پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

همراه مهمانانم توی جاده تاریک لاهیجان به رشت به خانه برمیگشتیم. ساعت یک شب بود و فقط اتومبیل ما در جاده. چند دقیقه بعد یک اتومبیل پراید، درست شبیه مال ما با همان شکل و شمایل و خط و خش و همان تعداد سرنشین نزدیکمان شد.
خوب که نگاهش کردم دیدم تمام سرنشینان آن اتومبیلِ دیگر دقیقاً خود ماییم. من، همسرم، دخترم و مهمانانم. چند ثانیه مات و ساکت و مبهوت به آن دیگری نگاه کردم. نمیدانستم کدامیکی ما هستیم. آن ماشین یا این ماشین. علی تجدد آن ماشین به من چشمک زد. چشم چپش در آمد و افتاد زیر پایش و لای پدالها گیر کرد. خم شد بردارد. کنترل ماشین را از دست داد و خورد به درخت کنار جاده و آتش گرفت.
به راه و زندگی ام ادامه دادم. و نگذاشتم آب توی دل همراهانم که خواب بودند تکان بخورد


یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نیمه شب آنروزی که تو بمیری

من ساعت سه، پشت چراغ قرمز می‌ایستم و چراغ هی سبز می‌شود و من حرکت نمی‌کنم، هی قرمز می‌شود، هی سبز می‌شود، هی قرمز دوباره، هی سبز، هی نارنجی و من حرکت نمی‌کنم. من دارم به تو فکر می‌کنم نوشی و خیره هستم به کرانه باختری رود اردن.
بعد پلیس می‌آید می‌گوید مدارک.. یهو به خودم می‌آیم، در را باز می‌کنم. می‌خورد به پلیس. زمین می‌افتد. بعد من بی‌اعتنا از اتومبیل پیاده می‌شوم و می‌روم. مردم پشت سرم حرکت می‌کنند. پلیس شلیک هوایی می‌کند. مردم شیشه بانک‌ها و رستوران‌ها و تلفنهای همگانی را می‌شکنند. پلیس یکی دونفر را می‌کشد. من گریه می‌کنم. حرکت می‌کنم. شالگردنم را سفت‌تر می‌کنم. مردم با پلیس درگیر می‌شوند. دنبال من حرکت می‌کنند. یکی از میان جمعیت می‌آید سمت من و می‌گوید یک چیزی بگو، تو رهبری. من زیر لب می‌گویم. نوشی... نوشی... مرد سمت جمعیت فریاد می‌زند: نوووشی.. نووووشی..
جمعیت یک صدا نوشی نوشی می‌گویند و مشت به هوا پرتاب می‌کنند. پلیس ضد شورش می‌آید. هلی کوپتر پلیس می‌آید. ارتش اعلام همبستگی با مردم می‌کند. مردم نوشی نوشی شعار می‌دهند و همه جا را به آتش می‌کشند. دود همه شهر را گرفته. بیبیسی فارسی تصاویر زنده از من که گریه می‌کنم و آرام نوشی نوشی می‌گویم پخش می‌کند. فرناز قاضی‌زاده می‌گوید سرخط خبر‌ها:جنبش نوشی در ایران. و در ادامه: بهار عربی اینبار با پاییز نوشی، جان دوباره گرفت.
همان آدم قبلی می‌آید سمت من دوباره : خب مَرد.. بعد از نوشی؟ بعد از نوشی چی؟ یه چیزی بگو..
به خودم می‌آیم هلش می‌دهم عقب، می‌افتد تو جوب و آب میبردش سمت دروازه دولاب. فریاد می‌زنم: بعد از نوشی دیگه هیچی نیست حرومزاده.. و بعد روبه جمعیتی بی‌شمار که نوشی نوشی می‌گویند، فریاد می‌زنم: با شمام هستم حرومزاده‌های زرد... نوشی فقط مال من بود.. محض رضای خدا برید به درک مادر به خطا‌ها
جمعیت می‌گوید خب بابا.. و غر غر زنان به خانه‌های خود روانه میشوند.
فردای روزی که تو بمیری.. من ناچارم طبیعی رفتار کنم نوشی..




سه‌شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.



پیازها را که یکی یکی داخل پلاستیک می گذاشتم. یکی از دستم لیز خورد و افتاد آن پشت مشتهای سبدهای میوه و پیاز سیب زمینی. عمو سبزی فروش محله ما گفت: اشکال نداره آقا، من خودم بعدن برش میدارم.
گفتم: نمیخواست بامن بیاد. دوست داشت پیش دوستاش اینجا بمونه.
- کی ؟ پیازه؟ 
- آره. اما آخرش چی؟ بلخره که باید بره 
عمو سبزی فروش لبخندی زد. انگار یکی از اقوامش را دیده باشد گفت: شما هم به این چیزها باور داری آقا؟
گفتم بله دارم. همه ی چیزها جان دارند. فکر میکنند، تصمیم میگرند و احساساتی میشوند.
با عمو سبزی فروش ده دقیقه در باره ی روح اشیاه حرف زدیم و او از خاطراتش از هندوانه ای که نمیخواست به شب یلدا برود و او آنقدر باهاش حرف زد تا راضی اش کند،برایم گفت
فردا میروم کمی میوه بخرم. میخواهم برایش از حسودی اتومبیلها بگویم. و اینکه داخل پرایدت که هستی از لگزوز تعریف نکن. لج میکند. البته بعد از اینکه کلی بغض کرد ..


دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.



الان دیگه شد یکسال که بوق ماشینم سوخته و عوضش نکردم. توی این یکسال خیلی وقتا شده بود که دلم میخواست با بوق ممتد یکی دونفر رو به سزای اعمالشون برسونم. هی بی اختیار وسط فرمون رو فشارش دادم چندبار اما هیچی به هیچی. 
تو این یکسال اعصاب خودم و بهداشت روانی جامعه حال و روز بهتری داشت. آمار جرم و جنایت و طلاق کمتر شده. 
بوق ماشین من میتونست زندگی یکنفر رو تباه کنه. میتونست یکنفرو عصبانی کنه و اون عصبانیتش رو به آدم پشت تلفن منتقل کنه و اون هم با زنش دعوا کنه و زنشم بره دوست پسر بگیره بخاطر کمبود محبت. میتونست دعوا راه بیوفته. می تونست شوهر اون زن رو تبدیل به قاتل کنه و یه اعدام به اعدامای مملکت اضافه. 
تو این یه سال میشد یه مینی بوس منو نبینه و بیاد روی سر ماشینم و پرسم کنه. 
اما هیچ اتفاق بدی نیوفتاد الحمدرلا. 
من کظم غیظ اجباری کردم بخاطر گشادیم. شما ولی لحاظ کنید یکم.
پایان


دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

من آدم فتوژنیکی نیستم. خیلی سعی میکنم که باشم. در روز چندین و چند بار عکس از خودم میگیرم. تو دشویی تو آسانسور، تو تاکسی وقتی منتظرم پر بشه و حرکت کنه، من هزار راه بلدم که چطوری عکس بگیرم از خودم و تو همشون زشت بیفوتم. چرا؟ چون من آدم فتوژنیکی نیستم
عوضش من آدم مووی ژنیکی هستم . هه هه. بله من این اصطلاحو همین الان درستش کردم. من تو فیلم خوبم. تو حرکت خوبم. یادمه یه دوستی که منو بعد از سالها فیسبوک بازی تو کافه دید بهم گفت: از عکست بهتری، متحرک باش همیشه!
خب آیندگان در موردم چی میگن؟ میگن بابابزرگمون چقدر بیضوی بود قیافش؟ اون روز که اینو یکی بگه، روز مرگ منه. درسته که من نیستم. ولی وقتی کسی نام نکویی از من نبره من چی میشم دیگه؟
 وصیت میکنم وقتی وفات کردم یه تبلت ارزون قیمت جای عکسم بذارن بالا سر قبرم. من توش تکون بخورم. بخندم بالا رو نیگاه کنم، اخم کنم، اونورو نیگاه کنم،  با عینک و بی عینک باشم. یه بوسم بفرستم و این هی تکرار بشه واسه ملت.
   شاید یه درصد بگن چه خلی بود. اما بهتر از اینه که به مامان بزرگشون بگن آدم قحط بود زن این شدی؟
روز مرگ منه اون روز




ناهار میخوردیم
یک شبکه روند ساخت پاستیل خرسی را نشان میداد. خانوم خانه گفت: آخاخاخاخ.. دلم میخواد پسر کارخونه پاستیل سازی بیاد خاسگاری دخترم
من که سرم توی بشقابم بود گفتم: نمیشه پسر تور جاهانگردی بیاد خاسگاریش؟ مارو همیشه بفرسته سفر به اقصی نقاط عالم؟
دخترم چیزی نگفت اما او دوست دارد پسر یک گاو دار بیاید خاسگاری اش از بسکه سرش توی شیر و ماست و کشک است.
پدرشم، میفهمم


پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.



نیمه های شب حال عجیبی دارم. من هم مانند سوزان روشن و باقی هنرمندان خوب کشورم تا نیمه های شب کار میکنم. همینکه میدانم ایرانی های کمتری الان بیدار هستند حس خوشایندی توی رگ و پی ام جاری میشود.
شبها مال ما هنرمندان است آقاجان. بی هنرها میگیرند سرشب میخوابند. ولیکن ما هنرمندها اهل قهوه و نسکافه و سیگار و تی بگ آویزان از لیوانیم و بیدار میمانیم تا چیزی به دنیا و فیسبوک اضافه کنیم.
بگذریم الان این چیزی نیست و نبود که میخواستیم درموردش باهات حرف بزنم.
شبها جدیدن حال عجیبی دارم. می شینم گریه میکنم. باور کن. راه میروم گریه میکنم. نستله میریزم تو لیوان و گریه میکنم. عکس میگذارم نیمه شب تو اینستاگرام و گریه میکنم.
رادیو فردا گوش میدهم و دوباره گریه میکنم. هرچی هم میخواهد حالا باشد موسیقی اش. به گریه های من وسط شعرهای از شهرام شپره ...وقتی میگوید خانوم معلم چرا آخر کلاس نشستم بغضم میترکد. طبعن گریه بخاطر ظلمی که به شاعر رفت نیست. برای دهه شصت و هفتاد است که این آهنگ مرا یاد تولدهای آن زمان می اندازد.
خیلی وقتها هم که نمیفهمم برای چی گریه میکنم اصلن. میترسم خانوم خانه یهویی بیاد مرا ببیند کنار یخچال - عین متوسلین امامزاده فولان- نشستم دارم گریه میکنم. سکته میکند.
وسط گریه ندای درونم هی میگوید ممد چته ؟ چرا گریه میکنی ممد ؟ ها ؟ 
بله من محمد یا ممد نیستم ولی ندای درونم مرا به این اسم صدا میزند. چندبار هم گوشت زد کردم. ولاکن باز کار خودش را میکند و همینم غمگینترم میکند و مستوجب گریه های بیشتر و لاینقطع