رد شدن به محتوای اصلی

مسافر کوچولو

کنار درختی ایستاده بودم و صحبت می کردم با یک عزیزکی ، که یک چیزی آمد رفت روی دستم . مورچه ای بود  کارگر و حمال و رفته بود روی دستم و روی موهای دستم گیر کرده بود و داشت یاتاقان می سوزاند ( می سوزانند یا می زنند ؟) برداشتمش گذاشتم روی درخت و دوباره آمد روی دست من . پیش قراوول بود و برای بدست آوردن غذا آمده بود تا دیگران را خبر کند . می گویند اینها زن هستند . زنبورها که اینطوری اند همگی خانومند و یک چنتایی مرد دارند توی کندو که ملکه یکی را انتخاب می کند و باهاش می خوابد و بعدن می کشدش . پارادوکس عجیبی است به ولا . صحبتمان که تمام شد من رفتم دفتر کارم و آنجا فهمیدم که خانوم مورچه را با خودم برداشته ام آورده ام . گرفتمش اما فرار کرد و رفت کف اینجا شروع به دویدن کرد . اینجا هیچ مورچه ای ندارد که برود پیشش . رفتم گرفتمش انداختمش توی پلاستیک و بردمش همانجا دوباره روی درخت ولش کردم و برگشتم سر کارم . خیلی از این فعالیت حیوان پرستانه ام حال کردم تنهایی و گفتم احتمالش زیاد است خدا یک حال اساسی در آن دنیا بدهد به من و تازه محسن مخبلباف هم خشنود می شود این میانه .

 اما حالا خوره افتاده است توی جان و روانم که نکند آن مورچه قصد فرار داشته از آنجا و می خواسته اینجا یا هرکجا دیگر  پناهده بشود و من دوباره تحویل آن دیکتاتوری سیاه دادمش . 

+;نوشته شده در ;2010/9/18ساعت;19:21 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

mahtab گفت…
شنبه 27 شهریور1389 ساعت: 20:27

اووووووه ... واسه یه مورچه چه قد خودتو عذاب میدی ...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
عذاب نبود . یکجوری باید جبران کنم آن هولوکاستی را که در کودکی به راه انداخته بودم !
آریانا گفت…
شنبه 27 شهریور1389 ساعت: 21:29

انجمن حمایت از مورچگان فراری (حاموف)! عضو فعال می پذیرد...
مینا گفت…
شنبه 27 شهریور1389 ساعت: 21:57

ما هم خیلی از این حال ها می کنیم که خودمان شگفت زده می شویم و به خاطر گذشته مخوفمان یاد آن کنایه باستانی می افتیم که نه به این شوری شور نه به آن بی نمکی. یا شاید به عکس !آخرش آدم را یاد کیمیاگر کوئیلو می اندازد ... خدا را چه دیدید شاید گنجی را که می خواست همانجا پیدا کند!
فروزان گفت…
یکشنبه 28 شهریور1389 ساعت: 1:6

تازگی ها متصل فیلم های "جیم کری" را می بینم و انگشت به دهانم از دست این مخلوق و انرژی مثبتی می گیرم که دیدن دارد؛ حالا چرا یک کاره آمدم به شما می گویم؟ چونکه وقتی می خوانم نوشته هایت را توی تصورم تو هم شکل یک جیم کری هستی و خودت خبر نداری :)من در حق مورچه جماعت یک کاری کردم سابقا" که حالا صلاح نیست بگویم!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بگویید دور همی !
بیتا گفت…
یکشنبه 28 شهریور1389 ساعت: 3:27

حالا مگه "اینجا"جای خوبی برای پناهندگیه؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله بهترین جا . من یکبار به یک سوسک فاضلاب سه سال پناه دادم :)
بهار گفت…
یکشنبه 28 شهریور1389 ساعت: 4:11

هاهاهاها! نگران نباش مورچه ها پناهندگی ندارن، اگه دم در مورچه یه قبیله دیگه رو ببینن که داره میاد میکشنش ;)
حسن گفت…
یکشنبه 28 شهریور1389 ساعت: 14:12

سلامشایدم خانوم مورچه از بچگی آرزو داشته یه مسافرت درون شهری با پلاستیک بره. پس خیلی هم عذاب وژدان نگیرین.
مرسده گفت…
یکشنبه 28 شهریور1389 ساعت: 16:16

با این کارت پیشگیری کردی از درد ِ غربت‌ش.. خب حالا دیگه غصه نخور
پیر فرزانه گفت…
یکشنبه 28 شهریور1389 ساعت: 16:24

نگران آن مورچه نباش عزیز ، زمین خدا آنقدر بزرگ است که اگر تو بهش ویزا ندی به جای دیگری پناهنده بشه.
ترنم گفت…
دوشنبه 29 شهریور1389 ساعت: 0:23

سلامبانظر فروزان کاملا موافقم!!!انرژی + وجیم کری و...نوشتت خیلی باحال بودمخصوصا لحنت...من بار اوله میام اینجااماکاریکاتوری نمیبینم...؟!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
روی کارتون شاپ کلیک بزنید ( بالا سمت راست )
نیگن گفت…
دوشنبه 29 شهریور1389 ساعت: 11:20

"پناهده بشود و من دوباره تحویل آن دیکتاتوری سیاه دادمش "هیچ وقت به این مسئله اینطوری نگاه نکرده بودم!!!!واقعا این پست من رو هیجان زده کرد! هم به خاطر اقدامات اول و هم تفکرات آخر!
ديدار گفت…
دوشنبه 29 شهریور1389 ساعت: 11:53

من وقتي بچه بودم خيلي مورچه ها رو دوست داشتم و گاز گرفتناشونو ميذاشتم به حساب اينكه از دستم ناراحت شدن و ميخوان باهام قهر كنن. و كلي دلم مي‌شكست و غصه ميخوردم و گريه ميكردم!
Helen گفت…
دوشنبه 29 شهریور1389 ساعت: 13:57

هولوکاست!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:)
دادا کوچیکه گفت…
دوشنبه 29 شهریور1389 ساعت: 15:31

آنقدر دورییم از دیگر انسانها که برای مورچگان غصه مبخوریم...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
مطمئنی ؟
مرجان گفت…
دوشنبه 29 شهریور1389 ساعت: 18:6

وبلاگم به روز شد خوشحال ميشم ببينيد.
مهسا گفت…
دوشنبه 29 شهریور1389 ساعت: 22:34

هاهاآهنگ وبلاگت مال فیلمیه؟؟هر چی هست خیلی قشنگه!
فروزان گفت…
دوشنبه 29 شهریور1389 ساعت: 23:49

خودت خواستي كه بگويم چند وقت پيش در آشپزخانه ما مورچه ها دو دهنه لانه ساخته بودند و برو بيايي راه انداخته بودند و قبل از ما مي رسيدند سر سفره و بند و بساطي ... ما هم يك روز كلافگي برمان مستولي شد و زديم و كاسه كوزه اشان را تركانديم ... نفت ريختم درون لونه، دو دهنه ي لونه را با آدامس جويده شده و ورز داده شده بستم! و نمي دانم در قيامت بايد جواب يك لشكر مورچه را چي بدهم... شما بيا با اين رفيق مورچه ات شفاعت ؛)
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
هیچی ! خداوند روح شما را با هیتلر و استالین محشور می گرداند ! از دست من هم کاری ساخته نیست خواهر ( عین این کشیشهای کاتولیک داخل اتاقک اعتراف ):d
سه شنبه 30 شهریور1389 ساعت: 13:23

خیالتون راحت. بهترین کار رو در حق اون بانو انجام دادید. دیکتاتوری و این کثیف کاری ها و از اون بالاتر، نارضایتی از وضع موجود فقط مال ما آدماست.
سه شنبه 30 شهریور1389 ساعت: 23:9

دوست عزیزبه بلاگی که محبوب عزیز بچه بازم برام می نویسه سر بزنید.پاکت دفع تهوع هم به همراه داشته باشید
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
محبوبِ عزیزِ بچه باز ؟
بهاره گفت…
چهارشنبه 31 شهریور1389 ساعت: 1:17

پ َ نظر من کو کاریکاتوریست؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
تیک خصوصی را زده بودید "نه خوب کاری کردی گذوشتیش سر جاش. این مورچه ها خیلی گیرن تا لونشونو پیدا نکنن دور خودشون می چرخن "
حسن گفت…
چهارشنبه 31 شهریور1389 ساعت: 2:54

بازم سلامگفتم كه بيام كه بگم كه تيتر پست قبليتون چقد شبيه صداي سياوشه."گاهي وقتا كه مياد سر روي شونه م ميذاري..."درس خوندم ديگه؟آره. "تموم غصه هامو از رو دلم برميداري"
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
از نامجو است
فسانه گفت…
چهارشنبه 31 شهریور1389 ساعت: 15:51

من نبودم اینجا چه خبر بوده... آفرین!
ماندا گفت…
جمعه 2 مهر1389 ساعت: 1:4

اگه نیتش فرار بوده آخرش فرار میکنه !
ماهور گفت…
جمعه 2 مهر1389 ساعت: 12:47

چون من توی نوشته هام زیاد بامورچه ها سر و کار دارم یادداشتتون خیلی برام جالب بود منم فکر کنم اون مورچه می خواسته فرار کنه!
گلادیاتور گفت…
جمعه 2 مهر1389 ساعت: 15:22

مورچه رو دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میاره
نيلوفر گفت…
یکشنبه 4 مهر1389 ساعت: 16:49

بدون الان هم گرفتن انداختنش تو كهريزكشون نامردا !
شادی گفت…
یکشنبه 4 مهر1389 ساعت: 21:16

خیلی باحالی ...حتماً قبلاً بهت گفته بودن...
مانا گفت…
دوشنبه 3 آبان1389 ساعت: 14:19

سلام - خوبی؟ وبلاگت جالبه من شما رو لینک کردم با تشکر
آلاله گفت…
شنبه 27 آذر1389 ساعت: 16:13

چه فکر نازک غمگینی

پست‌های معروف از این وبلاگ

آخه آقامه دوسش دارم ( یه یه یه یه نُنُر ! )

امشب که نه فردا عاشورا است یا تاسوعا ؟ من نمی دانم کدامیکی اولی است . حوصله ندارم به این چیزها فکر کنم .احترامتان سر جای خودش . عذا دار باشید یا عزا دار باشید . در عالم خودتان سیر کنید . خوشبحالتان اما بروید جان مادرتان توی خانه خودتان این کار را بکنید من می خواهم آلبوم جدید شاهین نجفی را گوش کنم که تازه دانلود کردم . این مرد بسیار موزیک وکلام زیبایی دارد اما خودش به شدت بی شخصیت و لمپن است . من رشتی ام مثل کامبیز وی او ای و احتمالن با انزلی چی ها مشکل باید داشته باشم . این انزلی چی ها هستند که مشکل دارند با همه . دعوا دارند کلن . توی خیابان الکی بهت گیر می دهند و گله ای میریزند سرت و با چاقو می زنندت حتی اگر حامله باشی . قدیمها که اینطوری بودند الان نمی دانم آدم شده اند یا نه ! باری، از این سر وصدا می گفتم .الان یک نواری گذاشته اند زیر پاساژ که من یک لحظه در خودم بودم دیدم صدای جیغ و داد می آید . یک آن فکر کردم مردم سوار بر سفینه شهر بازی شده اند اما داشتند عزاداری میکردند . یک یارویی با یک صدایی که عین فیلمهای پور.ن  بود حین حین حین حین میکند و مردم استقبال میکنند از این جست و خیز یک...

چگونه وبلاگ نویس حرفه ای شویم

 یاوقتی از حرفه ای بودن حرف Ù…ÛŒ زنیم از Ú†Ù‡ چیز حرف Ù…ÛŒ زنیم یا هرچی اصلن 1 .روشنفکر باشید . تلویزیون نبینید Ùˆ یا اگر دیدید به کسی نگویید . از تلویزیون بدبگویید . فوتبال ورزش عوام است . شما نباشید . پوپولیست نباشید .    طرفدار هیچ تیمی نباشید حتی اگر روی شرتتان نوشته اید ( شما کهنه ØŒ تولیدی) قلب بوئین زهرا به عشق پرسپولیس Ù…ÛŒ تپد . 2 کامنت نگذارید توی وبلاگ دیگران Ùˆ این را تویجای جای وبلاگتان بگنجانید Ú©Ù‡ اینگونه اید . بگویید اگر هم کامنتی دیدی مال دیگریاست . شل سیلور استاین قبل از اختراع وبلاگ در کتاب مقدسش گفته بود یکنفر آمده استپوست مرا دزدیده Ùˆ اگر دیدی توی Ø®Û...

آوخ چه کرد با ما جان روزگار

    این کاریکاتور را دیده بودی آره ؟ حال روز همیشه من است خب . دوباره اجرایش کردم تا دوباره ببینی تا یادم نرود کجای کارم و کجای دنیا ایستاده ام تک و تنها و جمع اضدادم و خسته نمی شوم از این تکرار پوچ و در هپروتم و خسته ام کلن . نهایت امیدواری است نه ؟ چند خط برایم بنویس . کی است این بابا که پارادوکس اش مرا کشته است لامصب + ;نوشته شده در ; 2009/3/12 ساعت;20:15 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;