رد شدن به محتوای اصلی

عشق سر کوچه به آهنگ زباله رقصید

بزرگتر ببین

پ.ن: به بالاترین نفرستید

+;نوشته شده در ;2010/1/12ساعت;13:1 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

ديدار گفت…
سه شنبه 22 دی1388 ساعت: 13:35

چقد قشنگ بود!
فاخته گفت…
سه شنبه 22 دی1388 ساعت: 14:39

خيلي ماهي
اوالونا گفت…
سه شنبه 22 دی1388 ساعت: 16:22

روزی که بلاخره سطل آشغال به خودش و زبانه های درونش افتخار کرد!
اسپایدرمرد گفت…
سه شنبه 22 دی1388 ساعت: 18:46

یه کار دیگه هم داشتی مرتبط با این، یادته؟ (همون کله آدم سطل آشغال)---در ضمن استقلال سوراخه :) فیلم‌های گلزار هم که حق‌شونه
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:))
پرنس کوچولو گفت…
سه شنبه 22 دی1388 ساعت: 19:16

چه جالب!
بردی از یادم گفت…
سه شنبه 22 دی1388 ساعت: 19:40

شهرزاد قصه گو بهتر نشد؟
Jozeph گفت…
سه شنبه 22 دی1388 ساعت: 22:30

مثل همیشه...عالی
... گفت…
سه شنبه 22 دی1388 ساعت: 22:47

علی جان دوستت دارم . کوچولو رو از طرف خودم و همه بچه های اینجا که از صمیم قلب دوستش دارن و امیدوارن سریع تر خوب بشه یه ماچ با صدای زیاد بکن . ما نمردیم و شما یه طرح کامل رو واسه ما گذاشتی . دمت گرم
بوی خوش زن گفت…
چهارشنبه 23 دی1388 ساعت: 9:24

پسرت خوب شده؟پست قبلت را خوندمو بغض کردم..شاید چون خودم مادر هستم و میتونم بفهمم درد و رنج بچه ها چه اندوه وحشتناکی ست واسه پدرها و مادرهاواسش دعا میکنم اگر پیش خدا رویی داشته باشممراقب خودت هم باش....خدا بزرگه
علیرضا گفت…
چهارشنبه 23 دی1388 ساعت: 11:51

قشنگ بود.
لعبت گفت…
چهارشنبه 23 دی1388 ساعت: 14:41

محشر بود خصوصا فیلم های گلزار دست مریزاد ! راستی امیدوارم کوچولوی دوس داشتنی بهتر شده باشه و خستگی از روی دوش شما و مادرش به کنار رفته باشه
مهدی یار گفت…
پنجشنبه 24 دی1388 ساعت: 2:46

سلاماگه یه مجله یا روزنامه داشتم شما رو واسه دبیریه بخش کارتون دعوت به کار می کردم.ارادت مند
violetta گفت…
پنجشنبه 24 دی1388 ساعت: 3:0

این طنز که در فوران تلخی می جوشد، چیزیست که هنوز مرا به زندگی امیدوار می کند و در برابر آدمها به زانو می آورد.درود بر شما. امیدوارم زندگی روی شادترش را نشان دهد..
جمعه 25 دی1388 ساعت: 3:11

بچه چطوره؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
همه چیز داشت خوب می شد . اما پری شب دوباره تشنج کرد و ... فعلن هر روز صبح که بیدار می شوم دوست دارم زودتر شب بشود و شب که می شود از فردایش می ترسم . شبها خدا را شکر میکنم که امروز هم به خیر گذشت ...
جمعه 25 دی1388 ساعت: 17:30

سلامخوب بود منتظر بعدیش میمونیم
شین بانو گفت…
شنبه 26 دی1388 ساعت: 10:27

خیلی زیبا بود.شهرزاد نازنینمان چطور است؟
venus گفت…
یکشنبه 27 دی1388 ساعت: 4:19

دلم بد جوری آدمس خرسی خواست یهویی خوب. بعدش یاد دخترت افتادم. قول بده خوب بشه من واسش یه بسته گنده آدامس خرسی می خرم می فرستم کادوی خوب شدنش. قول قول می دم.
venus گفت…
یکشنبه 27 دی1388 ساعت: 4:22

تازه تازه من می دونم خوب می شه حتما خوب می شه
ماندا گفت…
یکشنبه 27 دی1388 ساعت: 13:37

منم جاش بودم همینو میگفتم ولی اون ته مه ها بگردیم فیلمای دیگه ای هم هست ها!
امـــــــید گفت…
یکشنبه 27 دی1388 ساعت: 18:30

مثل همیشه محشر...
سه شنبه 29 دی1388 ساعت: 16:0

دلم میخواست چیزی بگویم. که این پست قبلی ات ............. بگذار تا کار دست خودم ندادم بروم.... .....این نقطه ها چقدر خوب اند .. همیشه جای چیزهایی می نشینند که نمیدانیم چیست.. همیشه حرف هایی اند که انگار هیچ وقت نباید گفته شوند . و این منم ..باران .. در جیغ های خودم که به روز میشوم....
چهارشنبه 30 دی1388 ساعت: 15:20

حالش چطوره؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بعد از اینکه از تهران برگشتیم . دوبار در خواب حالش بد شد و الان دوباره در بیمارستان بستری است .
venus گفت…
پنجشنبه 1 بهمن1388 ساعت: 4:7

اااااااااا خوب دل همه ما داره عین قوری کتری قل قل می کنه خوب بیا اینجا بگو از حال دخترت دیگه دلمون ترکید از غصه
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
دل من هم دست کمی از شما ندارد . فعلن بستری است در بیمارستان عزیز
نیکو گفت…
جمعه 2 بهمن1388 ساعت: 0:15

پست قبلی یه کوه غم نشوند توی دلم و چشمم. دعای از صمیم قلب برای بهبودی دائمی .
شین بانو گفت…
شنبه 3 بهمن1388 ساعت: 10:5

دخترکمان چطور است؟روزی نیست که به یادش زمزمه نکنم...
یکشنبه 4 بهمن1388 ساعت: 13:58

کجا بستریه؟ مهر تهران؟ اگه بله، بگید سفارشش رو بکنم. اشنا در سهامدارهاش دارم.
لیلا گفت…
دوشنبه 5 بهمن1388 ساعت: 21:28

علی آقا نیستی، همچین دلنگرونم. خبری از خودت بده
پري گفت…
چهارشنبه 7 بهمن1388 ساعت: 19:15

آشغال كه حتما نبايد تو دهن آدم باشهآشغال توي دهن براي چند لحظه حالتو بد ميكنهولي وقتي هر جا پا بذاري پر از آشغال باشه بوش خفه ات ميكنهذره ذره ميكشدت

پست‌های معروف از این وبلاگ

یادداشتهای پراکنده

  روزهای زیادی از کودکی تا همین امروز که نرم نرم دارد ۴۳ سالم میشود تنها، اندوهگین و در انزوا بودم. هربار به گذشته برمیگردم یادم می‌آید یک گوشه ساکت‌تری نشسته بودم. توی حیاط خلوت پشت خانه، توی اتاق، توی آن اتاق مملو از لباس مهمانی‌ها، توی آیینه خیره به چشمهام، توی کارگاهم، گوشه‌ی یک روستا، پشت مبل بزرگ خانه وقتی همه خواب بودند و مادر نبود و من همیشه بی‌دلیل گریه میکردم! گریه کردن به مثابه خود ارضایی و به مثابه مناجاتی چیزی بود. حالا نمیدانم دیر شده یا نشده. اما نه تنها نمیخواهم گریه کنم بلکه میخواهم خیلی آگاهانه برگردم پشت مبل سیاه، توی حیاط خلوت و سایر جاها، موسیوی کوچک گریان را در آغوش بگیرم و بگویم ببین نمیخوام بهت بگم قرار است این‌گوهی که توشیم جای بهتری بشه اما باور کن اصلا ارزشش را نداره. میدونم قراره چی بشه، من از همونجا اومدم پیشت، اما ببین من من من من همیشه خدا کنارت هستم.. ما باهم این رو هم رد میکنیم .. موسیو تاجینو روز رحلت  #یادداشت_های_پراکنده

آخه آقامه دوسش دارم ( یه یه یه یه نُنُر ! )

امشب که نه فردا عاشورا است یا تاسوعا ؟ من نمی دانم کدامیکی اولی است . حوصله ندارم به این چیزها فکر کنم .احترامتان سر جای خودش . عذا دار باشید یا عزا دار باشید . در عالم خودتان سیر کنید . خوشبحالتان اما بروید جان مادرتان توی خانه خودتان این کار را بکنید من می خواهم آلبوم جدید شاهین نجفی را گوش کنم که تازه دانلود کردم . این مرد بسیار موزیک وکلام زیبایی دارد اما خودش به شدت بی شخصیت و لمپن است . من رشتی ام مثل کامبیز وی او ای و احتمالن با انزلی چی ها مشکل باید داشته باشم . این انزلی چی ها هستند که مشکل دارند با همه . دعوا دارند کلن . توی خیابان الکی بهت گیر می دهند و گله ای میریزند سرت و با چاقو می زنندت حتی اگر حامله باشی . قدیمها که اینطوری بودند الان نمی دانم آدم شده اند یا نه ! باری، از این سر وصدا می گفتم .الان یک نواری گذاشته اند زیر پاساژ که من یک لحظه در خودم بودم دیدم صدای جیغ و داد می آید . یک آن فکر کردم مردم سوار بر سفینه شهر بازی شده اند اما داشتند عزاداری میکردند . یک یارویی با یک صدایی که عین فیلمهای پور.ن  بود حین حین حین حین میکند و مردم استقبال میکنند از این جست و خیز یک...
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم ب...