رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

آوخ چه کرد با ما جان روزگار

    این کاریکاتور را دیده بودی آره ؟ حال روز همیشه من است خب . دوباره اجرایش کردم تا دوباره ببینی تا یادم نرود کجای کارم و کجای دنیا ایستاده ام تک و تنها و جمع اضدادم و خسته نمی شوم از این تکرار پوچ و در هپروتم و خسته ام کلن . نهایت امیدواری است نه ؟ چند خط برایم بنویس . کی است این بابا که پارادوکس اش مرا کشته است لامصب + ;نوشته شده در ; 2009/3/12 ساعت;20:15 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

خداحافظ بوخودا

گفته اند علی میری مرحوم شده اند . همان بازیگری که با سبیل دوگلاسه اش و با لهجه گیلگی سالها روی پرده بود و بسی فیلمفارسی بازی کرد و سر آخر به املاک نیلی سر سپرده شد . من فی النفسه با هیچ بنی بشری مشکل ندارم و هرگز از مرگ کسی خوشحال نشده ام . اما فکرش را بکن این خدابیامرز با عملیات براندازی نرم اش چه بر سر مردم گیلان آورد . یک تنه همه چیز را به گند کشید و اسطوره بلاهت و بی غیرتی و زن بازی و دیوثی در سینمای قبل از انقلاب شد. فیلمهایش را دیدی ؟ خندیدی ؟ من هم خندیدم اما بعدن فکر کردم که چه دلیلی بود این کارکتر شکل بگیرد و فرهنگ غنی دیاری را که انسانهای بزرگی به این ملکت شناسانده به یک ورش حواله بدهد ؟ (پرفسور سمیعی را می شناسی ؟ خبرش را داری از کجا بلند شده آمده در رشت یک مرکز فوق حرفه ای جراحی کلنگ زده ؟ میهماش میدانی کی بوده با خودش از جرمنی برداشته آورده ؟ گرهاردشرودر صدر اعظم قبلی همان آلمان ! )  سید علی میری را بیامرزد خدا .مرد زحمت کشی بود . یکنفر اینجا پیدا می شود به ما بگوید این همه جک و اهانتی که به رشت میشود قبل از این خدابیامرز هم بوده یا خیر ؟ پ.ن موذیانه : یکنفر گفت میری مازند...

شبهای خود را چگونه می گذرانید

عینکم را گم کرده ام . احساس میکنم یکنفر برداشته که نیازش داشته قالتاق !( معلمین وبلاگستان درست نوشم ؟ خفه کردید مرا !) . اینجا(محل کار ) که درو پیکر درست و درمان ندارد اگر داشت صاحب اش من ِ گیج و منگ نبودم . از روی مانیتور چشمم اشک می آید روی همین حساب وبلاگهایتان را پرینت میگیرم و میبرم خانه می خوانم . امشب علیبی و سر هرمس مارنا ، پیاده رو و شراگیم و الیزه و بهزاد خان افشاری را میبرم روی کاناپه می افتم و سیب و پرتقالی میزنم به بدن و لذت وبلاگ خوانی را تنهای تنها و اینطوری میبرم و سر آخر هر کدام بختش بلندتر باشد برچسب سیب سبز اصل فرانسه ام را رویش می چسبانم و بدینگونه آنها را بدون آنکه خودشان بدانند صاحب مقامی بالا بلند میکنم. جایگاهی که دختر هندی هم نصیبش نشد . باور کنید پ.ن : خب که چی حالت بدشد من ناخن پایم را لاک زدم ها ؟ تو هم اگر دختر جوان ۵ ساله در خانه داشتی و به زور جیغ جیغ ازت می خواست لاک بزنی باید میزدی .خوب است پس فردا برود محبت اش را جای دیگری جستجو کند ؟ پ.ن بی ربط : من باز هم شکست خوردم در یک مسابقه( اینطور مواقع می گویم یکی از بچه هایم مُرد )  آنقدر به کارم ایمان داشتم ...

هوشیار و بیدار

یک نفر دونفر نیستند که . اغلب اینطورند از خواب که بیدار می شوند اعصاب ندارند . توی خودشان هستند حتی اگر خوابی هم ندیده باشند خیره می شوند و میروند توی فکر و دل و دماغ ندارند . باور میکنی ؟ به قولی ( سلام علی آقای دایی )سگ می شوند و دنبال دعوا میگردند. نگارنده سپس می افزاید شاید در آن هنگام که برمیخیزیم از دنیای بهتری بیرون می آییم و ناخوداگاه پی میبریم که کی هستیم و کجائیم و چرائیم و مدتی طول میکشد تا دوباره به فضایی که آمدیم عادت کنیم ." بورخس" هم گویا درجایی فرضیه نگارنده را کامل کرده و می فرماید : دنیای حقیقی همان است که در خواب است و اینی که می بینید رویا ( یا هرچیزی دیگری ) است . به هر حال هرچه که هست من خیلی از خدایم متشکرم که خواب را آفرید زیرا تنها تفریح مهیج  فقیر فقراست . پ.ن: فکر میکنی خواب ماکت کوچکی از مرگ است ؟ + ;نوشته شده در ; 2009/3/1 ساعت;20:17 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

marta and her soldier

  پ.ن: کامنت دونی تا اطلاع ثانوی به لقا الله پیوست پ.ن۲: به مرحمت وزارت فخیمه ارشاد کامنت دونی مهر وموم و پلمپ اش برداشته شد . اما وجدانن از درج کامنتهای خارج از بحث خودداری فرمائید     + ;نوشته شده در ; 2009/2/19 ساعت;15:18 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

همراه شو عزیز

می دانم این پست برای خیلی وقت پیش است ولی من تازه خواندمش. تمام خاطراتم زنده شد. من حس این خانم را درک می کنم.باتمام وجود زجرش را میفهمم.الان که اینهارا می دیدم صدای فریادهایش توی گوشم بود. چون خودم قربانی یکی از این جلاد ها بودم.کاش گریه نوشتنی بود! چشمانم تار می بیند دستم می لرزد. تو باشیو یک صورت کریه منظر... گریه های ملتمسانه فریاد گریه هایی که یک لحظه هم بند نمی آیند باز هم التماس و التماس... خودم قلبش را دیدم از سنگ بود. فریاد فغان بیداد... کسی نیست که به استمدادهای تو پاسخ دهد انگار تمام شهر مرده اند... تو باشیو چشمانی که شعله های شهوتش زبانه می کشند و هر لحظه تن ظریف تو را بیشتر و بیشتر می سوزاند. دستهای زشت و الوده وقتی روی صورتت می لغزد انگار پوستت را می کند. نفسهایی که بوی خون می دهد. قطره های عرق اسیدی اش تنت را سوراخ می کند صدایش را می شنیدم. تو زیر اندام کثیفش حتی نمی توانی نفس بکشی. بزرگترین آرزویت مرگ است. تنها راه خلاصی تو از دست این سلاخ. خدا را می خوانی ولی گویی خدا هم خواب است. احساس می کنی این شکنجه ها تمامی ندارند. یک لحظه هم امان نمی دهد دقیقا مثل بختک به تو چسبی...

روزی که شاه رفت جمهوری یکطرفه شد

خب سعی کردم اینها را نگویم یک وقت خدای ناکرده ریا نشود حالا می گویم ریا اگر شد چاره چیست، هوم؟ چطور بگویم ؟ یعنی واقعن این حقیقت را که سالهاست در قلبم است با تو بازگو کنم ؟ باشد قبول راستش ما هم در این انقلاب مردمی سال ۵۷ سهمی داریم اما جایی نگفتیم. این ما که میگویم خانواده ام را عرض میکنم و الا آن زمان که بنده یکجایی حوالی باغ عدن با حوریان و پریان منچ و مارپله بازی میکردم ( چه توقعی دارید از طفل ما قبل شیرخواره ای که من بودم ؟ هان ؟) باری ، از اصل کلام دور نشویم که وقت ضیق ( زیغ ، ضیغ ) است و بنده مسافر * آقاجانم تعریف میکرد ( و میکند در این مناسبتهای یوم الله و الخ ) که در گیرو دار انقلاب و تظاهرات برای اینکه از انقلابیون عقب نماند به خیابان رفته و دختر بازی میکرده ! که دیده گروهی از جوانان خودجوش به میکده ای( که حالا ساندویچی شده . از این ساندویچها سوسیس ارزان .آخی یادته ؟) یورش بردند و شیشه های مشروب را می شکستند و برای هر کدام صلواتی هم خرج میکردند و صاحب ارمنی آنجا هم با انقلابیون جبرن همکاری میکرده . آقاجان با خود گفته چه جایی بهتر از آنجا و انقلاب را از آنجا به نوبه خود آغاز ن...