ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۹, چهارشنبه

آقام و مامانم برای عید رفتند دوبی. 
 قبل از رفتنشان هم طوطی بزرگ جیغ جیغویشان را سپردند به من که این خودش یک داستان منفک دارد که بعداً برایتان خواهم نوشت.
آژانس مسافرتی یک برگه داد دستشان که رویش اسم و رسم هتل و شرکت و چیزهایی از این قبیل را نوشته بود که وقتی رفتند فرودگاه گم نشوند. اسم هتل هم گلدن بیچ بود که من خنده کردم و رفتم به آقا گفتم مراقب باشد آنجا که رفت این بیچ را چیز دیگری تلفظ نکند که کلاً معنا و مفهومش عوض می‌شود. آقامون تو بمیری ام داد که بگو جان مامان چی است معنی اونیکی. خب ما هم از بچه‌های امروزی نیستیم که. هنوز شرم و حیا سرمان می‌شود. هنوز پایمان را ولو اگر در گچ باشد جلوی بزرگ‌تر دراز مراز نمی‌کنیم. هنوز یورش نمی‌بریم سمت غذا وقتی آقامون اولین کفگیر را نکشیده. هنوز از سر و کول زنمان جلوی والدینمان بالا نمی‌رویم و ماچ بازی راه نمی‌اندازیم. 
بالاخره بعد از اینکه سرخ و سفید و ارغوانی و راه‌راه آرژانتینی شدم گفتم: به خانم‌هایی که رفتار پرخطر دارن میگن. آقام گفت: ها؟ خواهر زاده‌ام داد زد به *نده ها میگن!
وقتی رسیدند دوبی مادر وویس فرستاد که محل اقامتشان (که هتلی به اسم گلدن اسکوآر بود و نه آن کذای دیگر) جای بسیار بدی است و در خیابان‌های کناری‌اش زنان سیاه‌پوست در اضای مبلغی خدمات غیر حلال ارائه می‌دهند. و تازه طبقه دومش هم‌اتاق مخصوص دارند. مادر خیلی شاکی بود و گفت از هرچه دوبی است حالش بد شده. خواهرم که جای داداش ماهاست گفت عکس بگیرد و ببریم آژانس نشانشان بدهیم و برخورد کنیم. من پیشنهاد دادم برای اینکه سند هم داشته باشیم از خانم‌های سیاه‌پوست هم عکس بگیرد برای من بفرستد که زنم تا دو روز قهر کرد با من. 
آقا هم نصفه‌شبی مسیج داد برایم و عکس آبجویی که خریده بود را فرستاد.
من هم مسیج دادم به مادرم که مامان بیدار شو آقا پا شده.
خب چه می‌کردم؟ خودش نگران بابام و طبقه دوم و زنان سیاه‌پوست بود. 
 طفلکی مادر نژادپرست من..

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

سارا از مورچه ها میترسد. یا بدش می آید. اسپری میزند و نابودشان میکند. اسپری بدی هم میزند. من همیشه شاکی ام که میخواهد مورچه بکشد یا کرگدن مخفی در کابینتها را؟ یکبار چونان اسپری زد که مورچه و سوسک که هیچ. خدا هم یک هفته از خانه ما رفت که رفت.
هر روز صبح قبل از اینکه سارا بیدار بشود به پیش قراول مورچه ها هشدار میدهم که اگر زودتر به قشونشان نگوید که عقب‌نشی و اینجا را ترک نکنند، هر لحظه ممکن است سارا بیایید با آن ابزار کشتار جمعی کاری بکند که به یاد یار و دیار آن چنان بگریید زار. که از جهان ره و رسم سفر براندازید.
 پیش قراول هم میرود به فرمانده اش میگوید: ساکنین آن خانه دونفرند. زنی که هیچ ترحمی در کارش نیست و مردی مجنون که با مورچه ها حرف میزند



ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۱۷, شنبه

از من سوال میکنی اگر رئیس جمهور بودم چه میکردم با کشور؟
من اما خود مملکتی هستم متشکل از احزاب و سلایق و آب و هواهای گوناگون. 
بخشی از افکارم از چیزی متنفر است و بخشی دیگر عشق به او می ورزد. 
بخشی از من تکلیفش با هرچیزی سر راست است و بخشی دیگر دو به شک است همیشه. 
بخشی از من آرامش طلب است ولیکن سندروم پای بی قرار دارم.
من هر نیمه شب باید کودتای "که چی" را نافرجام بگذرام و صبح به صبح طوری رفتار کنم که انگار نه انگار میل مرگ داشت در من انقلاب مخملی میکرد
من خودم را رد صلاحیت میکنم هر روز و صلاح مملکت خویش در آن میبینم که حبس خانگی باشم..





ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۲۹, شنبه

خرداد دارد به انتها می‌رسد اما هوا آن‌قدر خوب و دل است که به گیتی حکایت شد این داستان. 
شب‌ها تا ساعت سه طراحی می‌کنم. شب می‌روم کنار پنجره؛ توی زندگانی نیمه بلندم این‌قدر ندیدم هوا خوب باشد این وقت سال. 
دیشب که خوابم نبرد. بلند شدم. کوله‌پشتی را برداشتم. گوشی‌ام را شارژ کردم. دفتر طراحی‌ام را توی کوله‌ام انداختم و مدادم را تراشیدم. یک ساندویچ کتلت با پنیر و سبزی‌خوردن درست کردم. یک آب‌معدنی هم انداختم توی جیب کوله‌ام. رفتم بیرون قدم زدم. خیابان‌های تاریک را رد کردم. از جاده‌ها گذشتم به انزلی رسیدم. رفتم توی آب.. رفتم زیرآب. برای ماهی‌های دست تکان دادم، سوار یک اوزون‌برون شدم. هنوز شب به نیمه نرسیده بود که توی میدان سرخ مسکو بودم. یک ودکا خریدم و با ساندویچ کتلتم خوردم و هرچه اصرار کردند که بمانم، نماندم و به سمت رشت حرکت کردم. آفتاب‌نزده بود که با نان سنگک و کله‌پاچه به خانه برگشتم. 
حیفم آمد اینها را به تو نگویم


ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۱۵, یکشنبه

1 گاهی اوقات می‌رویم کافه. هفته‌ای یک‌بار. با دوستان صحبت‌های به درد بخور می‌کنیم و قرار را بر این می‌گذاریم از آنجا که بیرون جستیم استانداردهای هنر را تغییر دهیم و متر و معیار هنرهای هفتگانه از این به بعد ما باشیم.
صحبت‌های خوبی هم می‌کنیم در مورد فیلم و کتاب و زن‌ها

2 مدت‌هاست فیلم جدید ندیده‌ام. کتاب هم ده ورق خوانده و نخوانده گذاشتمش کنار و رفتم سراغ کار مردم تا زودتر انجامشان بدهم و بعد اصلاً یادم رفته همچون کتابی را قبلاً خریده بودم.

3 کار من شده نشستن پای تلویزیون و دیدنِ به جبر سریال‌های ترکیه. لپ تاب روشن است و نقاشی می‌کشم و سریال را به‌زور می‌بینم. اوایل شاکی بودم. اما حالا عادت کردم. اوایل فحش می‌دادم و غر می‌زدم زیر لبی و بعد از مدتی درباره سریال‌ها شروع کردم به اظهارنظر کردن. حالا گاهی اوقات برای اقواممان که از برخی قسمت‌ها جا ماندند تعریف می‌کنم آنچه گذشت را

4 گاهی اوقات کافه می‌رویم. دوستان من از فیلم‌های ژان لوک گدار و سینمای میشائیل هانکه حرف می‌زنند. من هیچ سر در نمی‌آورم. خدا خدا می‌کنم سؤالی از من نپرسند. همان بین خودشان به توافق برسند که بهترین فیلم اساتید کدام فیلم است و اصلاً فرم بهتر است یا محتوا یا چیزهای پیچیده‌ی دیگری که من نمی‌دانم

5 گاهی اوقات از زندگی نجلا و اوز مثال می‌زنم برای جوان‌ترها. از علیرضا خان و یُبس بودنش میگویم. و اینکه صبوری را باید از جملیه آکارسو آموخت و ...

6 یک‌بار توی همین اجتماعات و معاشرت‌ها یک نفر از زیبایی‌های استانبول گفت. از فیلمی که قرار است آنجا بسازند. از اینکه چقدر خانه‌ها و محلات استانبول زیباست و خانه اردوغان هم همان طرف‌هاست. گفتم اردوغان؟ همونی که فاطما گل را چیز کرد؟
گفت: فاطما گل؟... نه... رئیس‌جمهور ترکیه..

7 گاهی اوقات می‌بینم صورتمو تو آینه و با لبی خسته.. با لبی خسته ...یا لبی ..
.


یادم رفت



ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۱۲, پنجشنبه

ما در خانه یمان آزادی عقیده داریم و به همه مهمانها احترام میگذاریم.
ما جانماز و تسبیه و سجاده و مهر داریم برای کسی که نماز میخواهد بخواند. ما صلیب عیسی مسیح داریم برای کسی که میخواد دعا و توبه کند. ما شمع داریم برای کسی که میخواهد به نیروانا برسد. ما موتورسیکلت داریم برای کسی که میخواهد از راه بهم ریختن و سر هم کردنش به عروج عرفانی و ذن برسد.
ما نمادی از لوح منشور کوروش داریم. ما یک بت افریقایی هم داریم. ما اتاقی داریم که توش هیچی نداریم برای کسانی که هیچی را قبول ندارند.
و ما توی خانه مان چاقو داریم برای کسی که از صلیب و بقیه آن چیزهای دیگر خوشش نمی آید ولی قایمش کردیم که سر بقیه را نبرد



ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۸, یکشنبه

درخت زنگي

یکی از آن داستانهای که هرگز فراموشش نخواهم کرد و جزء اتفاقات نادر زندگیم است درخت گلابی است.

باغچه خانه ما درخت زیاد داشت. گیلاس مشهدی، سیب، آلبالو، انجير و بوته توت‌فرنگی و گل‌های رنگارنگ.
 "خونه روح مادرم بود که تو باغچه.. "
آقامون طبق رسمی که نمی‌دانم از کجا آورده بود، همیشه از من می‌خواست که اولین محصول هر درخت را بچینم. می‌گفت پسر باید میوه را بچیند تا برکتش زیاد شود.
بلندم می‌کرد تا میوه را از شاخه پربار درخت برکنم.
درخت گلابی آن سال خیلی بابرکت و اولین باری بود که ثمر داده بود و شاخه‌هایش از آن‌همه میوه خم  باعث مباهات و افتخار آقا بود.
اما آن روز عجیب عَموم مهمان ما بود. همان روزی که ولیعهد پدر- که من باشم- قرار بود اولین گلابی را بچیند. همه طی تشریفاتی به حیاط رفتیم. آقا به برادرش با لبخند گفت ببین درختمو.. كه درخت درست جلوی چشم‌های همگی ما از کمر شکست و روی زمین افتاد.. آقاجانم چانه‌اش می‌لرزید. عموم هم همین‌طور. آقا از سکته‌ی احتمالی و عمو از ترس ناشی از اینکه نکند چشمش شور باشد به‌زعم اخوی‌اش..
بیست‌وچند سال بعد. همین چند روز پیش. به آقاجان گفتم: آقا یادته اون درخت گلابی رو؟ حرفم هنوز تمام نشده بود که از جایش پرید و گفت: تو هم یادته علی؟ 
- من همه چی یادمه
+ میدونی علی؟ اون درخت من بودم.. منی که زندگی می‌خواست بگه به ثروت و قدرتت نناز و سالها بعد دیدی که چی به سر کار و بارم اومد و چطوری شدم... 
به آقاجان نگفتم که قبلش می‌خواستم تعریف کنم آن درخت من بودم. جوان، خوش‌پوش؛ و ظاهری شاد و سرخوش و بی‌غم. اما یکهو خدارا چه دیدی از وسط شقه شدم. از درونم کسی خبر ندارد.
"حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد.."
نگفتم و قرار نیست به او بگویم. قرار نیست کسی چیزی به کسی بگوید و در این مسابقه‌ی من بودم من بودم برنده بشود.
 میدانم همه‌ی نفراتِ آن روز، خودشان را در درخت دیدند. خواهرهایم. مادرم. عمویم.. 
آن درخت، درخت زندگی بود