رد شدن به محتوای اصلی

سایه ی همسایه

چه همه نشسته ای و عکسهایت را از ابتدای خلقتت تا همین آخرینش که در پارک و سیزده بدر و روی ترن هوایی انداخته ای، که انداخته اند ازت نگاه کرده ای و خودت را با صورتهای گوناگون دیده ای اما حواست به این مطلب نبودکه کسان دیگری را هم نگاه کنی . آدمهایی که نه فامیلند آنجا و نه می شناسیشان . متوجه شده ای آدمهای غریبه داخل عکست را ؟ همانی که دارد پشتت قدم میزند . همانی که کمی آن سو تر نشسته است و بستنی می لیساند و آن کودکی که هم سن کودکی های تو بود آن روزها و توپ بازی میکند اما فلو است ، تار است و نمی بینی چهره اش را . یکبار بیا از نو بنشینیم یا اصلن یک نمایشگاهی بزنیم  از آدمهای غریبه عکسهایمان و فکر کنیم الان کجا هستند و چه می کنند و چه می اندیشند . مهمانان ناخوانده آلبوم خانوادگی ات . مردمانی که تند تند می دوند تا در عکس نباشند مبادا خراب بشود  و حالا برایت مهم می شوند و دوست داری عاقبت به خیر شده باشند . فکر کن به آن انسان تار شده پشت سرت . فکر کن تو هم یکی از آنها هستی در آلبوم  مردی مهاجر در کانادا ، زنی در یک روستا ، دختری در اندیمشک ، پسری در رشت 

+;نوشته شده در ;2010/5/4ساعت;21:10 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

سه شنبه 14 اردیبهشت1389 ساعت: 17:41

www.ghalamlink.com لينك باكس قلم لينك - - - براي درج لينک شما در لينک باکسابتداوارد سايت ما شويد.1- کد لينک باکس ما را در قالب وبلاگتان قرار دهيد.2-بعد در سايت ما لينک خود را ارسال کنيد.
وحید گفت…
سه شنبه 14 اردیبهشت1389 ساعت: 21:13

سلام وبلاگ با حالی داریبهم سر بزن
shhn گفت…
چهارشنبه 15 اردیبهشت1389 ساعت: 4:20

پیشاپیش ببخشید بابت کامنت بی ربطم! تازه با این وبلاگ آشنا شدم، راستش این آهنگ پس زمینه ای که گذاشتید بد جور منو گرفت... می خواستم اگه ممکنه یکم اطلاعات بهم بدید، مثل سبکش، اسمش، یا یه سایت که بتونم آهنگ هایی مثلش رو پیدا کنم، اگه جوابم رو اینجا یا توی مِیل بدید ممنون میشم...با تشکر
ديدار گفت…
چهارشنبه 15 اردیبهشت1389 ساعت: 11:23

من هميشه بيشتر از اينكه به عكس خودم نگاه كنم، حواشي عكس رو مي بينم و به لحظه اي فكر ميكنم كه مثل آبروشن افتاده توي تله عكس من!( آبروشن حشره ايه كه روي سطح بركه ها پرواز ميكنه و در تاريكي نور كوچكي رو با خودش اينور اونور ميكنه)
الهام گفت…
چهارشنبه 15 اردیبهشت1389 ساعت: 13:23

من یه عالمه عکس دارم از بدو خلقتم تا الان. ولی همیشه که بر میگردم بهشون نگاه می کنم حالم به طرز وحشتناکی بد میشه . یجور حسرت یجور غصه یجور حس پایان . ولی شاید از الان یه حس سوال هم اضافه بشه به همه این حس ها. دنیای غریبین دنیای عکسها. هم دوسشون دارم و هم ازشون متنفرم . شاید قبل از اینکه دنبال اون آدما تو عکسامون باشیم بهتره اول خودمون توشون پیدا کنیم . من که گاهی خودم تشخیص نمیدم تو عکسام . ترسناکه .
فاخته گفت…
چهارشنبه 15 اردیبهشت1389 ساعت: 13:48

برم يه نگا به عكسام بندازم......
چهارشنبه 15 اردیبهشت1389 ساعت: 21:39

یا توی آلبوم سبز سرِ شاخک داری در ستاره ای دور! آخ خ خ خ خ، اگر شده باشد... !
سحر گفت…
پنجشنبه 16 اردیبهشت1389 ساعت: 1:14

سرگرمی سه سال زنگ تفریح من و دوستام توی دبیرستان این بود که گذشته و آینده ی بقیه بچه های مدرسه رو که 800 نفر بیشتر بودند ، حدس بزنیم.منم گاهی آدم های کمرنگ اطرافم رو پررنگ می کنم.خوبه آدم گاهی خودش رو بزاره جای همون آدم ها .مثل همون راننده تاکسی یه که نزدیک بود بره زیر ماشین.این جوری بهتر می شه باهاشون ارتباط برقرار کرد.در مورد بقیه ی نوشته هات هم .... خیلی خوشم می آد!!
سحر گفت…
پنجشنبه 16 اردیبهشت1389 ساعت: 1:19

در مورد عکس هم ، باید بگم چیز عجیبی یه . من این رو وقتی فهمیدم که بعضی از عکس ها شدند "آخرین عکس های بابام"!!!!!!!!نگاه ها معنی پیدا کرد. تماس های دست ها و صورت ها باهم ...همه ارزشمند شدند.آدم های الکی یه توی عکس ها هم که دنیایی دارند.عجب چیزی گفتی ها! کلی ذهنم مشغول شد
نوا گفت…
پنجشنبه 16 اردیبهشت1389 ساعت: 10:33

يادم رفت بگم، لينكهاي سايت تو هم همان تصاوير در حاشيه عكس بودند كه حذفشان كردي!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
لینکها هستند فقط نمی دانم چرا در Internet explorer نمایش داده نمی شوند . اتفاقن گودری اش هم کرده ام !
حامد گفت…
جمعه 17 اردیبهشت1389 ساعت: 23:42

همیشه بهشون فکر کرده بودم...آدمای غریبه ی عکسام...اما هیچوقت جدی نگرفته بودم...اینطوری که نگاه کردید و گفتید جالبه..
علیرضا گفت…
جمعه 17 اردیبهشت1389 ساعت: 23:58

همیشه که نه، اما گاهی خب بهشون فکر می‌کنم...رای میگین، انگار جزئی از زندگی باشن، انگار ...
شبنم گفت…
شنبه 18 اردیبهشت1389 ساعت: 18:4

یه هفته زمان برد تا آرشیوتون رو بخونم.از سال 87 که بیشتر مینویسید و کمتر میکشید(طرح). نوشته هارو بیشتر دوست دارم. از اون بهروز(به روز) ها هم نیستم من مه روزشونم.خیلی وقته میشناسمت ولی کامنت......به هر حال قلمت خوبه چه روی کیبورد چه روی کاغذ.پاینده باشی و درک شده.
فسانه گفت…
شنبه 18 اردیبهشت1389 ساعت: 22:21

اگر به آدمهای محو شده فکر نمی کردید، اگر برایتان مهم نبودند و آرزوی عاقبت بخیریشان را نداشتید که کاریکاتوریست درک نشده ی ما نبودید. همین هاست که اینجا را اینهمه دوست داشتنی کرده.
تلخک گفت…
یکشنبه 19 اردیبهشت1389 ساعت: 15:51

دیروز از قضا ایمیلی دریافت کردم که نقش آدم زمینه بسیار پر رنگ بود . ایشان داشتند با تمام قوا پشت سر دو نفر اصلی روی یک تخته سنگ کار خرابی می کردند . بلافاصله یاد پست شما افتادم کاش ایمیل شمارا داشتم تا برایتان بفرستم اندکی گشایش روح شود .
a گفت…
یکشنبه 19 اردیبهشت1389 ساعت: 23:27

سلام وسايل براي كاريكاتور كشيدن معرفي مي كنين؟كتاب يا كاس هم اگه شد!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
دیدن بهتر کلاس است . همین
شیما گفت…
دوشنبه 20 اردیبهشت1389 ساعت: 10:32

من وقتی دارم عکس می بینم همیشه به اون آدما فکر میکنم ...اینکه الان کجان... ....الان دارن به چی فکر میکنن ...خوشبختن یا نه ...اصلا فکرشم میکنن که من الان دارم بهشون نگاه میکنم؟...این نفوذ توی فکر آدما واسم خیلی جالبه ....خیلی درکت کردم درک نشده...من حتی از این هم پا فراتر گذاشتم به سرنشین های ماشینایی که از پنجره ی اتاقم میبینم فکر میکنم ....حتی به سر نشین های هواپیماها!!!!!انگار دیگه زیادی خلم
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
نه خل نیستید . چون من هم نیستم :) من هم همیشه به آن 500 ششصد نفری که دارند بالای سرم پرواز می کنند و شاید اصلن در این کشور پیاده هم نشوند فکر میکنم
مسافر گفت…
چهارشنبه 22 اردیبهشت1389 ساعت: 12:19

چه حس قشنگ و نگاه قشنگتری .شاید هیچ وقت پس زمینه ی عکستون نبودم یا با هواپیما از بالا سرتون رد نشدم اما از صمیم قلب بهترینها رو براتون آرزو می کنم .ممنون به خاطر دید قشنگ و تازه ای که وارد زندگیم کردید .
پنجشنبه 23 اردیبهشت1389 ساعت: 12:15

از وبلاگ شما دیدن کردم جالب بود خوشحال می شم با هم تبادل لینک کنیم.
‏فریا گفت…
دید جالبیه:)
تا حالا اینجوری تگاش نکردم

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال