رد شدن به محتوای اصلی

گنجشكهاي پري روز ِ‌ جاده رشت به قلعه رودخان يك چيزيشان ميشد . 
همگي انگار براي خودكشي آمده بودند . وسط جاده تك به تك مينشستند و تكان نمي خوردند . جنازه يكي دوتايشان روي آسفالت افتاده بود.
يكبار براي يكيشان بوق زدم .بلند نشد از سر جايش . ماشين را همانجا وسط جاده ي باريك و خلوت نگه داشتم و پياده شدم . بهش گفتم :
 لعنتي ميخواي بميري ؟‌ ميخواي خودت رو بكشي ؟ خب بمن مربوط نيست تو چه مرگته . اما زير ماشين من حق نداري بميري ..
بلند شد و پرواز كرد و چيزي به زبان گنجشگي اش گفت . يك چيزي تو مايه هاي ....
احمق نبايد باشم
 گنجشكها حرف نميزنند







نظرات

مازی گفت…
گنجشکایی که با آدما یکی می شن، راحت میشن، خودمونی میشن، اینجوری میشن شاید، منم زیاد دیدم از اینا!
ممکنه حتی تا انقراض نسل هم پیش برن!
Altajino گفت…
@مازي
به طرز غريبي ميل به پرواز نداشتند