رد شدن به محتوای اصلی

آوخ چه کرد با ما جان روزگار

    کلیک

این کاریکاتور را دیده بودی آره ؟ حال روز همیشه من است خب . دوباره اجرایش کردم تا دوباره ببینی تا یادم نرود کجای کارم و کجای دنیا ایستاده ام تک و تنها و جمع اضدادم و خسته نمی شوم از این تکرار پوچ و در هپروتم و خسته ام کلن . نهایت امیدواری است نه ؟

چند خط برایم بنویس . کی است این بابا که پارادوکس اش مرا کشته است لامصب

+;نوشته شده در ;2009/3/12ساعت;20:15 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

خودنویس گفت…
پنجشنبه 22 اسفند1387 ساعت: 20:43

ایولیه چیزی رو شبیه این توی یه انیمیشن مستند دیده بودم.خیلی باحاله و غم انگیز.
پیرانا گفت…
پنجشنبه 22 اسفند1387 ساعت: 20:48

nدوست دارم این اقا روامیدوارهبه کاری که میکنه اعتقاد دارهدر جواب سوالت باید بگم کهدلیل عدم رشد نا خدا باوری همینههمیشه خواستن مستقل باشنبه قول چارلز داوکینزنمیشه چند تا گربه رو یه گله کرد اما میشه یه جا جمعشون کرد تا انقدر سر و صدا کنن که همه بفهمنمن این ادما رو در عین اینکه ازشون متنفرم دوسشون دارمدوست دارم اونا هم به انسان خدایی برسن
محبوب گفت…
جمعه 23 اسفند1387 ساعت: 11:11

انگار چیزی را تجربه کرده باشیشبیه لاشه ی متعفن سگیکه عبور قطاری را ازروی ستون فقراتش به یاد می آوردو درد بکشیَو دهانت طعم روده ی سگ بگیردوقتی لبخند میزنی وانعکاس صوت قطار رادر جمجمعه اتتحمل میکنی !
جمعه 23 اسفند1387 ساعت: 22:22

ندیده بودم ...خوب شد که دیدم...
میم گفت…
جمعه 23 اسفند1387 ساعت: 23:25

چقدر چشم هاش مثل اون ماه ه ...آزاد میشه ...وقتی درخت بزرگ بشه و زنجیر...اما باز اون همونجا میمونه!میمونه؟اسیر ترین آزادی یا آزاد ترین اسارت؟؟؟
پریسا* گفت…
شنبه 24 اسفند1387 ساعت: 0:20

چقدر ما تکرار یکدیگریم.خسته ام.
شنبه 24 اسفند1387 ساعت: 1:21

"مسخ" زندگی که بشی، اون وقت آب ندادن به نهالت میشه قصه ی دیوونگیت شاید! اونقدر گیج که بعضی وقتا دورترین راه ها رو واسه ی آسون ترین فکرات انتخاب می کنی.شاید اصلا پارادوکسی در کار نباشه؛ وقتی زمین پره از چیزایی که تو این چند تا خط ساده ی آشنای کوچیک سر ریزه!
یاس گفت…
شنبه 24 اسفند1387 ساعت: 18:14

http://farahmandt.blogspot.com/2009/03/love.html
شنبه 24 اسفند1387 ساعت: 19:36

" عشق اول فقط یک خاطره است "صبور باش . یک روز به احساسات امروزت می خندی . باور کن آقاجان
Jozeph گفت…
یکشنبه 25 اسفند1387 ساعت: 20:40

زندگی میبخشد تا جانش را بگیرد...!جالبه ولی میتونه عملی نشه. شاید زمان امان ندهد
پریسا گفت…
دوشنبه 26 اسفند1387 ساعت: 1:5

جناب علی آقا نه من ندارم:-) یعنی نمیشناسمش آنچنان:-)
My portrait گفت…
دوشنبه 26 اسفند1387 ساعت: 7:12

سلامچقدر عالي بود. خيلي هامون داريم همين كارو با خودمون مي كنيم. چقدر خوش حالم كه اينجا اومدم.لينكت كردم.خوش باشي.
لعبت گفت…
دوشنبه 26 اسفند1387 ساعت: 10:21

سلام به دوست هنرمند مجازی (البته منظورم دوست مجازی و هنرمندم بود)کار خیلی قشنگیه من قبلا ندیده بودمش. نمی دونم چرا وقتی دیدم یه جورایی این کویر منو یاده بعضی از زندگی ها انداخت و اون نهال هم که یه نفر تو میون این کویر و برهوت زندگی، عاشقونه تیمار داریش رو می کنه و به امیده به ثمر رسیدنشه، همون عزیزیه که تنها نقطه وصل اجباری اون به زندگیه.ناگزیر با رشد و به بار نشستن اون روزهای زندگی باغبون هم به پایان می رسه!اما علی آقا من که همیشه فکر می کردم که شاید اگه این نهاله نبود و می تونستم برم و پشت اون کوهها(که تو تصویر هم کشیدیشون) رو ببینم شاید آب و هوا در اونجا بهتر باشه!!!شاید هم آسمون واسه بعضی ها همه جا همین رنگیه!!!
کیخسرو گفت…
دوشنبه 26 اسفند1387 ساعت: 16:51

جناب درک نشده ی گرامی من از درخت های بریده شده ی پیرامون قهرمان شما در حیرتم یعنی این درخت ها را بریده اند که شما به مقصودتان نرسید یا از هر کدامشان دفعه ای میشود استفاده کرد؟ در ضمن این شخص شباهتی هم به من دارد با این تفاوت که من طنابم را به پوتین هایم گره زده ام و زل زده ام به ماهتاب روبرو!ولی خدا وکیلی حرف ندارد. حیرت به تمام معنی. ماهتابی که که چرا خورشید نیست؟ لابد چون قهرمان شما محکوم به آن است که هیچگاه رشد درخت خلاصیش را نبیند پس اگر اینطور است این درختان تنومند بریده شده در حضور چه آفتابی قهرمانان دیگر قصه ی شما را به مقصودشان رسانده اند؟ عجب حکایتی شده؟کیف کردم کیف کردم. دم شما گرم.
رضا گفت…
سه شنبه 27 اسفند1387 ساعت: 11:50

سلام مهربان،معنی جمع اضداد را تا به امروز نمیدانستم. وقتی از زبان مادری دور باشی همین است دیگر. به هر حال سری به اینترنت زدم که واژه را بشناسم به صدها وبلاگ برخورد کردم که صاحبانشان همه جمع اضداد بودند. (به گفتۀ خودشان) اول فکر کردم که یک بیماری همه گیر و مصری باشد. ولی به مرور دریافتم که نه. چندین شعر هم یافتم که آخرین بیت یکی از آنها را اینجا می آورم.به زخمی مرهمم کس را و زخمی میزنم کس راشگفت آورترینم من چنینم: جمع اضدادمدر نهایت میخواستم بگویم که چیزی به ما اضافه شد. سپاس
روزنامه گفت…
چهارشنبه 28 اسفند1387 ساعت: 10:47

این بابا، خود زندگیه که هر لحظه مرگ رو هم با خودش داره. بودنی که نبودن رو پرورش می ده!ندیده بودمش، جالبه، گرچه با روحیات من خیلی سازگار نیست!
علی گفت…
چهارشنبه 28 اسفند1387 ساعت: 18:42

سلام. بابا این روزها باید حرف خوب و شیرین زد. این حرفها شگون نداره. اگه هم دل خوش نیست باید الکی خوش بود و بیخیالی طی کرد. دنیا همینه دیگه.یا حق...
مجتبی گفت…
پنجشنبه 29 اسفند1387 ساعت: 13:15

سلام به آقا علیخوب هست این روز ها؟ خیلی دیر به دیر اینجا می آم...مجبور میشم بعضی وقتا چند تا پست رو با هم بخونم. برای این پست...وقتی خوندم و اثرتون رو هم دیدم....از خودم چیزی ندارم بگم. "لعبت" جان نمی دونم کی هستی ولی حرف منو زدی و خیلی قشنگ گفتی. از اینها گذشته شش ماه پیش یکی به من گفت: شما جمع اضداد هستید...هنوز هم معنی اش رو نمی دونم در عین صداقت اعتراف می کنم. خوش بگذره آقای هنرمند
مش کرم گفت…
پنجشنبه 29 اسفند1387 ساعت: 18:55

ماده ی اصلی کاریکاتوره محشره !!!
جمعه 30 اسفند1387 ساعت: 15:50

نوروز مبارک.
(-: گفت…
یکشنبه 2 فروردین1388 ساعت: 14:19

راستی هنوز حسش رو نداری که مجموعه کارهای تازه رو در خانه کاریکاتور یا هر جای دیگه ای که فکر می کنی نمایش بدی؟
نازنین گفت…
جمعه 7 فروردین1388 ساعت: 12:6

سلام خوبید؟سال نو مبارک امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشیوب قشنگی داری موفق باشی
نازنین گفت…
جمعه 7 فروردین1388 ساعت: 12:9

سلام وب قشنگی داریامیدوارم موفق باشی
dancer گفت…
شنبه 8 فروردین1388 ساعت: 23:48

wa ma dore mikonim roz ra shab ra hanoz ra
رویا گفت…
شنبه 8 فروردین1388 ساعت: 23:55

سلام....چقدر بعضی از چیزها تلخن و چقدر واقعی...!!!!!
صادق صادقی گفت…
یکشنبه 9 فروردین1388 ساعت: 13:44

آید بهار و پیرهن بیشه نو شودنوتر برآورد گل ، اگر ریشه نو شودزیباست روی کاکل سبزت کلاه نوزیباتر آن‌که در سرت اندیشه نو شود منوچهر آتشینوروزتان مبارکصادق صادقی
وحید باقرلو گفت…
یکشنبه 9 فروردین1388 ساعت: 21:2

سلامسال نو مبارک.اول از همه بگم که موزیک بسیار زیبایی روی وبلاگت گذاشتی.من معمولا از موزیک های روی وبلاگ ها بدم می آد چون هم وبلاگ رو سنگین می کنه، هم تمرکز آدم رو موقع خوندن مطالب می گیره.ولی این موزیک لایت بسیار زیبا و آرامش دهندست. مرسی...
وحید باقرلو گفت…
یکشنبه 9 فروردین1388 ساعت: 21:7

در مورد این کاریکاتور هم باید بگم با اینکه دیده بودم ولی بسیار قوی و زیباست.چون تصمیم به خودکشی در مقابل موضوعات مختلفی قرار گرفته. مثلا:-ترس از خودکشی.-امید به زندگی و نوعی فرار از خودکشی.-حتی ناامیدی و خسته بودن از زندگی در حدی که حال خودکشی هم نداشته باشی.و...خیلی چیزا رو برام تداعی می کنه.البته همه ی اینا حس من به این کاره و شاید درست هم نباشه.در هر صورت موفق باشی و سال خوبی پیش رو داشته باشی.
وحید باقرلو گفت…
یکشنبه 9 فروردین1388 ساعت: 21:8

خیلی بدجنسی که این موزیک رو روی وبلاگت گذاشتی!آدم دلش نمی آد وبلاگت رو ببنده...!!!
یک نفر طلبه گفت…
دوشنبه 10 فروردین1388 ساعت: 1:18

سلامدر نامیدی بسی امید است پایان شب سیه سپد است!حتما الان کف بر شدی از این روحیه ایی که بهت دادم.میدونم تشکر لازم نیس.قابل نداشت!آهنگ وبلاگت منو یاد موسیقی تروی انداخت.خیلی قشنگ.دعا کنیم که حالمون خوب بشه.خیلی از اینجا خوشم اومد.یا علی
حوا گفت…
چهارشنبه 12 فروردین1388 ساعت: 19:25

سلام می کنم که یادت بماند روزی کسی امد و از این جا رد شد و چیزکی نوشت خواندمت به تمام معنا ... گاهی خنده ام گرفت از لاک روی ناخنت !! گاهی اخم هایم توی هم رفت !! گاهی شانه بالا انداختم و گاهی .... اما راستش ... زیبا نوشتی و این گاه گاه نبود تمام پست هایت کوتاه بود که حوصله ات سر نرود زیبا بود و دل نشین ... نه کم نه زیاد همینش چسبید خوشمزه تر و بهتر از سیب فرانسوی !!شبیه سیبی که ادم کند ....
وحید باقرلو گفت…
پنجشنبه 13 فروردین1388 ساعت: 18:51

سلامسیزدهتون در به در!!!ضمنا با غزلی به روزم...
لیلا گفت…
جمعه 14 فروردین1388 ساعت: 8:33

سلاممنو که هنوز یادتهاز بس به هم سر نمیزنیم باید بگیم پارسال دوست امسال آشنا خوبی شما؟سال نوتون مبارک و انشالله که نحسی 13 هم بدر شده باشهموفق باشید و شاد
لیلا گفت…
جمعه 14 فروردین1388 ساعت: 8:38

این کاریکاتورتون رو قبلا دیده بودم ولی ارزش دوباره دیدن و دوباره فکر کردن رو داشتمن فکر میکنم کاریکه خیلی از آدمها دارن با خودشون میکنند گاهی دونسته گاهی هم ندونستهولی خب خیلی ها هم به یه درخت آب میدن تا بزرگ بشه و یتونند زیر سایش بشینند و لذتش رو ببرن نه
مرسده گفت…
شنبه 15 فروردین1388 ساعت: 13:3
بنل گفت…
شنبه 15 فروردین1388 ساعت: 14:17

به دوستان : نویسنده این وبلاگ دراثر تصادف در کما است. برایش دعا کنید
لعبت گفت…
یکشنبه 16 فروردین1388 ساعت: 9:38

سلام به آقای تجدد عزیزسال نوی شما مبارکخدا نکنه که در کما باشیدامیدوارم که این فقط یه شوخی باشه
شراگیم گفت…
یکشنبه 16 فروردین1388 ساعت: 11:6

علی جان اگر زنده ای یک ندا بده...این کامنت بی نام و نشان بدجور روی اعصاب است...
افرا گفت…
یکشنبه 16 فروردین1388 ساعت: 16:53

خیلی وقته آپ نکردی...آدم از نگرانی می میره...
! گفت…
دوشنبه 17 فروردین1388 ساعت: 0:37

اینجا چه خبره؟
روزنامه گفت…
دوشنبه 17 فروردین1388 ساعت: 13:37

...
لعبت گفت…
دوشنبه 17 فروردین1388 ساعت: 14:19

به همه ی دوستان:خواهش می کنم هر کس که با علی آقای ما آشنایی نزدیکتر داشته که از ایشان شماره تماس یا آدرس و یا......هر راه دیگر داردلطف کنه و باهاشون تماس بگیره و وضعیت(انشا’الله سلامتی شون)را در اینجا اعلام کنه!بخدا از دیروز تا حالا بی نهایت نگرانم و نگرانیم
CLICK گفت…
دوشنبه 17 فروردین1388 ساعت: 15:10

باور کنید ما شما را درک میکنیم
پریسا گفت…
دوشنبه 17 فروردین1388 ساعت: 22:28

خواهشن اگه کسی خبری داره بیاد بگه
علی تجدد گفت…
سه شنبه 18 فروردین1388 ساعت: 10:6

سلامببین تورو به خدا !دو روز تنهایتان گذاشتم ها ، چطور همه جا را بهم ریختید ! کما ؟! من خوبم فقط دسترسی به اینترنت ندارم و وارد سایت بلاگفا نمی توانم بشوم و اوضاع به شکل عجیبی به هم ریخته است ! زود بر میگردم تا محبتهایتان را جبران کنم .
لعبت گفت…
سه شنبه 18 فروردین1388 ساعت: 12:35

وای واااای واااای خدا را شکر بخدا کم مونده بود دق کنم و دق کنیم!و همینطور کم مونده بود از بیمارستانها شروع کرده تا به پزشکی قانونی سرک بکشیم و دنبال یه هنرمنده ناشناخته و درک نشده و ناشناس و نا...... بگردیماما خدا وکیلی خیلی بی انصافی!هم تو(ببخش شما)هم اون خانوم بنلآخه نمی گید ما سکته می کنیمعیبی ندارهسال نوی شما مبارک امیدوارم شااااد و سلااااامت باشی و مثل همیشه هنرمند و پربار
افرا گفت…
سه شنبه 18 فروردین1388 ساعت: 17:21

:)خدا رو شکر...این بنل کیه؟!
روزنامه گفت…
چهارشنبه 19 فروردین1388 ساعت: 9:17

ای تف بر سر آدم مردم آزار ...این بنل کی بود ؟!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
یک بنل می شناسم . اما این او نیست
شراگیم گفت…
چهارشنبه 19 فروردین1388 ساعت: 18:31

همین که زنده ای خودش بهترین کادوست برای ما...!!:) جان خودم داشت کم کم دلم شور می افتاد...به هر حال ممنونم...عکس هم که نداری از من که بگویم میخواهی یک کاریکاتور از ریخت و هیکل ما بکشی و برایمان بفرستی...اعتراف میکنم که خیلی کنجکاوم اما راضی به زحمتت نیستم...حالا اوضاعمان که کمی رو به راه شد یک روز دعوتت میکنم که بیایی این طرفها...
پریسا گفت…
چهارشنبه 19 فروردین1388 ساعت: 21:6

ممنون که خبر دادید آقای تجدد . خیلی خوشحالمان کردی
! گفت…
چهارشنبه 19 فروردین1388 ساعت: 23:52

لعنت به هر چی بنل. چه آدمای عقده ای و حسودی پیدا می شنا.من که بنل و نفرین کردم.
parisa گفت…
چهارشنبه 19 فروردین1388 ساعت: 23:59

آمدم بگویم خط آخر رو دوست داشتم..کامنت ها رو دیدم ترسیدم..بعد دیدم زنده اید شکر خدا
سارا گفت…
شنبه 22 فروردین1388 ساعت: 10:40

بنل؟اون که دوست داشتنی تر از این حرفا بود؟ببین چی کارش کردی که خواسته این بلا رو سرت بیاره.
سارا گفت…
شنبه 22 فروردین1388 ساعت: 10:41

حالا چرا دیگه آپ نمی کنی؟!

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال