۱۳۹۷ تیر ۱۳, چهارشنبه

مادام وایت عزیزم سلام
این روزهای طولانی که برایتان ننوشتم اتفاقات زیاد و خوب و عالی و مزخرفی رخ داد . مثلا؟ مثلا یکی پنالتی آن یکی را گرفت و یکی هم جلوی دلار را نگرفت و یکی هم مدعی شد کسی را زیر نگرفت و یکی هم جان مدعی را گرفت.
اَهم اخبار بماند برای روزی که بر تو افتدم نظر چهره به چهره روبرو.
مادام وایت اما شب گذشته  سربازان گمنام ملکه‌ی بریتانیای کبیر توانستند مواد فروشان کلمبیایی را اذیت کنند. من شاید بیطرف باشم در فوتبال اما خوشحالم از بردشان. زیرا در انگلستان بازیکنی است به نام دل علی. این را که میشنوم یاد شما می افتم مادام. کافی بود اسمش هم باشد جان.. آنوقت می‌شد جانِ دل علی که معادل خودمانی‌اش می‌شود مادام وایت..
با صعود سه شیرها یادتان بیشتر از قبل، لبخند می آورد روی صورت زیبایم و قشنگتر میشوم.
اینطور رویا میبافم در گرمای تموز

موسیو تاجینو
13 تیرماه
رشت. معادل خودمانی اهعواز

#نامه



۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۵, سه‌شنبه

مادام وایت بانو
 نمیدانم در دنیایی که شما هستید هم نیازی به فیلتر شکن هست؟ نمیدانم شما صدای مرا میشنوید؟ نمیدانم این نامه ها به دستتان میرسد؟
آیا باید نشست و گریه کرد بر بخت گمراه؟
گاهی فکر میکنم خداوند متعال این کشور را زده روی دکمه ی اتومات و رفته است به اروپا تا با آنها آبجوی گینس بنوشد. دیگر امیدی به ما ندارد و مارا به گرته‌ی فراموشی چیز کرده است
وگرنه چطوری میشود دیگر؟ اینکه هنوز ماتحت آسمان باز نشده باید خبر بد بشنویم؟ از صبح بشنویم و ببینیم این حجم اخبار را؟ تازه هنوز بیدار نشدیم چنتا خبر بد اتفاق افتاده است. و شب.. وقتی میرویم بخوابیم خدارا ( همانی که رفته) شکر کنیم که حداقل خواب هست..
مادام وایت
من معتقدم که خواب مهیجترین تفریح ما ایرانیان است
مادام وایت. شمارا به خدای مستی میسپارم که در اروپا دارد به مدد موزیک زوربای یونانی ترقص میکند

بیست و سوم اردی بهشتِ سالی که نکویی از باهارش پیدا بود


#نامه

۱۳۹۷ فروردین ۷, سه‌شنبه

قصه که به اینجا رسید قرار بر این شد جای اینکه شرکت سامسونگ من و دیگر برندگان را سوار طیاره کند و ببرد شوروی، یک کردیت کارت سفری بدهد دستمان و توش را به مقدار معینی پر کند تا هرچه دلم میخواهد بکنم. اصلا روسیه نروم مثلا و به گفته شان : برو تایلند حالشو ببر و بقیه رو برو آنتالیا بزن به بدن و بقیه را برو استرالیا با کانگروها بپر بپر کن و چیزی هم اگر باقی ماند برو تهران کافه لمیز.
از اینها گذشته فکری شده ام چه کنم؟ راشا را که حتما میروم. از بچگی وقتی به ساحل خزر میرفتم آرزو داشتم شنا کنم بروم آنطرف و به اینطرفی ها دست تکان تکان بدهم.و به تلویزیون ملیشان شکایت ببرم که چی بود هی ما بچه بودیم وسط کارتون شبکه دو شما تصویر رقص باله می‌انداختی و میدانید در رشت هرکسی چرت و پرت میگوید بهش میگویند این یارو مسکوئه؟
اما چطور و کی بروم نمیدانم. تا همین الان که آنجا دارد برف میبارد و همه حجاب گرفتند عین 22 بهمن خودمان و خانمها همه مثل خاله خانباجی‌ها کله ها را بقچه کردند.
البته من که به خانمها کاری ندارم. فقط جهت تنویر افکار عمومی و سعب العبور بودن جاده‌ها عرض کردم
گاهی هم فکر میکنم یک سفر ارزان بروم روسیه و بعد یک سفر دیگر با منزل بروم یکجای دیگر. گاه گداری هم میگویم بابا جام جهانی آمده بالای سرت. سه کورس ماشین بشینی میروی سنپطرزبورگ. برو یک جام جهانی ببین. چی بود هر چهارسال یکبار بالش می اندازی جلوی تلویزون و تکرار مکررات گلهای زده و اوتهای رفته و تماشگران نیمه اول را در نیمه دوم از صداوسیما میبینی؟
مسی و رونالدو آخرین بارشان است توپ میزنند در جام جاهانی. بپر وسط زمین جیمی جامپ بشو و پرچم دنیا فقط رشت و سپیدرود اگر بمیرد ماهی ها به چیز میروند را دور زمین بچرخان و تو بدو ،کا گ ب بدو، تو بدو کا گ ب بدو...
یا اگر دوربین آمد سمتت، اینجای بالای باسنت بنویس تا 1400 با روحانی..
اما ترجیح این است جام جهانی را دراز بکشم جلوی تلویزیون، زیر کولر.اگر بروم بد عادت میشوم و هر بار هر بار میخواهم بروم آنجا آبروی هرچی کوروش کبیر و صغیر و مدیوم را ببرم.





۱۳۹۶ دی ۵, سه‌شنبه

نامه هایی از رشت

مادام وایت عزیز
گاهی اوقات از زمین و زمان به ستوه می‌آیم طوریکه گر تیر فتنه بارد فرق منش نشانه.. مثلا امروز همه‌ی شهر دیوانه شده بودند. هرکسی به قصد و نیت آزار آمده بود انگار. یکنفر آمد برقمان را قطع کرد. یکنفر توی تنگ ماهی ام قرمه سبزی ریخت ( خدایی) و دیگری موقع رانندگی میخواست همه‌ی رانندگان خاطی را به سزای اعمالشان برساند و تنبیه بدنی و بوقی بکندشان و دیگری و دیگری
مادام وایتِ خوب من..
من اما وسط اینهمه دیوانه بازی طبیعت به شما فکر میکردم... اینکه باید خودم را برسانم به آخرین جایی که بودیم.. هنوز عطر شما کمی مانده است آنجا

موسیو تاجینو
#نامه

۱۳۹۶ فروردین ۹, چهارشنبه

آقام و مامانم برای عید رفتند دوبی. 
 قبل از رفتنشان هم طوطی بزرگ جیغ جیغویشان را سپردند به من که این خودش یک داستان منفک دارد که بعداً برایتان خواهم نوشت.
آژانس مسافرتی یک برگه داد دستشان که رویش اسم و رسم هتل و شرکت و چیزهایی از این قبیل را نوشته بود که وقتی رفتند فرودگاه گم نشوند. اسم هتل هم گلدن بیچ بود که من خنده کردم و رفتم به آقا گفتم مراقب باشد آنجا که رفت این بیچ را چیز دیگری تلفظ نکند که کلاً معنا و مفهومش عوض می‌شود. آقامون تو بمیری ام داد که بگو جان مامان چی است معنی اونیکی. خب ما هم از بچه‌های امروزی نیستیم که. هنوز شرم و حیا سرمان می‌شود. هنوز پایمان را ولو اگر در گچ باشد جلوی بزرگ‌تر دراز مراز نمی‌کنیم. هنوز یورش نمی‌بریم سمت غذا وقتی آقامون اولین کفگیر را نکشیده. هنوز از سر و کول زنمان جلوی والدینمان بالا نمی‌رویم و ماچ بازی راه نمی‌اندازیم. 
بالاخره بعد از اینکه سرخ و سفید و ارغوانی و راه‌راه آرژانتینی شدم گفتم: به خانم‌هایی که رفتار پرخطر دارن میگن. آقام گفت: ها؟ خواهر زاده‌ام داد زد به *نده ها میگن!
وقتی رسیدند دوبی مادر وویس فرستاد که محل اقامتشان (که هتلی به اسم گلدن اسکوآر بود و نه آن کذای دیگر) جای بسیار بدی است و در خیابان‌های کناری‌اش زنان سیاه‌پوست در اضای مبلغی خدمات غیر حلال ارائه می‌دهند. و تازه طبقه دومش هم‌اتاق مخصوص دارند. مادر خیلی شاکی بود و گفت از هرچه دوبی است حالش بد شده. خواهرم که جای داداش ماهاست گفت عکس بگیرد و ببریم آژانس نشانشان بدهیم و برخورد کنیم. من پیشنهاد دادم برای اینکه سند هم داشته باشیم از خانم‌های سیاه‌پوست هم عکس بگیرد برای من بفرستد که زنم تا دو روز قهر کرد با من. 
آقا هم نصفه‌شبی مسیج داد برایم و عکس آبجویی که خریده بود را فرستاد.
من هم مسیج دادم به مادرم که مامان بیدار شو آقا پا شده.
خب چه می‌کردم؟ خودش نگران بابام و طبقه دوم و زنان سیاه‌پوست بود. 
 طفلکی مادر نژادپرست من..

۱۳۹۵ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

سارا از مورچه ها میترسد. یا بدش می آید. اسپری میزند و نابودشان میکند. اسپری بدی هم میزند. من همیشه شاکی ام که میخواهد مورچه بکشد یا کرگدن مخفی در کابینتها را؟ یکبار چونان اسپری زد که مورچه و سوسک که هیچ. خدا هم یک هفته از خانه ما رفت که رفت.
هر روز صبح قبل از اینکه سارا بیدار بشود به پیش قراول مورچه ها هشدار میدهم که اگر زودتر به قشونشان نگوید که عقب‌نشی و اینجا را ترک نکنند، هر لحظه ممکن است سارا بیایید با آن ابزار کشتار جمعی کاری بکند که به یاد یار و دیار آن چنان بگریید زار. که از جهان ره و رسم سفر براندازید.
 پیش قراول هم میرود به فرمانده اش میگوید: ساکنین آن خانه دونفرند. زنی که هیچ ترحمی در کارش نیست و مردی مجنون که با مورچه ها حرف میزند



۱۳۹۵ مهر ۱۷, شنبه

از من سوال میکنی اگر رئیس جمهور بودم چه میکردم با کشور؟
من اما خود مملکتی هستم متشکل از احزاب و سلایق و آب و هواهای گوناگون. 
بخشی از افکارم از چیزی متنفر است و بخشی دیگر عشق به او می ورزد. 
بخشی از من تکلیفش با هرچیزی سر راست است و بخشی دیگر دو به شک است همیشه. 
بخشی از من آرامش طلب است ولیکن سندروم پای بی قرار دارم.
من هر نیمه شب باید کودتای "که چی" را نافرجام بگذرام و صبح به صبح طوری رفتار کنم که انگار نه انگار میل مرگ داشت در من انقلاب مخملی میکرد
من خودم را رد صلاحیت میکنم هر روز و صلاح مملکت خویش در آن میبینم که حبس خانگی باشم..