شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.



مادرش دلخوره. 
میگه زودتر بریم خونه. 
نمیتونم توی پاساژ بمونم بیشتر از این. 
ازش سوال میکنم.
میفهمم چند نفر که بچه ی معلولش رو دیدن،
آه کشیدن و گفتن خدا رو شکر ...
من کمکی ازم ساخته نیست برای اون مادر و دلداری دادن بهش. 
زیاد بلد نیستم اینکارها رو بکنم.
نمیتونم هم مردم رو تربیت بکنم. 
اما من یه نردبون دارم خیلی بلنده.
میرم ازش بالا توی آسمون. 
از خدا سوال میکنم:
تو خوشحال میشی اینا شکرت میکنن توی این موقعیت؟ 
اگه گفت آره، 
میزنم توی دهنش


شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.



دیشب تولد خواهرم را در گلخانه‌ی نیمه آماده‌ی همسرش و وسطهای جنگل و در سکوت و‌ گاه گاهی صدای زوزه‌ی شغال جشن گرفتیم. 
جات خالی. خوب بود. آتش روشن کردیم و با کافی میکس مست شدیم و رقصیدیم.
نیمه‌های شب توی خانه نشسته بودم و عکس‌ها و فیلمهای تولد و آتش بازی را نگاه می‌کردم که متوجه چیز عجیبی شدم. 
یکنفر توی همه عکس‌ها و فیلم‌ها و دل سیاهی‌ها بود که از خانواده ما نبود. روی خودش پتو انداخته بود و بین ما می‌رقصید. چهره‌اش به آدمیزاد نمی‌مانست
و پشت سر ما توی همه‌ی عکس‌ها بود! 
ترسیدم. گوشی را پرت کردم یک گوشه و سراسیمه و پوشیده و نپوشیده پریدم توی خیابان. نمی‌خواستم تنها باشم. باید خودم را می‌رساندم به یک مکان عمومی. از سکوت و تاریکی می ترسیدم. حتی وقتی پلک می‌زدم صورتش جلوی چشمم بود. 
وارد مترو شدم. روی صندلی نشستم و پا‌هایم را توی دلم جمع کردم. بین مردم و صدای قطار از ترسم کم شد. 
کمی که گذشت هول برم داشت. با خودم گفتم: شهر ما که مترو نداره..
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود


جمعه ۲۶ دی ۱۳۹۳ ه‍.ش.



صبح زود و مه آلود جمعه حليم خريدم، توي صف حليمي گربه اي بود كه به در قفل شده ي مغازه ي بغلي دخيل بسته بود و ميو ميو ميكرد. انگار هرروز از همينجا جيره اش را ميگرفته و امروز تعطيل بود، دلم سوخت برايش كالباس خريدم و گذاشتم جلوش، تشكر كرد با دمش. بعد براي گنجشكها كنجد روي حليم را ريختم و بعد براي بچه هاي كار بستني زمستوني خريدم و بعد براي سنجابها دست تكان دادم و بعد براي سگها بوس فرستادم و بعد حواسم نبود و با ماشين رفتم روي يك كفتر چاهي و لهش كردم كه رفتم جسد بي جانش را برداشتم و به گرگ سفيد مستتر توي كمد اتاقم دادم



یکشنبه ۷ دی ۱۳۹۳ ه‍.ش.



نیمه‌های شب بود که سوسکی مرا از خواب بیدار کرد. 
گفت: علی،... علی پاشو... فکر می‌کنم سم خوردم. و سرفه کرد
از تخت خواب بیرون آمدم. گفتم دنبالم بیا. از داخل یخچال یک لیوان شیر بهش دادم.
تا آخر خورد و بعد روی صندلی آشپزخانه نشستیم. بعد از چند دقیقه سکوت با هم حرف زدیم
گفتم به نفع خودش است که برود، چون همسرم اگر او را ببیند با دمپایی می‌کشدش. 
گفت می‌تواند تا صبح بماند و بعد برود؟ 
گفتم بله، چرا که نه
گفت: علی.. 
دلم برایت تنگ می‌شود.. 
بلند شدم. روی شانه‌اش زدم و رفتم تا بخوابم
- شیر اگر بازهم خواستی توی یخچال هست.
صبح دیگر رفته بود.
روی کاغذی زیر لیوان شیر نوشته بود :
چقدر حرف
روي دلم مانده بود
براي تو
كه حرف نداشتی... *


شعر از مهرنوش

پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

همراه مهمانانم توی جاده تاریک لاهیجان به رشت به خانه برمیگشتیم. ساعت یک شب بود و فقط اتومبیل ما در جاده. چند دقیقه بعد یک اتومبیل پراید، درست شبیه مال ما با همان شکل و شمایل و خط و خش و همان تعداد سرنشین نزدیکمان شد.
خوب که نگاهش کردم دیدم تمام سرنشینان آن اتومبیلِ دیگر دقیقاً خود ماییم. من، همسرم، دخترم و مهمانانم. چند ثانیه مات و ساکت و مبهوت به آن دیگری نگاه کردم. نمیدانستم کدامیکی ما هستیم. آن ماشین یا این ماشین. علی تجدد آن ماشین به من چشمک زد. چشم چپش در آمد و افتاد زیر پایش و لای پدالها گیر کرد. خم شد بردارد. کنترل ماشین را از دست داد و خورد به درخت کنار جاده و آتش گرفت.
به راه و زندگی ام ادامه دادم. و نگذاشتم آب توی دل همراهانم که خواب بودند تکان بخورد


یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نیمه شب آنروزی که تو بمیری

من ساعت سه، پشت چراغ قرمز می‌ایستم و چراغ هی سبز می‌شود و من حرکت نمی‌کنم، هی قرمز می‌شود، هی سبز می‌شود، هی قرمز دوباره، هی سبز، هی نارنجی و من حرکت نمی‌کنم. من دارم به تو فکر می‌کنم نوشی و خیره هستم به کرانه باختری رود اردن.
بعد پلیس می‌آید می‌گوید مدارک.. یهو به خودم می‌آیم، در را باز می‌کنم. می‌خورد به پلیس. زمین می‌افتد. بعد من بی‌اعتنا از اتومبیل پیاده می‌شوم و می‌روم. مردم پشت سرم حرکت می‌کنند. پلیس شلیک هوایی می‌کند. مردم شیشه بانک‌ها و رستوران‌ها و تلفنهای همگانی را می‌شکنند. پلیس یکی دونفر را می‌کشد. من گریه می‌کنم. حرکت می‌کنم. شالگردنم را سفت‌تر می‌کنم. مردم با پلیس درگیر می‌شوند. دنبال من حرکت می‌کنند. یکی از میان جمعیت می‌آید سمت من و می‌گوید یک چیزی بگو، تو رهبری. من زیر لب می‌گویم. نوشی... نوشی... مرد سمت جمعیت فریاد می‌زند: نوووشی.. نووووشی..
جمعیت یک صدا نوشی نوشی می‌گویند و مشت به هوا پرتاب می‌کنند. پلیس ضد شورش می‌آید. هلی کوپتر پلیس می‌آید. ارتش اعلام همبستگی با مردم می‌کند. مردم نوشی نوشی شعار می‌دهند و همه جا را به آتش می‌کشند. دود همه شهر را گرفته. بیبیسی فارسی تصاویر زنده از من که گریه می‌کنم و آرام نوشی نوشی می‌گویم پخش می‌کند. فرناز قاضی‌زاده می‌گوید سرخط خبر‌ها:جنبش نوشی در ایران. و در ادامه: بهار عربی اینبار با پاییز نوشی، جان دوباره گرفت.
همان آدم قبلی می‌آید سمت من دوباره : خب مَرد.. بعد از نوشی؟ بعد از نوشی چی؟ یه چیزی بگو..
به خودم می‌آیم هلش می‌دهم عقب، می‌افتد تو جوب و آب میبردش سمت دروازه دولاب. فریاد می‌زنم: بعد از نوشی دیگه هیچی نیست حرومزاده.. و بعد روبه جمعیتی بی‌شمار که نوشی نوشی می‌گویند، فریاد می‌زنم: با شمام هستم حرومزاده‌های زرد... نوشی فقط مال من بود.. محض رضای خدا برید به درک مادر به خطا‌ها
جمعیت می‌گوید خب بابا.. و غر غر زنان به خانه‌های خود روانه میشوند.
فردای روزی که تو بمیری.. من ناچارم طبیعی رفتار کنم نوشی..




سه‌شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.



پیازها را که یکی یکی داخل پلاستیک می گذاشتم. یکی از دستم لیز خورد و افتاد آن پشت مشتهای سبدهای میوه و پیاز سیب زمینی. عمو سبزی فروش محله ما گفت: اشکال نداره آقا، من خودم بعدن برش میدارم.
گفتم: نمیخواست بامن بیاد. دوست داشت پیش دوستاش اینجا بمونه.
- کی ؟ پیازه؟ 
- آره. اما آخرش چی؟ بلخره که باید بره 
عمو سبزی فروش لبخندی زد. انگار یکی از اقوامش را دیده باشد گفت: شما هم به این چیزها باور داری آقا؟
گفتم بله دارم. همه ی چیزها جان دارند. فکر میکنند، تصمیم میگرند و احساساتی میشوند.
با عمو سبزی فروش ده دقیقه در باره ی روح اشیاه حرف زدیم و او از خاطراتش از هندوانه ای که نمیخواست به شب یلدا برود و او آنقدر باهاش حرف زد تا راضی اش کند،برایم گفت
فردا میروم کمی میوه بخرم. میخواهم برایش از حسودی اتومبیلها بگویم. و اینکه داخل پرایدت که هستی از لگزوز تعریف نکن. لج میکند. البته بعد از اینکه کلی بغض کرد ..