رد شدن به محتوای اصلی

شبانه های بی تو

خدايي اگر با چشم عبرت بنگري اين فارسي وان با همهعوام زدگي اش چيز خوبي است.( دنبال يک کاريکاتور از سمپه مي گشتم در اين بارهحوصله ندارم بعدن مي گردم ) با اینکه برخی از سريالهاي کره اي اش کش دار و لوس است  و اين سفري ديگر که اصلن فکر مي کنم براي بچه هاي آنجا ساخته شده است بس که شخصيت پردازياش ضعيف است و سیاه وسفید  . اما من دوبله فارسي وان را با همه صداهاي آماتورش دوست دارم . اقتدار رااز اينها گرفت . حالت بهم نخورد از بس صداي والي زاده خوش صدا را شنيده بودي . ازتام کروز و تام هنکس بگير تا دانيال حکيمي و ايرج قادري را اين بابا صدا مي داد . اگرفارسي وان غير اخلاقي يا پوپوليست است حداقل با آدم صادق است و تو مي تواني خودتانتخاب کني ببيني اش يا نه . اگر همين سريال سفري فيلان از تلويزيون ضرغامي پخش ميشد الان ما باید فکر مي کرديم سالوادور برادر اين خانومه مو فرفري است و اختلاف آنآقاي چشم دريده با او اختلاف داماد و برادر زن است حتمن . فارسي وان يک ريباي خوبدارد با داماد خل و دوست داشتني اش و دارما و گرگ عزیز . مخصوصن پدر و مادر دارماکه خيلي آرمانگرا هستند و هنوز با هم ازدواج نکرده اند ، گوشت نمی خورند و هنوز بهفکر حق و حقوق کارگر و صلح جهانی هستند  . آشناييبا مادر  هم که باعث شد بروم تمام دي وي ديهايش رابخرم و بفهمم نام اصلی اش چگونه مادرت را ملاقات کردم است  . اين آخري واقعن فوق العاده است . دوبله اش خوبدرنيامده . نسخه زير نويسش را ببين .

 فارسي وان حداقل کاري که کرد اين بود که خالهخانباجي هایی  که تا به حال پاي تلفن زندگيسميه و زري و فاطي را بهم مي ريختند و سرشان توي زندگي اينها بود حالا راجع به  "يه يانگ  " و ديگران حرف مي زنند و پشت سر آنها خوب و  بد می گویند . خدايي ثواب کردید آقای مرداخ 

+;نوشته شده در ;2010/8/22ساعت;20:30 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

فسانه گفت…
یکشنبه 31 مرداد1389 ساعت: 22:31

من هم دوبله ی فارسی وان را به دوبله های غیر واقعی و صداهای ساختگی داخلی ترجیح می دهم. انصافا سریال های کره ای اش هم بسیار آموزنده تر از داستان های برنامه های سیاه و مردان چند زنه ی داخلی اند.خوب می نویسید انصافا. خوب می نویسید و نزدیک، آنقدر که برای پست قبل هیچ نتوانستم بنویسم و با این حال روزها فکرم را مشغول کرده بود.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
مثل من برای یتیم خانه شماره فلان
صادق صادقی گفت…
یکشنبه 31 مرداد1389 ساعت: 23:36

سلاماین یکی واقعا خوب بود.دستتنون درد نکنه. حالا یک خواهش: این آهنگ متن رو یا عوضش کنید یا قطعش کنید. آدم در شرایط روحی مختلفی هست. گاهی که شاد وسرحال میام به وبلاگ شما(البته فقط گاهی) بعد از چند دقیق احساس (( خود هارگیری بینی)) می‌کنم.موفق و شادباشید
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
آن پائین یکجایی را می توانید پیدا کنید که قطع می کند موزیک را . من خودم اصلن نمی شنومش :)
ستوده گفت…
دوشنبه 1 شهریور1389 ساعت: 2:2

انصافاً از افتخارات بلاگفاییزنده باشی مرد
کودک فهیم گفت…
دوشنبه 1 شهریور1389 ساعت: 2:26

کنایه ی خوبی در این متن بود.احسنت.از دید من فارسی وان شبکه ای کاملا آماتور است.مخصوصا دوبله ی افتضاحش!
یک پوپولیست! گفت…
دوشنبه 1 شهریور1389 ساعت: 4:48

در کل دشمن وقت هستند همه اشان !و دستشان در یک کاسه
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
وقت برای ما اینجا مفت ترین جنس است . آن که گفت طلااست اینجایی نبود لابد :)
دوشنبه 1 شهریور1389 ساعت: 7:56

ما هم بس که سلیقه شخصی به خوردمان داده اند در فیلم ها منتظریم برای حرف های متفاوت...موید باشید علی گرامی
nyara گفت…
دوشنبه 1 شهریور1389 ساعت: 8:13

" فارسي وان حداقل کاري که کرد اين بود که خاله خانباجي هایی که تا به حال پاي تلفن زندگي سميه و زري و فاطي را بهم مي ريختند و سرشان توي زندگي اينها بود حالا راجع به "يه يانگ " و ديگران حرف مي زنند و پشت سر آنها خوب و بد می گویند . خدايي ثواب کردید آقای مرداخ " خيلي خوب بود . خيلي !
امير گفت…
دوشنبه 1 شهریور1389 ساعت: 12:51

سلام.اين دي وي دي که گفتيت واسه آشنايي با مادر رو خريديد ، از کجا ميشه گير آورد. سايت خاصي داره تو اينترنت که بفروشه اينا رو. اگه ريبا رو گير بشه آورد که محشر ميشه.اگه اطلاعاتي داريد لطفا راهنمايي کنيد.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
گوگل کنید پیدا می شود .
رویا گفت…
سه شنبه 2 شهریور1389 ساعت: 2:15

اما من اصلن خوشم نمی باد از فارسی وان
بهاره گفت…
سه شنبه 2 شهریور1389 ساعت: 11:45

این قسمت آخر رو خوب گفتید که حداقل غیبت ها رو پشت سر فارسی 1 می گن دیگه.و البته من خودم بسیار فارسی 1 ای هستم و سالوادر این ها پیگیری می کنم و حتی (چهره م رو شطرنجی کنید) سریال های کره ای هم می بینم! (واقعا خجالت داره می دونم. من هیچ دفاعی ندارم!)ولی انصافا فکر می کنم از صدا و سیمای ایران بهتره. آدم فک می کنه به زور دارن چیز تو حلقش می کنن. این اگه فیلم کره ای داره که زنش اونقدر سطح پایینه، سفری دیگر هم داره که زنش اونجوریه. خلاصه همه چیز رو نشون می ده.دوبله هاش هم که راست می گی. اول ها البته روی اعصاب بود :D ولی الان واقعا خوبه. خوب شده یا گوش ما عادت کرده یا هرچی الان همه چی خوبه کلا!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
اتفاقن سریالهای کره اش خیلی بهتر از کلمبیایی هاست از نظر من .
مینا گفت…
سه شنبه 2 شهریور1389 ساعت: 18:43

داستان second chance که من نمی دانم کدام بیسوادی ترجمه اش کرده سفری دیگر (!) اگر غرایز حضرات اجازه می داد خوب از آب در می آمد، ما هم که شیفته ژانر انتقام جویی هستیم و فرقی نمی کند توی سوئینی تاد تیم برتون بیابیمش یا یکی از سریالهای به آب بسته فارسی1 ... بسی لذت خواهیم برد اگر پدرو مرحوم ناامیدمان نکند!پ.ن: ریبا ... شکیبایی می خواهد تا بیست و پنج دقیقه بعدی را هفته بعد ببینی!
پیمان گفت…
دوشنبه 8 شهریور1389 ساعت: 11:50

این موزیک بک‌گراند وبلاگتون عالیه ولی فک کنم واسه بعضیا با سرعت کم دردسر باشه.این مطلبتون هم جالب بود. خسته نباشید
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله حذفش می کنم و روی سی دی میفروشمش به علاقه مندان :)
دانی گفت…
سه شنبه 23 شهریور1389 ساعت: 23:41

چه عجب بالاخره یکی پیدا شد حرف دله ما رو بزنه. تو این یکساله چیزایی که راجع به اتفاقات واقعی که تو زندگی هر کسی ممکنه پیش بیاد از فارسی وان یاد گرفتم، 10 برابر بیشتر از این 10، 15 سال تماشای تلویزیون میلی است.راجع به دوبله هم نظراتی دارم که حاظرم اگر کسی مایل به شنیدن بود در میان بذارم. نظر شخصی من اینه که دوبله فارسی وان در کل خیلی بهتر از دوبله داخلیه.به شخصه بیشتر از اتاق خودم به صدای فارسی وان گوش میدم.

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال