رد شدن به محتوای اصلی

پدر مادر متهمید کلن

و بعدن به این اندیشدیم که خب من نامم را دوست ندارم . چرا باید چیزی را دوست نداشته باشم اما همیشه و در همه جا با من باشد ؟
به من اگر بود نامم را دیمتری می گذاشتم . یک زمانی دوست داشتم نامم لورنزو باشد یا وینچنوز .. اما الان دیمتری . شاید بعدترها بخواهم من را آلوارز صدا بزنند اما فعلن دیمتری . دیمتری روسی است . دیمتری تجدد .. نه فامیلم نمی خورد بهش . دیمتری مِد مِدف !
فامیلی ام را دوس دارم ، خوب است . غلط انداز و روشنفکر طور است . من در عوض آدم نوستولی هستم و همش توی گذشته ام . همین الان هم دارم به سطور اول این پست فکر میکنم . من اصلن در حال هم نیستم . من حال ندارم کلن .
دیمتری تجدد . نه خوب نیست . یکجورایی آدم را یاد جنگ جهانی می اندازد و جاسوس بازی .
آقا چرا آدم نمی تواند بزرگ که شد اسم خودش را انتخاب کند اصلن ؟ مثلن آدم را به شماره صدابزنند در خانه تا یک سن و سالی . بابای من برداشت اسم پدر متوفای خودش ر اگذاشت روی من . خب من دوس نداشتم اصلن . من اسم عربی دوس ندارم . بعدن هم هر وقت می روم سر خاک پدر بزرگم اسم و فامیل  خودم را می بینم روی سنگ قبر خوف برم می دارد .
دوس داشتم اسمم بیتا آرین از واشنگتن باشد اصلن !








نظرات

Saman گفت…
بیتا آرین :)))))
عالییی بود .
Altajino گفت…
از جای دیگه :



Tabassom Ghobeishi چه جالب! امروز با یکی از دوستانم حرف همین بود. مدرسه که می‌رفتم اسم یکی از هم‌کلاس‌هام "نسیم نوبهاری" بود، خودش هم ثل نسیم نوبهاری آرام و ملایم و تپل بود! دیروز این‌جا یک نفر را دیدم به اسم "فرهنگ آدمیت"! خود اسمش آدم را به فکر فرو می‌برد! نه؟ بی‌تا خوب نیست. جدای از معنی‌ش، آدم را یاد تشویش و نگرانی می‌اندازد. یک اسم دیگر انتخاب کنید، از رشت!



Mrzi Dtp منمم اسممو دوس نداشتم هوچ وقت. بعد بابام گفت عوضش کن 12 سالم بود گمونم. هر چی گشتم اسم باب طبعم پیدا نشد. اون وقتا پگاه مد بود خواستم بذارمش خواهرام گفتن خوب نیست. ما هم نام دی تی پی را برگزیدیم!


Parvaneh Ahmadi پس چه خوش شانسم که اسمم رو دوست دارم
;;)


Fahimeh Derakhshan من اسممو دوس دارم


Somayeh Moradi ولی من از ترکیب اسم و فامیلت خوشم میاد آقای بیتا آرین از واشنگتن
Unknown گفت…
یکی از راننده های شرکت ما از اهالی یکی از روستاهای آذربایجان بود. از آن روستاها که شاید سال به سال هم گذر بنی بشری به آنجا نمی افتد. بعد ، اسمش مهرداد بود. من همیشه در شگفت بودم از طرز فکر پدرو مادر چنین آدمی از انتخاب این اسم . بعدها فهمیدم اسمش بدل بوده و کلی پول خرج کرده تا اسم کوچکش را عوض کند و بگذارد مهرداد. فکرش را بکنید مثلا اسم شما باشد بدل تجدد. حداقل نام پدربزرگتان دیگر بدلی نیست . اصلی بوده.
Unknown گفت…
یادم میاد یه بار هم از من پرسیدید که اسمم توی شناسنامه همینه یا نه، پس بگو قضیه از کجا آب می خورده...
خیلی پست دلفریبی بود!
جای دیگه کجاست اونوقت؟؟؟؟!!!
‏bita گفت…
به تبسم:چرا بی تا خوب نیست؟یعنی که چی تشویش و نگرانی؟...جدا از معنیش؟یعنی معنیشم بده!..وا!یعنی که چی؟
.
.
,واقعا"دلتون میاد؟!
علی دیگه عربی نیست.خیلیم ایرانی تر از آرینه.خیلیم خوش آهنگه
Altajino گفت…
از اونیکی به اینکی ! ( گویا سیستم نظر خواهی اینجا سخت است . چرا واقعن ؟)

به بی‌تا:
من اسم بی‌تا را برای آقای تجدد نپسندیدم خب!
جدا از معنی‌ش، یعنی جدای از معنی‌ش! یعنی از معنی‌ش بگذریم، یعنی ربطی به معنی‌ش ندارد! (تا به معنای مثل و مانند است و بی‌تا یعنی همان بی‌همتا)

من را یاد تشویش و نگرانی می‌اندازد، چون من را یاد بی‌تابی می‌اندازد...

حالا شما به دل نگیرید. نظر شخصی من است، حکم کلی که نیست!
Altajino گفت…
به فسانه : چی میگی ؟ نمنه !
رضا افشاری گفت…
من همچین حسی رو به اسم ادوارد دارم ادوارد افشار
من بیشتر از اسم خودم نگران اسم بابام هستم می ترسم بلایی سرش بیاره اسمش مصیبه و فکر میکنم ریشه این اسم از مصیبت میاد
حالا اگر از اسم من خوشت میاد موقتی اسم منو بذار رو خودت بعد که یه کاریش کردی پسش بده رضا این خاصیت رو داره که میتونی رزا هم تلفظش کنی رزا تجدد
‏bita گفت…
آخه بیتا چه ربطی داره به بی تاب؟
مثلا"سما آدمو یاد سماور بندازه،یاصفر یاد صفرا،یا سیما یاد سیمان،یا دینا یاد دینام،یا زهرا یاد ...یا تبسم یاد بسم الله،یا....
به دل نگیریدا.نظر شخصی بود.یه کمم شوخی...
Altajino گفت…
به بیتا : یا علی یاد علاالدین چراغ نفتی ! بی خیال خانوما :)

به رضا افشاری : فقط خندیدم :))

به پیر فرزانه : یک دوستی بود که دوستی داشت اسمش ممد بود وقتی به مسیحیت گروید گذاشت یوناتان !
تجدد اصلی هم خود من تازه ! :)
زهره گفت…
بی تا آرین خوبه حالا از هرکجا!
آخ یادش بخیر آلوارز منو یاد "امید" آندره مالرو انداخت..
نایک گفت…
عربی نباشه ولی روسی باشه؟

ایرانی اصیل بهترتره

هوخشتره - اردوایج - مرداویج - گیسگلابتون
‏شادی تبعیدی گفت…
شاید باورت نشه .. اما من اسممو خودم انتخاب کردم . البته عاشق همه اسمام هستم . مثلا به دنیا که امدم اسمم تا مدتها نی نی بود . اسم نداشتم اسمم شد نی نی .. چون اسمم یادوآور خواهری بود که دیگر بینمان نبود و خب این یک پدر و مادر داغدیده را خیلی اذیت میکرده هنوز ... بعد که بزرگتر شدم فامیلها دیدند که نمیشود یک دختر 6 سال هنوز نی نی باشد پس هر کدام به سلیقه خود اسمی روی من گذاشته بودند . فامیلای مامان بهم میگفتند سوری فامیلای بابا هر کدوم یه چیزی به هر حال این من بودم که بدم نمی آمد . این همه تنوع باعث سرگرمی م بود . نسبت به همه اسامی عکس العمل نشان میدادم و برمیگشتم جوابشان را میدادم . مدرسه که رفتم دیگر اسمم را درست صدا زدند . همان اسمی که اینقدر دوستش دارم که دوست دارم اسم دخترم هم باشد . البته یک دور هم باز خودم اسم خودم را انتخاب کردم به هر حال چه طور همه این حق را داشته باشند که برای آدم اسم بذارند خودم نداشته باشم ؟!؟ نه هرگز ... اساسا ماجراهای من و اسمم طولانی است .
(: گفت…
تکی به قرآن در این بلاگستان

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال