۱۳۹۰ بهمن ۱۲, چهارشنبه

درخت بی زمین




 دل مرا کباب کردی که تو با آن عکس شیکاگو ات که  .  چقدر من دلم تنگ میشود برای آنجا ! من چرا باید دلم تنگ بشود ؟ من هیچوقت آنجا نیستم. من دلم برای کسانی تنگ میشود که هرگز ندیده ام ، دلم برای جایی تنگ میشود که هرگز نبوده ام . .  من اینگونه آدمی هستم . من دلم تنگ است واقعن برای قدم زدن روی سنگ فرشهای مادرید و تنریف . من دلم تنگ است برای رستورانهای نیویروک . برای آن شیشه باران خورده . برای آن سس های روی میز . من دلم تنگ دختر لاغری است که مرا تنها گذاشت و به مینیسوتا رفت . من دلم برای پسرم میسوزدکه رفته است جنگ جهانی . من دلم در گرو  مادر پیرم است که منتظر نامه من از اردوگاه نازی در ورشوی لهستان چشم به در دوخته است . من دلم برای کافه های پاریس تنگ است  . برای موسیو لومر که هر روز سر ساعت می آمد و همان همیشگی رو می خواست .
من کجای این جهانم ؟ من چه وقت این زمانم ؟
 من هرکجا هستم باشم .
سر جایم نیستم قطعن


پ.ن : لابه لای نامه نگاری های الکترونیک







ارسال یک نظر