یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.



یک زمانی وقتی مجرد بودم (بله من هم زمانی مجرد بودم) بزرگترین خلافی که با یک دختر داشتم این بودکه از یک شیشه مشترکن نوشابه خوردیم. بسیار حماسی و اروتیک بود
من گذاشتم او اول نوشابه را بنوشد . اولن بخاطر فولان و ثانین بخاطر اینکه میترسیدم خرده های نان ساندویچم از دهانم بریزد توی شیشه. که طبعن منظره خوبی نداشت و ممکن بود دختر از من بدش بیاید و بزند زیر همه چی.میدانید که دخترها اکثرن بیشتر از اینکه عاشق باشند عاقلند و عقل هم حکم میکند عاشق مردی که این مدلی است نشوند. خیلی احتیاط میکردم که ناراحتش نکنم. توی همه مسائل. 
که البته چند ماه بعد از من بدش آمد و این همه وسواس و تلاش، بیهوده و خودآزاری ای بیش نبود






پنجشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.


گفت مادرش وقتي يه جنين بوده سقطش كرده و انداختدش تو مستراح. اما زنده مونده .گفت از اون موقع همينجا زندگي ميكنه. با گريه، با خون ..


چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

آخرش كه چي؟ يا من پرتوقع شدم يا مدل زمونه اينطوري شده. به جاناتان گفتم برنامت چيه؟ گفت برنامه چي؟ گفتم واسه آينده . گفت هيچي ميرم تركيه پناهنده ميشم. بعدش ميرم استراليا با كانگوروها بپر بپر ميكنم. چيه اينجا؟
خواستم بگم ميشه نري ؟ ميشه هميشه بموني ؟ ميشه تو ديگه تنهامون نذاري؟ تو هم بري تك ميوفتيم، ديگه كسي نيست باهاش حرفم بزنيم
اما نگفتم بهش، فقط گفتم: استراليا لايه اوزون پاره پوره است، كرم ضد آفتاب هر دفعه بزن ميري بپر بپر

چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

نمیخوایید آجیل رو تحریمش کنیم امسال ؟ 
ما پارسال با تاسی بر تحریمها خانوم خونه رو راضی کردیم نخریم. امسال چیه برنامه؟ فقط ماهی قرمز آدمه؟ ما آدم نیستیم؟ ترحیم کنید بره دیگه. ( هه هه میگم ترحیم، تحریم بابا ) ما هم حمایت خودمون رو دریغ نمیکنیم و محکم تر از پارسال فشارش میدیم لایکو. سیب و پرتخال هم تحریم کنیم. اصلن خونه نیستیم که. می‏ مونه تو یخچال میپوسه. موز و بگو سیاه میشه و مزه نجسی و عرق کیشمیش میگیره. شیرینی نخودچی هم که نرسیده به دهن آدم پودر میشه تو هوا. تحریمش کنیم دیگه. 
یکاری کنیم اصلن. خب؟ برداریم نوروزو تحریمش کنیم. دلت میاد زمستون ؟ خوشتیپی همیشه. شالگردن داری. عکس برف نو به اشتراک میذاری. نسکافه میخوری با ساقه طلایی، کنار بخاری میشینی، ها میکنی به شیشه، روش قلب میکشی یه تیرم اینجوری کج توش، صبحها پتو رو میکشی رو سرت و میگی ولش کن بذا بازم بخوابم و اینا

یه عالمه لایک جمع کنید تا شاید خدا هم خواست این باهار رو جمع کنه بندازه یه روز دیگه




جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۹۲ ه‍.ش.



روز ولنتاین همیشه ما تو خونه درگیریم.
میگه امروز بود که، گفتی دیروزه. گفتم : دیروزِ خارجیا نصفش تو امروز ماست . میگه: کوفتم واسم نخریدی میگم: تو چرا نخریدی برام اگه راست میگی؟ میگه تو باید بخری، تو مَردی گفتم :خارجیه ها! ایرانی نیست که. سیره نبوی نیست که مرد فولان باشه زن بیسار. بعدشم ما ایرانی هستیم فرهنگی والا و چیز داریم. روز سپندارفولان روز عاشقیت ماست. میگه چه روزیه این که گفتی؟ میگم: نمیدونم شب زفاف کوروش کبیر با زنش. میگه: زنش کی بود ؟ میگم نمیدونم زن که مهم نیست که. مرد مهمه کوروش مهمه که کبیر بود بقیه مهم نیستن. زنش یه ضعیفه ای بود که مرد از دومنش به معراج رفت
میرم از تو یخچال دوتا شکلات قلب محصول شرکت داداش برادر تبریز بر میدارم میگم بیا ولنتاینت مبارک. میگه مرسی. اونیکی رو میدم دستش میگم تو هم اینو بده بمن. میگیره میگه بیا ولنتاین تو هم مبارک


یکشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۲ ه‍.ش.

برای گربه ام که رفته گریه میکنم.
هی بغض و هی گریه. نگاه به جای خالی اش میکنم اشک میریزم. تصور اینکه کجاست و چه میکند با گرسنگی و سرما و گربه های نر بی شاخ و دم .برای اولین برخوردش و مواجهه با گربه های دیگر. برای غریبگی اش. برای اینکه هنوز پایش به دنیا باز نشده حامله خواهد شد.برای بچه هاش که لیسشان میزند گریه میکنم. برای تنهایی‏ اش و تنهایی ام ..
 با اینکه هنوز جایی نرفته و روی پاهایم نشسته ولی من دارم تایپ میکنم و گریه میکنم



یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۲ ه‍.ش.



آن سالی که برف چند متری رشت آمد ما یکی دوروز اسیر شده بودیم توی خانه.بخاری گازی نداشتیم و شوفاژمان هم بخاطر قطع برق خاموش شده بود. یخ داشتیم میزدیم. میترسیدیم بخوابیم شاید مثل فیلمها خواب به خواب برویم.
شهرزاد فکر میکنم دوساله بود. هرکسی زنگ میزد و چیزی میگفت. راهکار ارائه میکرد. که چطوری خودمان را گرم کنیم. میگفتند مبلها را نزدیک کنید و رویش پتو بیاندازید و بروید زیرش مثل چادر اعتصابیون اکراینی حالش را ببرید. عین بچگی ها مثلن. دوماد قنادمان میگفت فر گاز را روشن کنید و دربش را باز بگذارید بماند. میگفت توی کارگاه همیشه همین کار را میکنیم . اینکار کمی جواب داد. اما مشکل ما در برابر مشکل یکی از اهالی محل که مادر بزرگ پیرشان همان شب مرده بود خیلی کوچک بود. 
آمبولانس نمیتوانست بیایید و جنازه را تحویل بگیرد. آنها بگو چیکار کردند ؟ مادر بزرگ را بردند توی برفهای باغچه و روش برف ریختند. نمیشد که مادربزرگ دو سه روز همانطوری روی کاناپه بشیند یا روی تخت دَمر بیوفتد. شما فکرش را بکن مادر بزرگ توی حیاط زیر یخهاست و تو توی خانه نشستی و داری ناهار میخوری. شب را بگو ! شب را چیکارش میکنی؟ بری بخوابی و یک جنازه ولو مادربزرگ توی باغچه منتظر باهار باشد؟ 

روزگار بدی بود آن دوسه روز ِبی لاوارث