رد شدن به محتوای اصلی

رویای یک شب باهاری

1 خواب دیدم پسر جوانی با یک پیر مرد بزن بزن  می کردند . جوان چارتا چک خواباند توی گوش پیر مرد اما پیر مرد مشتش را می آورد جلوی صورت پسرک که یعنی میتوانم بزنمت اما نمیزنمت . جوانک سیلی بعدی را قایم تر زد 

2 کمی جلوتر در  خواب دیدم یک گوزن دارد تکنیکها تکواندو میزند به صورت یک گاو ِ فروتن . گاو فروتنانه کتک میخورد . گاو در یک لحظه که گوزن برای تنفس دست از ضربت های سنگینش برداشته بود . شروع به لیسیدن گوزن کرد . گوزن شرمنده شده بود و در ضمن داشت کیف میکرد . برگشت و گفت کمی هم کمرم و پشت گوشم را لیس بزن و گاو فروتنانه لیسش زد . بعدن گاو رفت بالای گوزن و تجاوز کرد بهش . چنان تجاوزی که گوزن جان به جان آفرین تسلیم کرد و فروتنانه به لقاالله پیوست

3 کمی بالاتر گوزنها از دست گاوها فرار میکردند

4 کمی بالاتر موجوداتی بودند بالای تپه که روده هایشان آویزان شیکمهایشان بود . و چنگالهای تیزی داشتند . و هرکسی که از تپه بالا میرفت را با چنگالهایشان نصف میکردند تقریبن . همراهم در این پارک ژوراسیک گفت باید مواظب باشی و اگر دقت کنی در بالار فتن از تپه میتوانی نجات پیدا کنی .
من پرسیدم چرا باید اصلن بروم بالای تپه ؟

5 راهم را کج کرده  و بیدار شدم


نظرات

Unknown گفت…
خییلی ممنون از اینکه به اتاق آبان سر زدید وباز برای اینکه نظر مثبتی هم دادید.وقتی برای آبان خوندمش گفت راستش من دیگه داشتم ناامید میشدم.

پست‌های معروف از این وبلاگ

یادداشتهای پراکنده

  روزهای زیادی از کودکی تا همین امروز که نرم نرم دارد ۴۳ سالم میشود تنها، اندوهگین و در انزوا بودم. هربار به گذشته برمیگردم یادم می‌آید یک گوشه ساکت‌تری نشسته بودم. توی حیاط خلوت پشت خانه، توی اتاق، توی آن اتاق مملو از لباس مهمانی‌ها، توی آیینه خیره به چشمهام، توی کارگاهم، گوشه‌ی یک روستا، پشت مبل بزرگ خانه وقتی همه خواب بودند و مادر نبود و من همیشه بی‌دلیل گریه میکردم! گریه کردن به مثابه خود ارضایی و به مثابه مناجاتی چیزی بود. حالا نمیدانم دیر شده یا نشده. اما نه تنها نمیخواهم گریه کنم بلکه میخواهم خیلی آگاهانه برگردم پشت مبل سیاه، توی حیاط خلوت و سایر جاها، موسیوی کوچک گریان را در آغوش بگیرم و بگویم ببین نمیخوام بهت بگم قرار است این‌گوهی که توشیم جای بهتری بشه اما باور کن اصلا ارزشش را نداره. میدونم قراره چی بشه، من از همونجا اومدم پیشت، اما ببین من من من من همیشه خدا کنارت هستم.. ما باهم این رو هم رد میکنیم .. موسیو تاجینو روز رحلت  #یادداشت_های_پراکنده

آخه آقامه دوسش دارم ( یه یه یه یه نُنُر ! )

امشب که نه فردا عاشورا است یا تاسوعا ؟ من نمی دانم کدامیکی اولی است . حوصله ندارم به این چیزها فکر کنم .احترامتان سر جای خودش . عذا دار باشید یا عزا دار باشید . در عالم خودتان سیر کنید . خوشبحالتان اما بروید جان مادرتان توی خانه خودتان این کار را بکنید من می خواهم آلبوم جدید شاهین نجفی را گوش کنم که تازه دانلود کردم . این مرد بسیار موزیک وکلام زیبایی دارد اما خودش به شدت بی شخصیت و لمپن است . من رشتی ام مثل کامبیز وی او ای و احتمالن با انزلی چی ها مشکل باید داشته باشم . این انزلی چی ها هستند که مشکل دارند با همه . دعوا دارند کلن . توی خیابان الکی بهت گیر می دهند و گله ای میریزند سرت و با چاقو می زنندت حتی اگر حامله باشی . قدیمها که اینطوری بودند الان نمی دانم آدم شده اند یا نه ! باری، از این سر وصدا می گفتم .الان یک نواری گذاشته اند زیر پاساژ که من یک لحظه در خودم بودم دیدم صدای جیغ و داد می آید . یک آن فکر کردم مردم سوار بر سفینه شهر بازی شده اند اما داشتند عزاداری میکردند . یک یارویی با یک صدایی که عین فیلمهای پور.ن  بود حین حین حین حین میکند و مردم استقبال میکنند از این جست و خیز یک...
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم ب...