۱۳۹۳ شهریور ۳, دوشنبه



دیر زمانی تلویزیون خانه ما اینطوری نبود. اونطوری بود که بابا دستور میداد برو روشنش کن. برو زیاد کن صداشو. برو بزن کانال دو. ئه بدم اومد برو بذار همونجا دوباره. بعد کی باید اینکار را میکرد؟ من . بله من. چرا من ؟ چون من اسمم کوتاه و ساده بود و با یک بار باز و بسته شدن دهان گفته میشد. 
علم پیشرفت کرد ریموت آمد. راحتتر شدیم کانال را بابا عوض میکرد از راه های دور. خوب بود با اینکه هر روز چند بار یکی داد میزد: علی کنترلو ندیدی؟
الان من پدر هستم خودم. رئیس خانه ام اما ریاست نمیکنم. جرات ندارم. من مثل رئیس جمهوری برخی کشورهام که نقش هویج را بازی میکند و قدرت دست نخست وزیر و پارلمان و شهرداری و سوپورها است. 
نه جرات دارم کانال را عوض کنم و نه اینکه بگویم ور ایز مای ریموت ؟ 
دیروز رفتم دوتا کنترل خریدم. یکی را گذاشتم روی میز ناهار خوری. یکی هم سر جایش توی کیف کنترلها. پیر و فرتوت و خموده شدم. زورم نمیرسد بروم کنترل را بردارم. وانگهی اگر هم سینه خیز و با زحمت برسانم خودم را بهش آن شورشی جوان خانه داد میزند بذار پرشین تون. 
نسل نیم پزی بودیم ما



ارسال یک نظر