیم جای بهتری بشه اما باور کن اصلا ارزشش را نداره. میدونم قراره چی بشه، من از همونجا اومدم پیشت، اما ببین من من من من همیشه خدا کنارت هستم.. ما باهم این رو هم رد میکنیم .. موسیو تاجینو روز رحلت  #یادداشت_های_پراکنده
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم ب...