رد شدن به محتوای اصلی

تابستان: تا همینجایش

اکنون که کیبرد به دست می گیرم و شروع می کنم این عرایضم را، اصلن نمی دانم چی باید بنویسم . همین چیزی ندانستن خودش بسیار خوب هم است . از گرمای هوا بگویم ؟ خب هوا بسیار گرم است و گاهی وقتها فکر میکنم اگر مردم آزار و دیگر آزار بودم جای اینکه به خودم نارنجک ببندم بروم اینطوری ملت را هلاک کنم و خودم هم به درک واصل بشوم و برم مستقیمن از درب پشتی پیش الله ی بخشنده و مهربان  شبانه می رفتم و شیشه های اتوبوسها را عوض می کردم و جایش شیشه های ذره بینی نصب می کردم  اینجوری نزدیکی های ساعت دوازده یا عقبتر مردم داخل اتوبوس آتش می گرفتند . اول عرق می کردند . گرمشان می شد . بعضی هایشان کم کم آب می شدند ولی پیرترها که دارند خشک می شوند آتش می گرفتند یکهو  .مثل سارای ترمیناتور دو .خب مردم شانس آورده اند من اینطرفی هستم و الا  این گروهکهای اسلامی تروریستی باید پیش من بعد از تعیین سطح ، کلاس های مقدماتی می گذراندند تازه ..

 صادق هدایت بود نه ؟که در کتاب سه قطره خونش می گفت این گربه که خودش را لوس می کند و خودش را به من می مالد تا مالامال بشود اگر یک کله خروس جلویش بیاندازی خوی درندگی و پدر سوختگی اش را رو میکند برایت .. یکبار هم بود من رفته بودم پیش یک پزشک طب هندی . از اینهایی که مچ دست را میگیرد میگوید الان وضعیتت چطوری است . برای خودم نبود . پیر مرد مرا که دید گفت بیا و من رفتم و نشستم و مچم را دادم دستش. اما ترسیدم افکار پلیدم را بخواند یکهو بگویید ای شیطون داشتی به فیلان منشی من نگاه میکردی و من تا بیایم برهان علیت بیاورم که چشمم یک لحظه گرفت به آنجایش همه به من می خندند لابد -یکبار هم در یک مهمانی به خانمی گفته بود تو الان در فیلان وضعیت ماهانه ات هستی و این را بلند بلند گفته بود . دکتر است دیگر  . دکترها خودشان را فقط آدم حساب می کنند در کل -   برای همین هم که شده همینطور که مچم در دستانش بود اطراف را نگاه می کردم و با خودم  می گفتم این مهتابی است . این کلید برق است ... این میز است این دکتر است .. دکتر و تاکسی چی برایم فرقی ندارند هر دو فکر میکنند چیزی دارند که ما نداریم  . و اصلن نگذاشتم فکرم را بخواند تا اینکه پزشک هنگ کرد و خودش گفت اگر مشکلی داری خودت بگو ؟

مشکل ؟ مشکلات زیاد است ..اما عاشق باش آقاجان .. یک چیزی پیدا کن و عاشقش بشو. یک گلدان را بردار هر روز آبش بده و رویش اسم بگذار و برایش شعر بخوان ..یک چیزی یاد بگیر برو دنبالش .. خود من دنبال سه تار رفته ام بی آنکه بدانم چرا دارم می روم اصلن . آقای استاد سه تار هم می گوید توکه اصلن نمی آیی کنسرت موسیقی سنتی . سی دی هم می دهم دستت از علیزاده ، ذوالفنون و فیلان و بیسار می گویی نمی خواهم گوش بدهم اصلن برای چه تو می آیی سه تار آخر ؟ می گویم نمی دانم .. شاید ایجاد علاقه شد این وسط شاید یک چیزی پیدا کردم . یا من یا ساز یکی اهلی شدیم .. گلدان گفتم ؟ من یکی چیزی توی گلدان رازقی پنهان کرده بودم . چال کرده بودم . رویش یک صلیب گذاشتم به شکل قبر خارجکی ها . یکبار "فخی" دوستم آمد گفت اینجا چی چال کردی که گفتم هیچی و او گفت راست بگو یک دختر را حامله کردی و بعدن جنینش را آوردی اینجا چال کردی ؟

 دو نقطه یک عالمه پرانتز بسته 

پ.ن : باید از بلاگفا رفت ..

+;نوشته شده در ;2010/7/24ساعت;10:6 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

amin10043 گفت…
یکشنبه 3 مرداد1389 ساعت: 22:56

طرحهای تروریستیت الان خوب جواب میده :)برو به سیما فیلم ایده بفروش خوب میخرن :)درضمن اون تیکه صادق هدایتی هم که انداختی نمیدونم قصدی داشتی یا نه ولی حرفه ای بود، چسبید.
مفلوک گفت…
دوشنبه 4 مرداد1389 ساعت: 0:19

سلامبلاگت رو همیشه میخونم، تو گودرم هم هستی، ساده میگی اما مثل همیشه زیباراستی مهم اینه که ما همه درکت می کنیم چون ما هم مثل خودت درک نشده ایم، فقط پیشوندش فرق دارهلینک شدی..
تیبا گفت…
دوشنبه 4 مرداد1389 ساعت: 13:27

درسته باید از بلاگفا برید با اجازه در وبلاگ تازه تاسیسم کینکتون کردم
تیبا گفت…
دوشنبه 4 مرداد1389 ساعت: 13:29

× کینکتون= لینکتون
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:)
ناهيد گفت…
سه شنبه 5 مرداد1389 ساعت: 11:6

سلام من هميشه ميام وبلاگت ميخونم نرم ميگي ادم حس مي كنه كه مي فهمه؟شايدم نفهمه به هر حال من هميشه وبلاگتون ميخونم و به آهنگ گوش ميدم مراقب كوچولوت باش
علیرضا گفت…
سه شنبه 5 مرداد1389 ساعت: 22:50

پراکنده ترین نوشته تون بود آقای تجدد. اما بازم مثل بقیه، خیلی دوست داشتنی هم بود. راستی کاریکاتور اعترافتون خیلی ... چی بگم؟ قشنگ بود! ممنون که انقدر زیبا میکشید.
مهیار گفت…
چهارشنبه 6 مرداد1389 ساعت: 2:42

ما اسباب کشی کردیم...مثل یه ادمی که میتونه ظرف سی ثانیه همه دارو ندارشو ول کنه بره...قدم بذاری تو خونه جدید..خوشحال میشم اقای هنرمند
شین بانو گفت…
چهارشنبه 6 مرداد1389 ساعت: 10:27

افکار ِ تروریستی که از زبان ِ یک طناز ِ کاریکاتوریست شنیده شود ؛ به جای ِ خشن بودن دل ربا می شود انگار!!!طوری که می خواهی تجربه اش کنی و مرگ حق است و لا اله الی الله و مرگ حق است فقط برای همسایه نه من و از این جور حرفها!من هم به اسباب کشی از بلاگفا فکر می کنم !
چهارشنبه 6 مرداد1389 ساعت: 22:45

وقتی به سفر فکر می کنم ....کاش پرستو می شدم تااین خانه به دوشی ام "کوچ"نام می گرفت.
دانشجو گفت…
پنجشنبه 7 مرداد1389 ساعت: 1:18

با سلاماینجانب دانشجوی دوره کارشناسی رشته روانشناسی بالینی دانشگاه علامه طباطبایی هستم و برای تکمیل پایان نامه ام نیازمند تکمیل پرسشنامه هایم توسط دانشجویان دانشگاه های آزاد شهر تهران هستم. موضوع پژوهش من بررسی رابطه بین ابعاد عشق و تعدادی از ویژگی های فردی می باشد و برای پرکردن پرسشنامه ها حداقل شرط لازم این است که آزمودنی هم اکنون داری رابطه عاشقانه با شخصی دیگر و یا افکار عاشقانه درباره شخصی دیگر باشد. لازم به توجه است که نمونه من بایستی از دانشجویان دانشگاه های آزاد تهران باشد ولی شرکت تمامی دانشجویان کشور در این پژوهش مجاز است وجواب آزمون به آنها داده خواهد شد. در پایان خواهشمند است فیلد مربوط به دانشگاه را بدرستی پر کنید تا در انتخاب اعضای نمونه پژوهش دچار اشتباه نشویم.برای شرکت در آزمون آدرس زیر را در مرورگر خود کپی کنید و کلید اینتر را فشار دهید.Azmoon.freei.meاز مسئول وبلاگ خواهشمندم برای اعتلا و پیشرفت سطح علمی جامعه این آگهی را حذف نکند تا سایر بازدیدکنندگان هم در صورت تمایل بتوانند شرکت کنند.با سپاس
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
عجب بدختی ام من
مفلوک گفت…
شنبه 9 مرداد1389 ساعت: 4:6

بیا و ببین که چند روزه تو نخ پیام نویسندت ام!کامنت بالایی بدجور جنبه ی طنز وبلاگ رو افزایش داده
شنبه 9 مرداد1389 ساعت: 5:46

سلام دوست منعجیب می نویسیاما دل نوشته هات ریشه ای آدم به فکر فرو می برهطرز بیان کردن نوشته هات که آدم و به خنده میندازهاما عمق نوشته هات تلخهشایدم تلخیش به خاطر درک نشدنتهساده حرف می زنیاما در عین سادگی نمی دونم چرا هیچی نمی فهممنوشته هاتو بالا پایین می کنمکه سنگینی حرفات کمتر شهاما فایده ای ندارهاز اول که می خونم باز یه چیزی گلومو فشار میدهموفق باشی هم وطنزانو نزن ، حتی اگه آسمون به قد قامتت فرود اومد
یک پوپولیست! گفت…
شنبه 9 مرداد1389 ساعت: 13:59

درورد بر کسی که درک نشده!
فرنی گفت…
دوشنبه 25 مرداد1389 ساعت: 2:30

هه...وسوسه شدم ساعت یک و نیم شب زنگ بزنم این رفیقمون که امشب شیفته بیمارستانه براش اینو بخونم، "دکتر است دیگر . دکترها خودشان را فقط آدم حساب می کنند در کل "

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال