یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

1) من نبايد زياده شكسته نفس باشم . مي توانم اين ادعا را داشته باشم در ساعتهاي اوليه خبر نهايي پيروزي ملت بر دولت ، پيروزي خون بر خون و فولان بر بيسار من اولين نفري بودم كه فلاشر را روشن كرده و بوق بوق زدم و از سبزه ميدان تا گلسار و بلوار گيلان مردم را به جنب و جوش بوق بوق بازي دعوت كردم . من پدر معنوي بوقهاي ديشب بودم

2) بلوار گيلان كيپ بود و ماشينها همه داشتند به مقصد نا معلومي ميرفتند . ملت خوشحال بودند .عين بازيكني كه گل بزند اما نيمكت زخيره خودشان را گم كرده باشد براي همين سرگردان توي زمين ميدويديم و بپر بپر ميكرديم

3) اين بچه حزبولاييه بابا ( دخترم ) هي ميزد تو سرو كله من كه چرا بوق ميزني و چته مرتيكه ؟

4) جوانان هي بهمديگر شماره تلفن ميدادند . يكي دوبار چند نفر پسر بمن هم ميخواستند شماره بدند كه متوجه اشتباهشان شدند. ملت مست پيروزي بودند  ( موهامو بايد كوتاه كنم  ديگه )

5) تجمع شادي كنندگان در يكجاهايي خيلي زياد بود و يكجاهايي اصلن نبود . حد وسط نداشت . ما بوق زنان همينطور رفتيم و به جايي رسيديم كه ملت اصلن نميدانستند داستان چي چي است و فكر ميكردند رئيس جمهور هنوز امير عباس هويداست

 6) ما برگشتيم زود خانه . اما صداي شادي ملت و عكس خاتمي . خوشحالي آقاي سوپر ماركتي تا ساعتهاي دو نيم سه ادامه داشت و از خيابان مي آمد.

7) بسلامتي اين شب عزيز تمام پاستاي شب قبل مانده را يكنفس خودم تنهايي خوردم

كارتونيست درك نشده ( آرام ميگويد) .واحد مركزي خبر ( داد ميزند ). رشت ِخوشحال ( با چشاي خمار و يطور ناجور )




یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

 باد كولر كار خودش را كرد . اينبار با پنكه ائتلاف كرد و كارم را يكسره كرد . سرم از درد داره مي تركه ..
خبرها و مناظارات و از همه بدتر اين كارشناسي هاي دوزاري انتخاباتي حال بهم زن ِ تهوع آور هم سردرد آور است . ايران و متعاقبن فضاي نت شده است يك تاكسي بزرگ با مسافران و رانندگاني كه همه كارشناسند و سر آخر به اين نتيجه ميرسند كه همه دستشان توي يك كاسه است . همه ؟‌ بله مثلن دست قالي.باف با فرعون از اول تاريخ در يك كاسه بود . بگذريم
بيا بهم ديگر راي بدهيم خوب ِ من
بيا بمن راي بده . من اهل سخنراني نيستم . من مي آيم دستت را ميگيرم و توي چشمهايت نگاه ميكنم و از برنامه هايم ميگويم . برنامه خاصي هم كه ندارم . برنامه ي من توزيع رايگانِ بوس است . عَدالت محورم در اين زمينه. سياستم در آغوش كشيدن است . روابط بين الملل ام هم بر پايه رفتن توي حياط همسايه و نشستن و چاي و بيس كي ويت خوردن پايه گذاري شده است .

من خوبم خوب ِمن . راي به من راي به خودت است . دولت من از سر دولتي تو است . من خود تو ميشوم وقتي حوصله نداري و داري به زمين و زمان و يسار و يمن فوحش ميدهي . من هم فوحش ميدهم تا دلت خنك بشود . ميگويم انشالا شامپو برود توي چشم جليلي و تو بخندي .
من هفته پريود را روزهاي خستگي و كوفتگي و لم دادگي ِ ملي اعلام خواهم كرد . من ميگويم در آن روزها كسي حق ندارد حتا برنامه 90 را نگاه كند وقتي تو اعصاب نداري . ممكن است مرا متهمم كنند به پوپوليستي گري . آرنج لقشان ! تو مهمي
به من راي بده . راي تو خوب است. دولت من دولت نيست . عشق است سرتا سرش . كباب باد زدن است توي حياط . دوغ خوردن است . ريحان خوردن است . سماق پاشيدن است . خواب بعد از ظهر است . شيشه را پائين كشيدن و توي تونل جيغ كشيدن است.
دولت من در هفته دو روز دارد . روز مرد و روز زن . در اين دوروز مرد ها و زنها به ترتيب فرمانروا و حاكم روز خودشان هستند . بگو بمير ميرانده ميشوم. من اما نمي گويم بمير.من ميگويم بوسم كن. هلاكم كن
توي دولت من هركسي بو بدهد تنبيه ميشود . تاب تاب خمير ميشود . شيشه پر پنير ميشود. توي دولت من مجازات جبر نيست . اختيار است . سوزن و قيچي فقط نيست .  ماچ هم هست . گاز گرفتن از باسن هم هست .
ميزانِ حال من راي تو است خوب ِ من . 






سه‌شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

آدميزاد وقتي متحمل تنهايي طولاني مدت ميشود براي خودش يك سري آدميزادِ ديگر را نشان ميكند. يا يك جمعي كه دلش ميخواهد در آنجا باشد . بعداً از آنها براي خودش ، تنهايي اش و آدمهاي نادوست داشتني ِحال حاضرش كه احاطه اش كرده اند يك مدينه فاضله و شهروند فاضله ! ميسازد و در برابر هم قرارشان ميدهد . چون فكر ميكند جايش اينجا نيست و آنجا است . 
اما وارد آن جمع و آدميزادها كه ميشود از بس همه چيز را آرماني ميديده . از كوچكترين حركتي كه باب ميلش نباشد دلگير و زده ميشود . از طرز نشستنشان حتي . از نحوه غذا خوردنشان حتي . بعدن دوباره بر ميگردد توي سوراخ سمبه هاي قبلي اش . بعدن دوباره آدميزاد تنها ميشود .بعدن دوباره زخمهايش را ميليسد در تنهايي . تنهايي اي هولناكتر از آنچيزي كه از ابتدا بود



یکشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

سفر كردم

سفر برگشت منو كرد ..
مثل احمقها دلم براي اينجا تنگ شد و برگشتم . آدم رفتن اگر بودم الان دومين بچه ام در يك كشور متمدن اروپايي داشت تاتي تاتي و جست و خيز ميكرد و چند بار با كون زمين خورده بود و الان زباني غير از زبان شيرين پارسي را به گفتگو مينشست خاصه در باهار . نخير مثل اينكه بايد برگشت اينجا و ملافه ها را تكان داد و سرفه كرد ..
شعار مزخرف هفته :‌بهتر است بمانم و اصلاح كنم ( اين حرف آدمهاي لگد به باسن خورده ي ديپورت شده است و يا حرف گربه هايي كه دستشان به گوشت نميرسد و نخواهد رسيد هم ميتواند باشد )
باري بنده از نو همينجا هستم . بروم يكسري مزخرفات آرشيو را پاك كنم تا كمتر آزار دهنده باشد . وبلاگ خانه آدميزاد است ...نف و لعنت به اين سرنوشت بخدا




شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

تمام شد

كار اين وبلاگ ديگر تمام شد و به رسالتش رسيد
ديروز كه داشتم آرشيوش را ميخواندم يكجاهايي لبخند ميزدم،  گاهي خوش مي آمد ، يك قسمتهايي ميگفتم اين چيزاي چيه نوشتم اينجا ؟ و بعد هم در يك قسمتهايي از خودم بدم مي آمد . حالا چه خوب چه بد ديگر وقت برنامه به پايان رسيده و وقت وقت خدافظي است .
دلم كمي آرامش و تغيير ميخواهد ، و براي اين تغييرات بايد از نو ساخته شوم . وبلاگ جديدي جدا از همه اينها كه بودم خواهم ساخت و در سكوتش خود ِ واقعي ام خواهم شد . كارتونيست درك نشده ديگر بازنشسته شد .
اينجا را باز ميگذارم براي مرور خاطرات اين هزار سالي كه باهم بوديم و باهم دويديم . روزهاي خوب و بدي كه در بلاگفا و قبلش در پرشين بلاگ داشتيم .
اگر ديديد در لينك دوني گودريتان اين وبلاگ بروز شد بدانيد فقط آدرس ويلاگ جديد است كه دارد تبليغ ميشود . شايدم عين اينها كه رفتند مهاجرت و سرخورده برگشتند . برگشتم اينجا دوباره و كركره دكان آقاجون را دادم بالا . بله اينطوري هم ميشود .
خب هندي بازي بسه .
 به اميد ديدار.

چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

نه وصل ممكن نيست ..


رشت باران شديد مي بارد و من در دفترم تنها كنار بخاري هستم . براي اينكه خوشبختي ام كامل شود يك ليوان نسكافه كم دارم . كتري برقي ام را برده ام خانه و از اين رو خوشبختي ام كامل نميشود . اما به همين ميزان ِ‌از خوشبختي قناعت ميكنم و احتياط ميكنم باسنم را زياد نزديك بخاري نگيرم تا خوشبختي ام چون سالهاي كودكي به بدبختي تبديل نشود . 
يكبار خاطرم است از حمام آمده بودم و آنقدر عقب عقبكي رفتم تا چسبيدم به بخاري نفتي - كه آن زمان هم قدم بود - و جيززززز صدا داد . جدا از اينكه روزهاي متمالي نميتوانستم بشينم يا رو به سقف بخوابم ، مادرم هم دست بردار نبود و هر كه را اعم از عمه و زن عمو و همسايه ميديد ، ماتحتم را نشانشان ميداد و يك " الاهي بميرم " براي من ميخريد . 
جايش مدتها ماند . آقاي براتيگان دركتاب زن بدبخت ( اشتباه گفتم بگو ) ميگويد : سعي كن تير به باسنت نخورد چون نميتواني با افتخار به كسي نشانش بدهي و قهرمان جنگ بشوي . 
من هم خب مدركي بر اين ادعايم ندارم و بگذريم اصلن 
كاشكي نسكافه داشتم



یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

تو مشغول مردنت بودي

سوسكي بود كه هميشه ي خدا وقتي توي دستشويي بودم مي آمد سراغم. از وقتي خيلي كوچكتر و تقريبن اندازه يك مورچه بود عادتش شده بود كه بيايد نوك انگشت شست پايم را ببوسد و برود. بهش ميگفتم كه اينجا نماند و فرار كند. چون همه آدمها مثل من نيستند و قلب رئوفي ندارند. در ثاني آنها مارا جز اتفاقات نادر ميدانند. در يك كلام مارا خل و چل ميپندارند. بله
ديشب ديدم كه كنار ديوار دستشويي دمر افتاده ، وليكن نفس كشيدن را فراموش كرده بود. با عجله پيش سارا رفتم و پرسيدم : تو كشتيش ؟ گفت : نه بخدا
نميدانم چه بر سرش آمده. بايد كميته حقيقت ياب تشكيل بدهم.