رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

بهاریه ریخت و به فلان رفت

یک بهاریه نوشته بودم توی ورد اما نمیدانم چرا ورد قفل شده است ! قسمت نبود انگار اما چیز خفنی بود .. اگر شد دوباره بنویسمش می نویسم اما فعلن باید بروم ترتیب بادام هندی ها را بدهم تا یکی دیگر ور نداشته دخلش را بیاورد .. آروزی خوب میکنم برای همه شمایان و امیدوارم سالی بدون دلشوره و استرس داشته باشید  ..   واکنون ماچ بازی عید مرا می خواند ... + ;نوشته شده در ; 2010/3/20 ساعت;11:8 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

بهار منتظر بی مصرف افتاد

از بس که تِر تِر با این دستگاه ها آسفالت را سوراخ کردند و اعصاب مرا آبکش ، به خانم خانه ( یکجورایی سلام خارخاسک هفت دنده ) گفتم اگر بیایند سر کوچه مردم را به رگبار ببندند هم ، ما هنوز فکر میکنیم دارند آسفالت سوراخ میکنند و میگیریم بالش روی سرمان و می خوابیم لنگ ظهر . بعدن فکر کردم مگر ما این کار را نکردیم ؟ مگر  به خاک خون نکشیدندشان و ما نگرفتیم و نخوابیدیم ؟ سال پیش همین موقع ها خوشحال بودیم از اینکه قرار است سال دیگر بهاری دیگری و سالی دیگر و تاریخی دیگر داشته باشیم و بعدن آمدند با دستگاهای سولاخ کنشان سینه آن دخترک را سوراخیدند و روح مرا زخمی و متنفر ساختند . حالا من بالش روی سرم میگذارم گاهی اوقات اما نه برای نشنیدن برای خاطر اینکه سورا.خی ها اشک مرا نبیند و فریادم را نشنود .  + ;نوشته شده در ; 2010/3/14 ساعت;13:20 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

ن و الخ

        بعضی ها به روایت جناب هدایت دایره نون را خوب می نویسند . من آن زمان که کوچولو بودم هم بی آنکه خبری از اشاره صادق خان داشته باشم دایره نون می نوشتم اما کنار هم دو به دو چهره به چهر روبرو ..یکبار هم مادرکم به پدرم گفت این بچه چرا اینقدر چیزهای بی ناموسی میکشد . اما پدرم از خط نقاشی های من لذت میبرد و آنها را از دید روانشناسی نقاشی کودک نگاه میکرد اما من داشتم دایره نون تمرین میکردم از این رو فکر میکنم روانشانسی نقاشی کودک چیز اساسن  بی پایه ای است از نظر من . من الان هم آن چیزی که توی ذهن منحرف آقاجان بود را هم بلد نیستم درست و درمان بکشم ! + ;نوشته شده در ; 2010/3/11 ساعت;20:48 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

خنجر زدم خوب نشد

دیگر انگار همه چیز به شدت کسل کننده شده است . وبلاگ ها دارند دور خودشان میچرخند و چیز جدیدی برای گفتن ندارند دیگر از آپ شدن هیچکدامشان خورسند نمی شوم و فکر میکنم پایان دنیا نزدیک است . مثالش می شود خود من که آخر خطم گویا همینجا است . باور اگر نداری واستا تا سه بار آفتاب بزند بالای اون دیوار و سه بار اذون مغرب را بگویند بعدن ببین اصلن یادت می آید من کی بودم ؟  + ;نوشته شده در ; 2010/3/3 ساعت;0:56 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

آن دم که در کنارم بودی عشق می راندم .. آن دم جان می سایاندم

اگر احساس میکنی عاشقی و چون تو یافت می نشود در جهان به روح امام مدیونی ( سلام شراگیم ) اگر نروی همین حالا فیلم b esieged آقای برتولوچی را تهیه کنی و ببینی و بگویی اصلن اگر عاشق این آقاهه است پس من کی ام  و غیروو . فکرش را بکن آن پارادوکس را که " گرفتار " میشوی بعد از پایان فیلم . ابراهیم این کار را کرد ، از اسحاق گذشت .این از همان جنس است . وقتی آقا عاشق خانم همسایه ـ مستخدم میشود و او را تنگ در آغوش میگیرد خانم فیلم میگوید من نمی توانم عاشقت باشم و مرد با التماسی که خوب میدانی معنی اش را ، میپرسد چه کار کنم که عاشقم باشی ؟ و خانم میگیود : شوهرم را آزاد کن .. آقا طفلک فیوز می پراند و میگوید مرا ببخش من نمیدانستم ازدواج کرده ای و اینا و میرود اما واقعن می رود فکر میکنی ؟ به همین راحتی ها که نیست عزیر دلکم .. آقاهه میرود و پیانو اش را که ابزار رزق و روزی اش است میفروشد مفت به یک بز خر و روزش شب نمی شود بی یاد او  و می گساری میکند کنسرت برای دوستانش (!) می گذارد و خانمه اصلن" نمی فهمد " این تحول آقا را اما یکروز صبح زود شوهرش آزاد می شود . اما او همچنان گرفتار می...

و الشمس و فیلانا ..

آقاجان حتمن باید خدا خودشان بیایند روی زمین زندگی کند و مردگان وجذامیان و فیلان و بیسار ها را شفا دهد تا تو بفهمی که معجزه الان هم وجود دارد . مثلاش می شود اینکه دیروز صبح تیتر بیشتر روزنامه ها دُر افشانی ضرغامی بود که روی جنازه دیشها پرچم گداو سیمایش را بر افراشته بود که : صدا و سیما بر ماهواره پیروز است . که عصرش طوفانی کشور را در نوردید و پدر صاب بچه را در آورد جوری که در کرج از قول عادل فردوسی پور کلن ماسماسکهای ضرغامی به چیز فنا رفتند و در اینجایی که ما هستیم دکلهای پخش مفید پارازیت را از جا کند لابد که ما الان داریم ویکتوریا و ققنوس را مثل آیینه دریافت می کنیم گاس بهتر از روز اول . حالا چه وقت باید برادر ضرغامی و سازمان مخوفش درس عبرت بگیرند فقط خودش میداند چون خدا هم نمی داند حتمن. پ.ن: عیسی مسیح کوران و کران و جذامیان و مردگان را شفا داد اما برای احمقها نتوانست کاری کند ( سلام جناب جبران خیلیل جبران و بوس )   + ;نوشته شده در ; 2010/2/23 ساعت;18:37 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

رند و کلک و بلا بود

و در جای دیگر می فرمایند : ازش دروغ شنفتم بهش دروغ می گفتم می گفتش هرچی گفتم هرچی می گفت می گفتم ( با صدای مسعود فردمنش بخوان ) اما من دروغ نگفتم خدایی اش را اگر بخواهی .  حالا بماند که من اصلن در کت وکولم نمی رود که تقصیر این قصه ها بود و تقصیر این دشمنا بود و الخ  . اما ته دلم گاهی اوقات گهگیچه میگیرد که باید خوشحال باشم که همه آن کابوسها و بختکها دروغ بود یا باید احساس خریت بکنم بعد از همه ی آن فصلهای خاکستری مرگ . الان من نمیدانم باید واقعن این حس دوگانه را که ورونیکا هم نداشت در کدامین پستو ماست مالی اش کنم . اما فصل خوبی را انتخاب کردی جدن که واقعیت را عیان کردی . الان زمستان است . پالتو هست و کافی شاپ گرم هست ، پیاده روی هست و شال گردن هست .. اگر تابستان بود کلافه میشدم از خودم . خب من تصمیم صغری گرفته ام که پس از این اصلن دیگر فن نامجو نباشم . فن داریوش و جمز بلانت هم . می خواهم فن شهرام شب پره باشم و بریزم توی امپیتری مارشالم که جلوی جمع  آی پاد صدایش می کنم . یک جور همذات پنداری غلیظی میکنم با ایشان . احساس میکنم این برادر هم از تمام دلبرکان غمگینش دورنگی و بی وفایی و فیلان ب...