۱۳۹۰ شهریور ۲۳, چهارشنبه

یکی من و از دست خودم نجات بده

1 مجلس ختم رفته بودیم و نشسته و به چرت و پرتهای آن بابایی که داشت یک چیزی میخواند و ملت ضجه موره میزدند گوش جان می نمودیم .زیرا گوش نمیدهیم ما به کسی اصولن . 

2 یارو از موقعیت پیش آمده سوء استفاده اش ر امی برد و ملت و علی الخصوص نسوان داشتند جر میدادند خودشان را . من آنجا چکار میکنم ؟ من اصلن کجای این زندگانی سر جای خودم هستم که حالا آنجا باشم ؟  من خودم را اینگونه دلداری می دادم . آن یاروی عینکی اگر وسط حرفهایش میگفت پفک نمکی مینو یا پودر ماشین لباس شویی شوما ملت اصلن نمی فهمیدند و گریه میکردند . من حواسم جمع است که این را میگویم چون هیچوقت نشده شور حسینی مرا بردارد چه در عزا چه در عروسی .

3 یکبار هم در یک عروسی خدا را به سر شاهد میگیرم وسط آن رقص نور و لنگ پاچه ها که رفته بود روی هوا خواننده داد میزد : اشی مشی ....  شامپو اوه ...  پفک اشی مشی .. . باورش سخت است اما اعتماد کنید به من . مردم خیلی مشعوف بودند و سینه ها و باسنها را با هر کدام از این کلمات می لرزاندند . من ؟ من داشتم به این هنر مردم سرزمینم که میتوانند با گفتن نام اشی مشی لرزه به اندام ملت  بیاندازند عبرت انگیز نگاه میکردم . .. بله دید میزدم در اصل . 

 4 ختم را داشتم میگفتم . آن یاروی عینکی  گلواژه هایش که ته کشید به کناری لغزید و میکروفن را به آخوندی جوان داد . من خواستم بلند بشوم بروم رد کارم . گفتم اینیکی دیگر واقعن اعصابی میخواهد که در من دیگر نیست . اما برگشتم دیدم از صد نفری که آنجا بودند ، نود و پنج نفر بلند شدند به نشانه اعتراض مسجد را ترک کردند .  دلم سوخت برای روحانی جوان. وانگهی من آن وسط یکهو تنها شدم . دقیقن وسط در وسط مسجد . یعنی اگر یک ضربدر بزرگ میزدی وسط مسجد دقیقن من آن نقطه پرگار بودم . 
 5 نمی توانستم یک تکانی هم به خودم بدهم . تا کج میشدم راست میشدم . روحانی مرا نگاه میکردم . من تنها مخاطبش بودم . برای من حلوا و شیرینی و چای آوردند و دیگری می آمد خورده و نخرده اینها را می برد  . و من هی گردنم را به نشانه تائید حرفهایش تکان میدادم . دوست داشتم بگویم بیائید پائین حاج آقا پیش من بنیشنید دوستانه با هم حرف بزنیم در مورد متوفی. یکجورهایی خودمان راست و ریستش کنیم . اما بلند شدم دیگر . 
خسته شدم و خواستم بروم که آخوند مرا صدا زد : کجا آقا ؟ 
میخوام برم سر کارم . یک سری هم باید بروم جایی کار دارم ؟ 
کجا یعنی ؟ 
کار دارم حاج آقا نمیتونم بگم همه چیو که .
خب عزیزم یک نیم ساعتی بفرمائید بنشینیــــــــــــــــــــــــــــد عرایضم که تمام شد بعدن با هم خواهیم رفت 
نمیشه حاج آقا به جان خودم نمیشه . خیلی دوس دارم . اما باید برم دیگه اصرار نفرمائید خواهشن .
یعنی عجله دارید واقعن ؟ بمانید خودم می رسانمتان 
خواستم بگویم دشویی دارم . زشت بود . من اینگونه آدمی هستم دوست دارم شبیه مخاطبم باشم . برای همین گفتم 
حاج آقا بول دارم ! 
روحانی خنیدید و من خنیددم و رعنا آن طرف زنانه خنیدید . روحانی از بالای منبر افتاد پایئن و ریسه رفت از خنده و عمامه اش افتاد و کچل بود و  من با خنده و اشک گفتم : حاج آقا !
و اینگونه گند زدیم به ختم مردم 

پ.ن : پر واضح است از یکجایی این داستان تخیل نگارنده است . چی فکر کردید واقعن
ارسال یک نظر