رد شدن به محتوای اصلی

تجربه آزادی مطلق پس از سی سال

1 همواره یکی از کابوسهای زندگانی ام این بودِ که" نکنه وقتی سر صبح میزنم بیرون از خانه شلوار گرمکن پایم باشد ". "نکند کفشم را لنگه به لنگه پوشیده باشم " ." نکنه زیپم باز باشد ". برای همین وقتی نگاه مردم از یکنفر بیشتر می شود دلم هری میریزد و خودم را چکاب کامل میکنم از سر به ته و از ته به سر و از پشت به رو و اینور به اونور و یسار به یمین . اعتماد بنفس ندارم و هیچ وقت این احتمال را نمی دهم که شاید امروز خیلی خوشتیپ شده ام و باید یک ون یکاد از خود بیاویزم .

 2 خشتک شلوار جینم سائیده و نخ نما شده ، اما بقیه جاهایش کاملن سالم است . من از اقشار بسیار زحمتکش فقیر جامعه هستم بله . من نمیتوانم بخاطر چنتا خط سفید روی خشتکم شلوارم را بیاندازم دور . محجوب تر می نشینم تا خشتکم را کسی نبیند . کاش اکثر آقایان خشتکشان جر بخورد تا توی تاکسی مثل آدم بنشینند ( افه دفاع از حقوق بانوان . بله ). اما آنروز  احساس کردم یک جریان هوای خنک دارد داخل تشکیلات خودگردانم می شود .دست کردم یواشکی آن وسط مسها . هرچه باید بدونم دسم میگفت بهم . سوراخی به قاعده یک پنجاه تومنی طرح قدیم آنجا حفاری شده بود . دلم ریخت 

3 یعنی کسی قبل از من آن سوراخ کذا را کشف کرده بود ؟ آیا من کریستف کلمب آن حفره بودم ؟آیا من توسط چشمان بی ادب بانوان بکارت شلوارم را از دست داده بودم ؟ آیا آن آقای راننده که دارد مثل مشنگها برای خودش میخندد سوراخ مرا ، سوراخ شلوار مرا دیده است ؟ این خانم کنار دستی چرا اینهمه از من فاصله گرفته و حاجت می خواهد از دستگیره درِ تاکسی ؟ او در مورد من چه فکری میکند ؟ و آیا ..

4 دوباره دستم را طرف سولاخ میبرم . شکم به یقین تبدیل می شود. بله واقعیت است. انگشتم را میزنم به کشاله رانم از آن تو . می ترسم . خوشم می آید . احساس گناه می کنم .  تا به حال وسط شهر دستم را به آنجای رانم نزده بودم . تا به حال آفتاب به آن منطقه نرسیده بود . جریان هوای 26 دی ماه که طبعن خنک و با سوز زمستانی است توی شلوارم نفوذ نکرده بود .

5 باید کاری کرد . بروم کجا آن سوراخ را بگیرم ؟ خیاطی ببرم ؟ خیاطی که مثل کفاشی نیست یک دمپایی به آدم بدهند تا آن یکی حاضر بشود . پیژامه می دهند توی خیاطی ها مگه ؟ اگر ندهند من شرت مناسبی پایم نیست و آمادگی اش را ندارم الان . ممکن است آقای خیاط و دستیارش به شورتم که گل و گشاد است و انگار یک من ریده ای داخلش بخندد . از اینها هم که بگذریم اگر دلم برای آن سوراخ  تنگ بشود چه ؟ دلم برای آن حریان خنک هوا اگر بگیرد چه ؟ با آن احساس لذت توام با گناه چه کنم ؟ ..

6 کنار دستی ها که پیاده می شوند و من عقب تاکسی تنها که می شوم ، لنگم را تا جایی که دیگر جر نخورم باز میکنم و از این آزادی مطلق ، در یک صبح زمستانی و در پایتخت دوول اسلامی  لذت می برم .

+;نوشته شده در ;2011/1/17ساعت;19:31 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

.... گفت…
دوشنبه 27 دی1389 ساعت: 20:57

بمب موج مثبت!خیلی خندیدم..مرسی رفیقباورت میشه هنوز اون تیکه ی پست قبل"آئووو" یادم میاد کلی میخندم؟
دوشنبه 27 دی1389 ساعت: 21:55

توصیفی دقیق و زیبا و گیرا از یک موقعیت آشنا! به خصوص بند یک و دو سه و چهار (پنج و شش را نمی‌گویم چون دوست دارم از عبارت «به خصوص» استفاده کنم.)
.... گفت…
دوشنبه 27 دی1389 ساعت: 22:6

اینجاست که مانتو خانومها به دادشون میرسه
دانژه گفت…
دوشنبه 27 دی1389 ساعت: 22:6

منم هر صبح توهم دارم که نکنه با شلوار خونه رفته باشم بیرون،گاهی جتی جرات نمی کنم به پاهام نگاه کنم
لیدا گفت…
دوشنبه 27 دی1389 ساعت: 22:6

وااااااااااااای.خیلی با حال بود. کلی خندیدم.مرسی
.... گفت…
دوشنبه 27 دی1389 ساعت: 22:55

بعد از سی سالو خوب اومدی عای آقا
.... گفت…
دوشنبه 27 دی1389 ساعت: 22:56

اون علی اقا بود که اشتباه شد..
مستوره گفت…
سه شنبه 28 دی1389 ساعت: 0:31

سلاممن بجای شما بودم یه نقاشی از اون سوراخه و جریان هوای خنکش می کشیدم...پاینده باشی
mr.karmand گفت…
سه شنبه 28 دی1389 ساعت: 8:56

شما درك شده بودي كه الان رئيس جمهور بوديجالب بود.
بانی گفت…
سه شنبه 28 دی1389 ساعت: 9:44

راحت باش برادرجانلذت ببر از این آزادی های در حد مطلق
وندا گفت…
سه شنبه 28 دی1389 ساعت: 11:23

هه هه هه هه هه...............................................بابا تو دیگه کی هستیییییییییییییییییییییییییییییییییی مرسی . با بروبچ کلی خندیدیم.شادباشی همیشه علی
تبسم گفت…
سه شنبه 28 دی1389 ساعت: 12:47

عالی بود. :)
کک مکی گفت…
سه شنبه 28 دی1389 ساعت: 13:35

خدا کنه همیشه خشتکت سوراخ باشه. دلت سوراخ نباشه که نمیدونی دل سوراخ چه دردی داره ............ [...]تمام شد.
روشنك گفت…
سه شنبه 28 دی1389 ساعت: 19:48

.. : )) ..
reerra گفت…
سه شنبه 28 دی1389 ساعت: 20:32

آقا نوش جان این همه آزادی.کلی خندیدم.
مرسده گفت…
چهارشنبه 29 دی1389 ساعت: 4:56

در مورد ِمتن : بند ِ 5 رو نمینوشتی بهتر بوددر مورد ِ موضوع : کلا راحت باش. به بقیه چه که تو چیوالا
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
" بند ِ 5 رو نمینوشتی بهتر بود "چرا ؟
روزگار مو گفت…
چهارشنبه 29 دی1389 ساعت: 9:58

واقعا جالب بود اقا .دستتون درد نکنه با این مطلب قشنگ.بخیه ی لبم واشد به خنده
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بخیه باز شد ؟ اوه
سروش ش گفت…
چهارشنبه 29 دی1389 ساعت: 11:34

براوو ..
مادر بد گفت…
چهارشنبه 29 دی1389 ساعت: 13:11

منم همیشه به خودم شک دارم. خیلی وقتها هم خواب میبینم بدون شلوار رفتم بیرون! یعنی فقط مانتو مقنعه پوشیدم... این کابوس رو از دوران دبستان دارم
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:))
شازده خانوم گفت…
چهارشنبه 29 دی1389 ساعت: 13:13

یه گل ریزون از طرف کل وبلاگ نویسها به خاطر این مطلب خوبت می ذاریم :)
برف زمستاني گفت…
چهارشنبه 29 دی1389 ساعت: 15:28

ذوق تون سرشار از ايده هاي ناب قلم تون استواربسيار زيبا و خلاقانه بودآفرين بر شما و ذوق تون
سیفتال گفت…
پنجشنبه 30 دی1389 ساعت: 13:45

آزادانه [...]ولی مواظب باش باد زیاد [...]قربون شرت گل منگلیت . و فدای مهربونی [...]
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
اگر مشت نمونه خروار باشد و اعتقاد به آن داشته باشم باید بگویم بهم ثابت شد که ایرانی جماعت جنبه آزادی ندارد ! اما خدا رو شکر اعتقادی ندارم به آن .اگر سیستم تأیید کامنت را فعال نمیکنم دلیل نمیشود هر چه فلان تنگت خواست اینجا بنویسی
بهنام گفت…
پنجشنبه 30 دی1389 ساعت: 22:25

1)امروز با وبلاگ زیباتون آشناشدم بیشتر آرشیوهاتون رو هم خوندم سطح نوشته هاتون از وبلاگ نویسی خیلی بالاتره یا شایدم من توقع زیادی از بلاگرها ندارم !2)با نظر اون دوستی که گفته بند 5 اضافه نوشته شده موافقم با بقیه نوشته هماهنگی نداره یا نباید می نوشتید یااگر نوشتید باید تو بند بعدی ادامه می دادید .3)نوشته هاتون زیبا است و از آرشیوتون معلومه که همیشه زیبا بوده از این به بعد مشترک دائمی بلاگتون هستم و به احترام قلم روان و زیباتون سر تعظیم فرود می یارم.
niki گفت…
جمعه 1 بهمن1389 ساعت: 20:2

من گست قبلتون رو در گودر دیدم .خواستم بگم با اسید شویی به شدت موافقم.موافق
رویا گفت…
جمعه 1 بهمن1389 ساعت: 20:6

