دوشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.



پیامبر جوان به جزیره ای رسید که هیچکس در آنجا چیزی از تمدن و دنیای پیشرفته امروزی نمیدانست. طبیعتاً با خدا و مذهب هم غریبه بودند و برای خودشان در صلح و آرامش و احترام به حقوق شهروندی و لخت و عور زندگی میکردند. 
پیامبر به آن آرامش نگاهی کرد و سوار قایقش شد. هفت دریای چین و ماچین را پارو زد و برگشت پیش خدا و کاغذی را روی میز پروردگار گذاشت.
خدا فرمود این چیه؟
گفت: میخوام استعفا بدم
خدا سپس فرمود : نپرسم چرا ؟
پیامبر گفت: خودت نمیدونی؟
مدتی سکوت در آن اتاق آزار دهنده شد و سپس خداوند فرمود: چایی میخوری؟
و یکجور خسته ای چایی میخوری را گفت


شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.



«جنگ که تمام شد سرباز به خانه برگشت.اما نان نداشت
آدمی را دید که نان در دست داشت. او را کشت
قاضی گفت: می‌دانی که حق نداری آدم بکشی؟
سرباز گفت: چرا حق ندارم؟»
**
براي من پيش آمده كتابي ملكه ذهنم بشود. راستش را بخواهيد زياد اعصاب كتاب خواندن ندارم. سرانه‌ي مطالعه من در روز و ماه و سال زياد است. اما كتاب را چه عرض كنم. روح بي‌قرار من نميتواند بنشيند يك كتاب كت و كلفت را يكنفس بخواند. كتابها را ميخرم براي روزها و شبهاي سالخوردگي ام. وای..بگذريم
" اندوه عيسي " كتابي است كه با اين وضعيت كه بالاتر گفتم ، اما چندين و چندبار خواندمش و بازهم خواهم خواند. داستانهايي كوتاه از زمان جنگ جهاني دوم( كه من شيفته‌ي فيلم و ادبيات و باقي چيزهايش هستم. سواي خودش )
داستانهايي تكان دهنده و غير معمولي درباره مصيبتهاي جنگ ( نويسنده اش ولفگانگ بورشرت خودش سرباز آلمان نازي بود ) كه باجملات آخرشان آدميزاد را به زمين گرم ميزند و آدميزاد به خودش ميگوييد تو چرا اينقدر خوبي ؟‌ چرا مترجمت اينهمه عالي است ؟‌ البته آدميزاد با آدميزاد فرق دارد و شايد تو اصلن اينها را كه من گفتم نگويي که اصلنم هم ایرادی ندارد. باور کن


دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

  آقامون مثل ما نیست. پدرم را میگویم. اون مثل من نیست که به ناملایمتی ها بگوید : به درک و یا در بدترین شرایط به فولان.
او مردی قدیمی با ریشه هایی- ولو کمرنگِ -مذهبی است که مشکلاتش را به جاهای عجیبی دایورت میکند. یکجایی در اسب حضرت عباس (ع) مثلن




یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.



فرق من با یه آدم هفتاد ساله الان چیه ؟ جدن چیه ؟ تفریح و معاشرتم و شادیم چقدر از اونا بیشتره ؟
تو آسایشگاه اگه بودم حداقل اون پرستار خوشگله میومد لوله سوندم رو عوض میکرد با لبخند اونجوری
منم به پیرمرد کنار دستیم که مثل بید میلرزه مشتمو نشون میدادم. با کله لرزونش میگفت چیه ؟ میگفتم اینقدره ! بعدن اون میفهمید من دارم درباره سینه پرستاره حرف میزنم که اندازه نارنگی یافاست. آخه اون همیشه معتقد اندازه پرتقال تامسونه
دلم میخواد الان برم با پای خودم ، خودمو به خونه سالمندان معرفی کنم بلکه در تنهاییم تخفیف قائل بشن


یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.



یک زمانی وقتی مجرد بودم (بله من هم زمانی مجرد بودم) بزرگترین خلافی که با یک دختر داشتم این بودکه از یک شیشه مشترکن نوشابه خوردیم. بسیار حماسی و اروتیک بود
من گذاشتم او اول نوشابه را بنوشد . اولن بخاطر فولان و ثانین بخاطر اینکه میترسیدم خرده های نان ساندویچم از دهانم بریزد توی شیشه. که طبعن منظره خوبی نداشت و ممکن بود دختر از من بدش بیاید و بزند زیر همه چی.میدانید که دخترها اکثرن بیشتر از اینکه عاشق باشند عاقلند و عقل هم حکم میکند عاشق مردی که این مدلی است نشوند. خیلی احتیاط میکردم که ناراحتش نکنم. توی همه مسائل. 
که البته چند ماه بعد از من بدش آمد و این همه وسواس و تلاش، بیهوده و خودآزاری ای بیش نبود






پنجشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.


گفت مادرش وقتي يه جنين بوده سقطش كرده و انداختدش تو مستراح. اما زنده مونده .گفت از اون موقع همينجا زندگي ميكنه. با گريه، با خون ..


چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

آخرش كه چي؟ يا من پرتوقع شدم يا مدل زمونه اينطوري شده. به جاناتان گفتم برنامت چيه؟ گفت برنامه چي؟ گفتم واسه آينده . گفت هيچي ميرم تركيه پناهنده ميشم. بعدش ميرم استراليا با كانگوروها بپر بپر ميكنم. چيه اينجا؟
خواستم بگم ميشه نري ؟ ميشه هميشه بموني ؟ ميشه تو ديگه تنهامون نذاري؟ تو هم بري تك ميوفتيم، ديگه كسي نيست باهاش حرفم بزنيم
اما نگفتم بهش، فقط گفتم: استراليا لايه اوزون پاره پوره است، كرم ضد آفتاب هر دفعه بزن ميري بپر بپر