ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۱۷, پنجشنبه

1دیشب کار شکم کردم توی باشگاه.چون با یکنفر قرار گذاشته بودیم تا عید شکم را سیکس پک کنیم.

2 یک غلطی کردم و به مربی گفتم آقا این شیکم رو چیکارش کنیم؟ داد زد و یک گولاخی را فراخواند وبهش گفت با تجدد ( چرا همه فامیلی مرا صدا میزنند؟) کار شیکم کن. گولاخ دست زد به پشتم که مرا هدایت کند به قسمتی که دستگاههای مربوطه آنجاست. که بیشتر در حد هول دادن به اتاق بازجویی بود.
3 بعد گفت یک وزنه بیست کیلویی بیاورم و باهاش دراز نشست برم. سه تا 20 تا .. گفتم وای .. نمیشه .. گفت: بروم که رفتم..

4 بعد مدام وسطش بلند میشدم حرف میزدم با کناری و از مصائبی که داشت بر من میرفت شکوه میکردم. مربی جدید میگفت برو برو و دعوتم کرد به سکوت و اینکه چرت و پرت نگویم. البته با ادبیات خودش

5 بعد گفت از اینجا آویزان بشو و پاهات را ببر توی دلت ( شبیه موقعیت مردی مصلوب روی صلیب. فکر کن بخواهد پاهایش را ببرد توی دلش. آنهم سه تا 20 تا.در حالیکه دستش میخ شده است به آنجا)

6 گفتم: وای مربی .. نمیتونم .. واسه اولین روز زیاده شما بمیری! گفت: نه نه برو.
بعد گفت بخواب روی این تخته، پاتو سیخ کن جلو و سپس بیارش بالا روی هوا .. ( مثل موقعیت ویلیام والاس بود کی بود؟ توی فیلم شجاع دل وقتی روی تخته گردنش را میخواستند بزنند.آنهم چی؟ درست است سه تا بیستا)

7 بعد دیگرمن نمیتوانستم روی پاهام بیاستیم. یک چیزی توی دلم داشت هی تکان میخورد و موقعیت عوض میکرد. به مربی گفتم: جنینم داره میمیره فکر کنم. یه چیزی داره راه میره توی شیکمم به خدا. نگرانم
مربی گفت : آروم از کنار کنارا برو خونتون

8 توی ماشین محسن چاووشی گوش دادم و نزدیک بود اشکم بریزد از دل درد ( مثل موقعیت جیم کری در فیلم درخشش ابدی. سه تا بیستا بغض 
مردانه کردم)



ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۱۵, سه‌شنبه

در میانه ی جشن عقد کنان رفته بودم توالت که دیدم یک چیزی مثل اپُل روی زمین افتاده. یکی دیگر که آمد و رد شد گفت این اپل نیست و پروتز باسنه و چرا یه دونه است؟ و بعد دستش را خشک کرد و رفت.
من رفتم نشستم سر جایم و تمام مدت به باسنها نگاه میکردم تا ببینم چه کسی یک وری است. یا لق میزند یا موقع رقصیدن تعادل ندارد.
خانم کنار دستی ام به من گفت: پسر تو خیلی چش چرونی میکنی! که برایش داستان پروتز را تعریف کردم که خیلی جا خورد و تا آخر جشن از جایش بلند نشد







ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۱, یکشنبه


دیشب مربی باشگاه بعد از تمرین ( که فقط روی پاهام کار کردم) یک ربع برایم توضیح میداد در مورد فواید کار روی پا و قوی بودنشان برای یک مرد و راههای رسیدن به ارگاسم و این حرفها.
و بعد شروع کرد در مورد فواید آزاد شد تستوسترون در بدن و شکل گیری اسپرم و اثراتش روی عضلات بازو ، می می و در کل بالاتنه برایم گفتن تا که رسید به سکس و الکل و فروش مکلملهای اسپرم شامپانزه که خوی وحشیگری در انسان تولید میکند و "اینقدش کلی تومان قیمت دارد و چیزهای عجیب دیگر. 
بعد گفت الکل میخوری؟ 
گفت: کمتر بخور
گفتم آبجو نداری آق مربی؟
گفت برو فولان خیابون فولان رستوران اگه زنش بود بگو مسعود رو کار دارم مسعود اومد بگو من گفتم.
بعد گفت: من میگم نخور تو آدرس میگیری ازم؟
و سپس ادامه داد و همان چیزها را تکرار کرد و از تجربات همخوابگی هایش و نقش به سزای جلسه ای یکبار روی پاها کار کردن و دیدن نتایجش توی تخت خواب صحبت کرد
بعدن اینا رو کِی گفت؟ وقتی من داشتم روی تردمیل می دویدم و از اینکه چرا نمی توانم ازش فرار کنم از خدا دلخور بودم




ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۲۴, یکشنبه

1 هزار سالی میشد که آمپول نزده بودم. بخاطر دندانم مجبور بودم سه شب و سه تا پنی سیلین بزنم. کلینیک کوچک سر خیابانمان همیشه ی خدا خلوت است. یک پزشک کشیک که سرش توی کتابهای دانشجویی است و گاهی تلگرامش را صفر میکند و یک پرستار که کار تزریقات را انجام میدهد و با حفظ سمت منشی هم هست.
2 برای منی که هزار سالی میشد آمپول نزده بودم خیلی خجالت داشت که یک خانم برایم بزندش. اما کاری هم نمیشد کرد. راه برگشتی نبود.
3 آخرین بار یادم می آید 16 یا هفده سالم بود که آمپول زدم. بلد نبودم. رفتم روی تخت خوابیدم و شلوارم را کشیدم کلاً پایین. یارو آمد توی اتاق دید یک باسن گنده روی هواست. ارور داد مغزش و شلوارم را کشید بالا و زیر لب چیزی شبیه بخشش خداوند به عربی گفت
4 اینبار اما فقط کمربندم را شل کردم تا خانم پرستار هرچقدر که صلاح میداند بزند پایین. باسنم را به چهار قسمت تقسیم کرد و یک چهارمش را انتخاب و بعد فرو کرد سوزن را. هیچی نفهمیدم از بس ملیح بود. مثل افتادن پر قو روی تیمپو
5 وقت آمدنم بیرون دیدم کتاب ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد را میخواند. کمی در باره کتاب حرف زدیم باهم و از کتابهای دیگرش گفتیم و سر آخر توصیه کرد بگذرام چسب مدتی روی جای سوزن بماند. نگرانم بود
6 فردا شب برای آمپول دوم رفتم. باز هم او آنجا بود. فکر میکردم شاید شیفتش عوض شده باشد. میدانم که بخاطر من و باسنم آمده بود. شاید هم برای خاطر دوست مشترکمان پائولو کوئیلو. البته برای خاطر کتابش نه باسنش.
7 گفت امشب هم آمده بجای همکارش. دیگر مطمئن شدم که حدسم درست است. گفت دشب راست زدم اینبار چپ میزنم. خنده کردم ولی او نامردی نکرد و ..
8 شک ندارم عاشقم شده بود و میخواست بداند مرد روزهای سخت هم هستم یا خیر. وگرنه چه دلیلی داشت مثل دارت آمپول را بکوبد تو باسن نیمه جانم
9 روز سوم دیگر نبود.آقایی به جایش آمده بود. احتمالن آن زن عاشقم شده بود اما میخواست مرا امتحان کند که آیا مرد روزهای سخت و درد فراق و غم یار و ... آخ ... اوخ....وووی
10 مرد که نباید آمپول زن باشد. نفسم بند آمد، بریده شد افکارم


ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۲۱, پنجشنبه



عروسی مونا ملت از بس مست شدن و بیست دقیقه به مدد DJ شور گرفته بودن.. دیگه کسی کسیو نمیشناخت.
رفتم توی بغل عموم افتادم و گریه کردم و گفتم: عمو.. دوست و دشمن دارن میرقصن... نگاه کن عمووو ...ببین عمو... دوست و دشمن دارن میرقصن. و روی زانوهاش گریه کردم
حالا چرا دشمن؟ آخه بابام با نصف به علاوه یک دایی هام قهر بود. ولی تو عروسی دخترش، دست تو دستشون میرقصید و بقیه رو میاورد وسط که برقصن
دایی های زودباورم فکر کردن همه چی خوب شده و میتونن از الان معاشرت کنن. اما آقامون فرداش دوباره به خودش اومد فوحششون داد..
وقتی از آقام حرف میزنم از چه حرف میزنم ؟
ال تاجینو



ه‍.ش. ۱۳۹۴ مهر ۳۰, پنجشنبه

تقدیم به فخی و چهرازی توامان
تولد فخرالدینم آبانه.. عین همون آبان که هرچی در زدیم باز نکرد
رفتیم به مدیریت گفتیم پس چرا اسم فخی نیست؟
گفت کدوم فخی؟
گفتیم همون که تولدش آبانه.. الانم آبانه دیگه.. چرا نیست؟ اینم پاییز
گفت بردنش انفرادی
13 روز موند توی انفرادی و بازجویی شد. قبلش بهش گفته بودم فخی اگه یروز تورو دستگیرت کردن منم عین تو کچل میکنم.
نکردیم اینکارو .. آخی نمیدونستیم که.. وقتی اومد فهمیدیم کجا بود
دیگه بعدش گوشی نداشت
خونشون هم امنیت نداشت.
گفت ماشین بخرم برم آژانس. گفتیم خری تو چقدر.. تو مبشری، برو دیگه از اینجا. چیه اینجا بو و مو ..
خودمون با دست خودمون گفتیم برو.
یروز اومد گفت : علی فردا میخوام برم. تا حالا اینطوری به رشت نگاه نکردم. چقدر سبزه میدون قشنگه.. ببین
گفتم میخوام بگم خیلی خری دیوونه. بیا بهت بگم. تو نگاه توریستی داری به رشت. ببین: این پیرمردای بیکارو ببین نشستن شب تا صب .. صب تا ظهر دارن دومینو بازی میکنن و به کفترا و گربه ها دون میدن. اگه بمونی اینطوری میشی.. برو .. برو
رفت. عین رفتن جان از بدن دیدن که جانم میرود
شبش رفتیم به آرزوهای دوتاییمون جامه عمل بپوشونیم. کباب خوردیم. عکس گرفتیم... برام عینک ری بن خرید که من یه سال بعد نشستم روش و شیکست. اما دارمش هنوز توی کمدم
رفت .. وقتی میرفت پشت سرشم نگاه نکرد. چون اشک داشت و نمی خواست چهره قویش خراب بشه
رفت و من موندم.
من موندم و به گربه ها دون میدم هر شب و میگم بهشون: تشکر نمیخوام. واسم دعا کنید تکلیفم معلوم بشه
گربه هه گفت : تو بری بعد کی واسه ما دونه بپاشه؟
مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه ؟


ه‍.ش. ۱۳۹۴ مهر ۱۹, یکشنبه

هلیکوپتر که آمد و بسته های غذا را سمت مهاجرین پرت میکرد من هم با سرعت مثل همه آنهای دیگر سمت بسته ها می دودیم. به هر جعبه نزدیک می شدیم چند نفر سرش دعوا میکردند. وقت کافی برای دعوا سر یک جعبه نداشتم. باید دنبال هلیکوپتر می دویدم تا شاید یکی از آن جعبه های سفید نصیب من بشود. همسر و دخترم منتظرم بودند و باید با دست پر بر میگشتم. یکی از بسته ها درست جلوی پای من افتاد. چند نفری را کنار زدم و بسته را قاپیدم. یک نفر دیگر هم، بسته مرا گرفت و گفت مال منه... بدش من... من اول دیدم..
من هم گفتم: احمق برو گمشو.. مال منه
دقت که کردم ماری بود. دوست دوران قدیم. که انگیزه مهاجرت را او مثل شپش توی خشتک من انداخته بود. گفتم : ئه ماری تویی؟ تو هم اینجا قاطی ما در به درایی؟ تو که گفتی عمت واست دعوتنامه فرستاده و کلی ازش تعریف کردی و گفتی زندگی اونجا ( همینجا که الان بودیم) عین بهشته..
گفت: آره علی .. منم اومدم اینجا دیگه... اینجوری شد
گفتم: خب عمت چی؟
گفت: اونم همینجاست. دروغ گفته بود. تن فروشی میکنه و با راننده تریلیای آلمانی و بلغاری میخوابه
گفتم الان میخوای چیکار کنی؟
گفت: چیو؟
گفتم: جعبه رو
گفت: مال منه دیگه من اول دیدم
گفتم: آره؟ و با آرنج توی دماغش زدم و جعبه را بردم سمت زن و بچه ام. در حالیکه ماری توی خون خودش می غلتید و هِلپ هِلپ میکرد.

.
مردی که به همه چیز - زیاده از حد- فکر میکند
نوشته ال تاجینو