رد شدن به محتوای اصلی

باز ، بازی

به دعوت ایشان

بر هیچکس پوشیده نیست که بنده انسانی فیلم باز هستم و دوستر داشتم این بازی انتخاب فیلم بود تا کتاب نیمه خوانده یا یک همچون چیزی . کتاب را هم شمائی که شما باشید این روزها همه را نیمه خوانده رها میکنم میروم رد کارم . اگر در همان شب اول کتاب را خواندم که هیچ و الا دیگر اصلا خود کتاب را هم پیدا نمیکنم ویادم میرود کجا گذاشتمش  چه برسد به اینکه تا کجا خوانده بودم. همین اواخر بود داشتم کتاب مزرعه حیوانات را که نیم قرن در کتابخانه دخترم (!) خاک میخورد برایش میخواندم تا خوابش ببرد .  وقتی خوابید خودم بقیه اش را تنهایی خواندم و در فکر این بودم که چرا تا به حال این کتاب را که دو هزار نفر برایم نسخه اش را پیچیده بودند ، نخوانده بودم و ازش غافل بودم تا خوابم برد و همه حیوانات را به حال خودشان وا گذاشتم تا بچرند و از مزرعه ای که فتح کرده بودند سر مست باشند .تا همانجایی که خواندم به نظرم کار احمقانه ای آمد آن شورش بی دلیل . حال اگر کسی از شما میداند آخرش چه میشود به من هم بگوید تا ببینم ارزش تمام کردن دارد یا خیر.

کتاب دیگر" تهوع" بود . اسمش تهوع بود ! از ژان پل سارتر که تنها چیزی که ازش یادم می آید مربوط به قسمتی بود که خانومی از آقایی میپرسد اجازه دارد جوراب همانطوری پایش باشد !

کتابی هم دوستی برایم فرستاده بود به نام " چراغها را من خاموش میکنم " شاید هم من روشن میکنم ! نمی دانم . البته دوست دارم اسمش همان اولی باشد . که باز هم با اینکه آن دوست اصرار کرد که تا آخرش را بخوانم باز هم نشد که بخوانم و شرمنده نویسنده اش هستم که خودش را منتر آدمهای بی ذوقی همچون من کرده.

" ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد " را به مرگ تدریجی دچار کردم و نیمه جان رهایش کردم.

" کتاب مقدس " عهد عتیق اش را درست ودرمان نخوانده ام و بیشتر به عهد جدید رسیدم قسمتهایی که خود مسیح هست بیشتر فاز میدهد .

و خیلی کتابهای دیگر هم هست که چون من همیشه بدون فکر کردن اینجا مطلب مینویسم  الان حضور ذهن ندارم . اما در عوض اش بعضی کتابها را چند بار خوانده ام مثل "تانگوی تک نفره "که زندگی نامه آنتونیو کوئین ( بازیگر) است و جدای اینکه بیوگرافی است یه رمان بی بدیل هم هست که کوئین با کمک "دانیل پسنر " نگاشته و چیز خفنی از آب در آمده و دیگری " جسدهای شیشه ای " نوشته مسعود کیمیایی است که نه تنها یکی دوبار کتاب را خواندم تا چند وقت هم با خود میبردم و می آوردم و گاهی لایش را باز میکردم تا ببینم حال " طلعت " و " طاووس " و " کاوه " و " آقای سروش "  چطور است و " علی خان وقار سلطانی ِ " عاشق ، سر به کدام بیابان گذاشته ...یادش بخیر.

ایشان هم بنده را به بازی عجیبی به اسم " بغل بازی "(!) دعوت کرده که خداییش من نمیدانم ملت چی فکر میکنند ! شما فکر نمیکنید  یکدفعه " یکنفر آدم" پایش به اینترنت باز بشود و ببیند من دارم اینجا بغل بازی میکنم و ماچ وبوسه راه انداخته ام ؟ هان ؟ خدایی به این جریان نمی اندیشید ؟! می خواهید همین چند ساعتی را هم که در خانه دمی ، می آسایم را از کف بدهم و بروم کارتن خواب بشوم معتاد بشوم و سنتور بزنم برای هر کس وناکس ؟ هان ؟ آغوش بنده واز ِ واز است و می توانید بیائید داخل ( صد البته آقایان فقط ) و هنوز برای عموم باز گشائی نکرده ام !

جان مادرتان بیائید یک روز جمع بشویم و با هم بالا بلندی دختر هندی بازی کنیم ! و بی خیال این بازی های مجازی بشویم .

از حق نگذریم بغل کردن حال میدهد ، فاز میدهد و خیلی چیزهای دیگر ، اما به شرط ها و شروط ها !! ( امیدوارم از جنس مزخرف ذکور باشی !! و الا این سطور آخر پرونده ام را باطل میکند ، اساسی ! )

 

پ.ن : j.o.z.e.p    گل هم یه بازی قشنگ دعوتم کرده که در پست بعدی به آن هم میرسم و دیگر این بازی مازی ها را تمام میکنیم و میچسبیم به کار وزندگی !

والا به خدا !

پ.ن ۲ : اگر اینها خواستند و مثل بنده مشکلاتی نداشتند در این بازی دوم شرکت کنند :

بیتا    زن قدبلند    dancer   برنادت  اسپایدرمرد  و همان Jozeph

+;نوشته شده در ;2008/3/12ساعت;10:35 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

dancer گفت…
چهارشنبه 22 اسفند1386 ساعت: 11:52

حالا خودت بغل نمیکنی به ما میگی بغل کنیم :ىدر مورد اون مزرعه حیوانات . واقعا اونو واسه یه بچه می خوندی خوابش ببره ؟؟ :ىآخرش رو نمی دونم دوست داشته باشی یا نه .اما در کل داستانش بورینگه
رضا گفت…
چهارشنبه 22 اسفند1386 ساعت: 18:41

چرا از خودت دور شدی یا فاصله باعث شده که چنین فکر کنم دو سال کم نیستبهر حال خوشحالم پیدایت کردم.کتاب سر نوشت میلیون ها انسان خوش باور و فداکار یست که بانقلاب روسیه (عدالت اجتماعی)عشق می ورزیدند که بعلت عقب ماندگی جامعه و خیانت رهبراننا کام ماند
رضا گفت…
چهارشنبه 22 اسفند1386 ساعت: 18:43

کاریکاتور خوک کتاب را شبیه استالین بکش
اسپایدرمرد گفت…
چهارشنبه 22 اسفند1386 ساعت: 19:9

بازی دوم تکراریه دو نقطه دی!در مورد کتابها هم فقط کتابهای درسیم نیمه تموم مونده..!
----------- گفت…
پنجشنبه 23 اسفند1386 ساعت: 0:12

باورم نمیشه که این قدر قدرت دارم که حرفات و عوض کنی !!! شایدم مشاور خوبی باشم , به خودم باید افتخار کنم !! مگه نه ؟همش که نمیشه مردم و مشاوره داد , یه ذره هم خودمون!!! راستی میشه بفرمایید شرطها و شروطهاش چیه تا مجبورنشدی تو کارتن بخوابی ؟ ؟؟؟ زود باش بگو وگرنه همون که گفتم میشه ........ می کشمت........!!!!! فهمیدی که؟
----------- گفت…
پنجشنبه 23 اسفند1386 ساعت: 0:13
مرتضی خسروی گفت…
پنجشنبه 23 اسفند1386 ساعت: 6:53

سلام دوست عزیز وبلاگ دوست داشتنی داری,قالب خوبی هم داره ,من کارتونیستم کارهای شما حس خوبی داشت... دوست داشتید کارهای منم ببینید ... هیچ وقت به کار کردن تو ایران علاقه ایی نداشتم ...هر جا میری م.ش.ط خوابیده رو مافیای کارتون....ریش عنصر مهمی تو هنر اینو نباید نادیده گرفت بی خیال راپید و اتود و .... باید چشمها را شست انگشتری به دست کرد و به مسجد رفت تا داور هر جشنواره ایی شد........سر بزنی خوشحال میشم......
... گفت…
پنجشنبه 23 اسفند1386 ساعت: 11:53

سلام چه بازیا!به به!ما که اپ نکردیم اماآقا سری با ما نمیزنید!
مرتضی خسروی گفت…
پنجشنبه 23 اسفند1386 ساعت: 22:24

سلام مرسی ,لطف دارید کارهای جدید گذاشتم مایل بودید ببینید...
naramsin گفت…
پنجشنبه 23 اسفند1386 ساعت: 22:36

salamin ketabe cheragh haro man khamoosh mikonam ke kheili sare kariyekhoshhal misham sar bezani
فانتازیو گفت…
جمعه 24 اسفند1386 ساعت: 15:26

اه،شرطها و شروطها،عجب آب زیر کاهی...ممنون از اینکه به دعوتم جواب دادی
جمعه 24 اسفند1386 ساعت: 17:27

یک زن حامله عجیب را ببینید.
فریبا گفت…
شنبه 25 اسفند1386 ساعت: 9:44

چراغ ها را من خاموش می کنم
یکشنبه 26 اسفند1386 ساعت: 9:42

چقدر بازی ...؟
bITA گفت…
دوشنبه 27 اسفند1386 ساعت: 17:22

شب سال نویی شما هم بازیت گرفته برادر ؟در هر حال ممنون از دعوت! من در مورد کتاب بازی نوشته بودم. بغل بازی هم که صحیح نیست والا ... نامه به برادر بسیجی ... ببخشید به هزاره چی چی هم بمونه برای اون ور سال، خوب ؟مسافرت نبودم ، ولی دارم می رم !عجالتا بای بای !

پست‌های معروف از این وبلاگ

آخه آقامه دوسش دارم ( یه یه یه یه نُنُر ! )

امشب که نه فردا عاشورا است یا تاسوعا ؟ من نمی دانم کدامیکی اولی است . حوصله ندارم به این چیزها فکر کنم .احترامتان سر جای خودش . عذا دار باشید یا عزا دار باشید . در عالم خودتان سیر کنید . خوشبحالتان اما بروید جان مادرتان توی خانه خودتان این کار را بکنید من می خواهم آلبوم جدید شاهین نجفی را گوش کنم که تازه دانلود کردم . این مرد بسیار موزیک وکلام زیبایی دارد اما خودش به شدت بی شخصیت و لمپن است . من رشتی ام مثل کامبیز وی او ای و احتمالن با انزلی چی ها مشکل باید داشته باشم . این انزلی چی ها هستند که مشکل دارند با همه . دعوا دارند کلن . توی خیابان الکی بهت گیر می دهند و گله ای میریزند سرت و با چاقو می زنندت حتی اگر حامله باشی . قدیمها که اینطوری بودند الان نمی دانم آدم شده اند یا نه ! باری، از این سر وصدا می گفتم .الان یک نواری گذاشته اند زیر پاساژ که من یک لحظه در خودم بودم دیدم صدای جیغ و داد می آید . یک آن فکر کردم مردم سوار بر سفینه شهر بازی شده اند اما داشتند عزاداری میکردند . یک یارویی با یک صدایی که عین فیلمهای پور.ن  بود حین حین حین حین میکند و مردم استقبال میکنند از این جست و خیز یک...

یادداشتهای پراکنده

  روزهای زیادی از کودکی تا همین امروز که نرم نرم دارد ۴۳ سالم میشود تنها، اندوهگین و در انزوا بودم. هربار به گذشته برمیگردم یادم می‌آید یک گوشه ساکت‌تری نشسته بودم. توی حیاط خلوت پشت خانه، توی اتاق، توی آن اتاق مملو از لباس مهمانی‌ها، توی آیینه خیره به چشمهام، توی کارگاهم، گوشه‌ی یک روستا، پشت مبل بزرگ خانه وقتی همه خواب بودند و مادر نبود و من همیشه بی‌دلیل گریه میکردم! گریه کردن به مثابه خود ارضایی و به مثابه مناجاتی چیزی بود. حالا نمیدانم دیر شده یا نشده. اما نه تنها نمیخواهم گریه کنم بلکه میخواهم خیلی آگاهانه برگردم پشت مبل سیاه، توی حیاط خلوت و سایر جاها، موسیوی کوچک گریان را در آغوش بگیرم و بگویم ببین نمیخوام بهت بگم قرار است این‌گوهی که توشیم جای بهتری بشه اما باور کن اصلا ارزشش را نداره. میدونم قراره چی بشه، من از همونجا اومدم پیشت، اما ببین من من من من همیشه خدا کنارت هستم.. ما باهم این رو هم رد میکنیم .. موسیو تاجینو روز رحلت  #یادداشت_های_پراکنده
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم ب...