آزادی ات گوارا....
چمبه گفت…
جمعه 1 بهمن1389 ساعت: 22:49

کلللللی خندیدم...عاااااالی بود...هی می خواستم بگم مثلن فلان جاش خیلی باحاله...دیدم همه جاش باحاله...دمت گرم:)))))))))))))))
محمد رضا گفت…
شنبه 2 بهمن1389 ساعت: 1:41

زیپ باز که مده
شازده خانوم گفت…
شنبه 2 بهمن1389 ساعت: 11:14

خوشم می آد که همچین راحت و بی دغدغه توصیف میکنی که خواننده فکر میکنه این بلا سرخودش اومده.....خدا قسمت نکنه :)
فروزان گفت…
شنبه 2 بهمن1389 ساعت: 13:34

سلااااام ... دلمان تنگ شده بود برای این صفحه...کلی هرهر یواشکی کردم وسط "سر کار طوریکه که کسی هم متوجه هر هر نشود!جون داداش آزادتر و رها تر از تشکیلات خودگردان شما عناصر ذکور پیدا میشود؟ نیاز به سوراخ هست اصلن؟؟هاا !؟؟راستی ما جایی گفته بودیم سایت " داریم" و شما گفتید " اگر دارید بذارید ببینیم". ولی ما نمی گذاریم. که چه؟ بگذاریم بیایید بخوانید و ما را غیر حرفه ای بیانگارید(!) و ما را به سخره بگیرید؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله زبان شما خواهران :)پ.ن : نه جدن . مشتری می شویم !
وانیا گفت…
شنبه 2 بهمن1389 ساعت: 15:49

سلامخنده ی دردناکبا حسی که میدونم اخر خنده هام دلم بدجوری میگیرههمنطوری که خودت اینو میدونی که اینو برا خنده ی ملت نذاشتی این حرفا رو نگفتی که بیاییم اینجا و به سوراخ نداشته ی شما بخندیم و کیف کنیمبیاییم اینجا از جر خوردن شلوار جنابعالی مشعوف شویم شاید این طبیعت این روزهای ماست که به ترک دیوار که چه عرض کنم به خشتک عوام هم میخندیماینقدر دلیل برا خندیدن کم داریم که تا یکی استارت چیزی را مزنه بلافاصله همه پخ میزنیم زیر خنده حالا مفاهیم یا حس نویسنده به درکفونت خیلی ریزه به زحمت خوندمقلم شیوایی دارین دوست داشتم اون پست رمز دار رو بخونم اما نه دوست شمام ظاهرا نه کس و کارت اما گاهی میام اینجا و حال می کنم از این همه ظرافت مردانه ات در بازی با کلمات
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله مرسی که گرفتید . مثل اینکه در هر مرورگری یک مدل خوانده می شود . اما بزرگ کردن حروف و فونت که کاری ندارد . کنترل را بگیرید آن غلتک اروتیک (!) موس را بچرخانید :)
سیفتال گفت…
شنبه 2 بهمن1389 ساعت: 16:58

جوری حرف می زنی انگار آدم با جنبه ای هستی !! مطمئن باش اینطور نیست.هر وقت تو نظرات مردم دست نبردی و جوری وانمودش نکردی که خیلی بهت توهین شده می تونیم در مورد آزادی با هم حرف بزنیم .حال هرکی ندونه فکر می کنه ما چه کلفتی به شما انداختیم که شما رودل کردی .من تا اونجایی که یادمونه نقطه چین واسه کسی نذاشته بودم .آزادانه چی ؟باد زیاد چی ؟فدای مهربونی چی ؟من دله تنگم هر چی بخواد ننوشتم علی آقا تو دل تنگت هرچی خواست به جا نوشته ما جا زدی .
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
عزیزک من . من با یک سری کلمات مشکل دارم . من حتی آن کلمات و ترکیبهای کهنه را که شما فرمودید در تنهایی هم برای خودم نمی گویم . من چیزی اضافه نکردم . کم کردم . آدرس شما را هم پاک کردم که سوتفاهم نشود . پ.ن : هروخت بخواستی ازشان بیگی مرا خصوصی بنه دوتایی خندیم بلامی سر :)) ( ببخش خیلی زور زدم تا اینو بنویسم :)
بیتا گفت…
شنبه 2 بهمن1389 ساعت: 18:54

وانیا زده به هدف.منم می خوام بگم با اجازه’ وانیا همونا که وانیا گفت
مستانه گفت…
شنبه 2 بهمن1389 ساعت: 22:18

درين روزگار وانفسا و بس اخمو، چقدر خوبه كه قدرت خندوندن داري
حسین طاهری گفت…
سه شنبه 5 بهمن1389 ساعت: 3:58

امیدوارم از اجر معنوی که در این کار بردید هم لذت ببرید، شما فرموده ی رئیس جمهور محترم کشور را هم به این طریف اثبات فرمودید، اجرکم مقبول

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال