رد شدن به محتوای اصلی

I'll carry you home

در یک گفتگوی بی جهت خانوادگی یکنفر خودش را چس کرد و پرسید از من آخرین بار کی گریه کردم و من گفتم دوش گفت : ها ؟ گفتم : دیشب گفت چرا : گفتم برای درد کتفم ، که خندید و گفت بچه شدی خرس گنده ؟ و هیچ وقت نفهمید چون نگفتم بهش که این خرس گنده غمگین است چون بچه اش دارد بزرگ می شود و نمیتواند راه برود و باید او را بغل کند ببرد از پله های آپارتمان بالا و بیاید پائین و جاهایی که کالسکه مخصوص 900 هزار تومانی اش نمی رود ببردش و بیاردش و گاهی اوقات چون دوست ندارد به بچه های دیگر حسودی کند و غصه بخورد ، این خرس گنده خودش جورش را می کشد و پاهای او می شود و میدود ، فوتبال بازی میکند و همچنان او را در آغوش دارد و باز هم نفهمید چون من خودم نگفتم به او که اگر میخواهد آقای خرس نگارنده را درک کند دوتا کیسه برنج ده کیلویی یکی" ویکتوریا" یکی" علی کاظمی " مثلن بردارد بزند بغلش و نمی خواهد هر روز و روزی چند بار ،  فقط همان یکبار  برود همین کارهای خرس گنده را بکند و شب که شد  کیسه برنج را بگذارد سر جایش و به این فکر کند که اگرفردا این برنجها شفته بشود چی ؟ اگر خوب دم نکشد چی ؟ اگر موش بیاید برنج را بخورد چی ؟ اگر قرار باشد همیشه برنجها را کول کند اینطرف آنطرف ببرد چی ؟و بعدن بنشیند گریه کند هر شب وقت خوابیدن نه برای کتفش که احساس میکند از بار زیادی که برداشته می خواهد کنده  شود ، برای همان برنجی که نمی دانی چی میشود اگر بمیری نبینی دم کشیدنش را و عطر خوب پلو شدندش را ..

فردا اگر دوباره آمد و  پرسید آخرین بار کی گریه کردم می گویم دیشب و به خاطر کلیه ام و هیچوقت نخواهد فهمید سرما ... اصلن چرا باید بفهمد.. مثل آن دختر بچه ای که از سرباز روس پرسید چرا پایش قطع شده است و سرباز آهی کشید و گفت خرس خورد پایم را  هرگز نخواهید فهمید . 

+;نوشته شده در ;2010/4/12ساعت;13:50 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

محمود گفت…
دوشنبه 23 فروردین1389 ساعت: 13:58

با این نوشته ات من را دیوانه کردی و اشک را بر چشمانم جاری ؟میپرسی برای چه ؟برای درد قلبم گریه کردم . ولی میدانم تو میفهمی منظورم چیست ...( توی ایمیلم منتظرم حضورت هستم . برام نامه بده !!! )
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:) . چی بنویسم توی نامه اخوی ؟
حوا گفت…
دوشنبه 23 فروردین1389 ساعت: 14:22

نمی دونم چرا می خونمت نمی دونم توی وبلاگ دوستانم چی کار می کنی حتی نمی دونم چرا بعد از هر بار خوندن پست های این طوریت تا مدت ها حواسم گرد دخترت خونه ات حالش می پلکه می دونی بعضی وقتها یعنی این وقت ها بدجوری دلت ( دلت نه اینکه فقط دلتو نه دل من دل اون دل ادم ها و حواهایی که توی این جور وقت ها می گیره و گیر گرفتگی می افته ) دلت یه دست می خواد که خیلی خیلی خیلی قدرتمند باشه بعد اون دست قدرتمند یه جوری با یه صدایی که هرکس اون رو شنید باور کنه یا حداقل حس کنه که می شه باور کنه بهت بگه یه روز همه چیز درست می شه و اون می تونه بدوه و تو می تونی بشینی و دویدنش رو ببینی یه روز می اید که دستت به عصا اشنا شه و وقتی می خوای پله ها رو بالا بری این دفهع اونه که دستت رو می گیره بعد از گفتن این همه حرف دستشو بزنه روی شونه ات از اون نوع خاص زدن ها که فقط ایمان می ده و اطمینان و اعتماد نمی فهمم یعنی ان بار هم نفهمیدم که دخترت ( فک کنم اسمش شهرزاد بودنه ؟و شش سال داشت ؟) برای خاطر کدام درد نمی تواند راه برود ؟؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله شهرزاد و CP در گوگل بجورید متوجه می شوید و کلن ممنون
کافه اسپرسو گفت…
دوشنبه 23 فروردین1389 ساعت: 14:34

چند وقتیه بدجور حوس گریه دارم، باید آدرس بگیرم بیام یکسری از کارهایت را انجام بدم
فسانه گفت…
دوشنبه 23 فروردین1389 ساعت: 15:10

دردهای ما نهفتنی ست،دردهای ما نگفتنی ست...
مرسده گفت…
دوشنبه 23 فروردین1389 ساعت: 16:15

.....خوب شد نگفتی بهش این دلیل ِ درد ِ کتف رو ... که اگه میگفتی.. آب میشد.. از شرم
مرسده گفت…
دوشنبه 23 فروردین1389 ساعت: 16:26

میشه لینک ِ دانلود ِ آهنگ ِ وبلاگتون رو در اختیارم بذارید؟ خیلی خیلی قشنگه و هربار که میام طوری لذت میبرم که دلم نمیاد صفحه رو ببندم و البته اینکارم نمیکنم :)
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بلد نیستم اما در ایران می فروشند. موزیک فیلم قرمز کیشلوفسکی .
الهام گفت…
دوشنبه 23 فروردین1389 ساعت: 17:18

نمیدونم چرا ولی نوشته هاتون من و یاد این شعر پینک فلوید انداخت Hey you! would you help me to carry the stone / Open your heart, I'm coming home
کیامهر گفت…
دوشنبه 23 فروردین1389 ساعت: 18:19

خیلی خیلی قشنگ بودچیزی نمیگمچون بقیه بهترش رو گفتند فقطبه خاطر احساست تبریک میگمو متاسفم به خاطر همه دردهات
آریانا گفت…
دوشنبه 23 فروردین1389 ساعت: 18:50

خوب علی گرامی من فهمیدم, البته گمانم که فهمیده باشم, علت آن کمان نورانی را که از ذهنم گذشت. همانی که بعد از سلام نماز اعشا ناخودآگاه تاریک ذهنم را روشن کرد... نمیدانم. به نظر شما درست فهمیدم؟!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
چی ؟ من متوجه نیستم
نیگن گفت…
دوشنبه 23 فروردین1389 ساعت: 19:36

کاش کاری جز دعا از دستم بر میومد...
آریانا گفت…
دوشنبه 23 فروردین1389 ساعت: 20:30

خوب گمانم درست بوده. البته آنچه در کامنت بالا گفتم نه ورد بود نه عقل از سرم پریده. به هر حال هرچه بود مربوط به کامنت پست سیندرلادختر میرزا نوروز!!! می شد. معما طرح نمی کنم. اما نمی دانم چه مرگم شده قلمم یاری نمی دهد آنچه در مغزم هست را بیش از این توضیح دهم. شما کمی تامل کنی گمانم دستت بیاید قضیه را.دردسرتان ندهم. بگذریم. یک آرزوی خوب و یک دعای خیر طلب شما از من که در دلم با خدا درمیان می گذارم. از نوشتنش در کامنت دانی معذورم. نه به صورت خصوصی نه به صورت عمومی!!!
یاسی گفت…
دوشنبه 23 فروردین1389 ساعت: 21:1

درد مشترک
فاخته گفت…
دوشنبه 23 فروردین1389 ساعت: 21:6

و آن كيسه برنج ما دارد ميميرد كم كم و دستان من رو به آسماني كه نميدانم خدا كدام سويش نشسته
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
یکروز باید بیایم اینجا و برایتان از معجزه بگویم که چنیدن و چند بار دیده ام که بدانید که توی آسمان ننشسته دارد کار میکند عجیب :)
دوشنبه 23 فروردین1389 ساعت: 21:35
روشنک گفت…
سه شنبه 24 فروردین1389 ساعت: 0:17

.. : ( .. (*V*) ..
شیما گفت…
سه شنبه 24 فروردین1389 ساعت: 9:23

دوستی دارم که تحسینش میکنم . درست صحبت نمیکنه به زحمت راه میره و برای برداشتن یک پرونده از توی کیفش یا حتی جواب دادن به موبایل خیلی اذیت میشه با وجود همه این مشکلات یک مهندس موفقه. به نظر من اون قهرمانه.عزیزم باید خیلی خیلی قوی باشی و امیدوار
ديدار گفت…
سه شنبه 24 فروردین1389 ساعت: 10:26

وقتي غمي به اين عمق در زندگي آدم وجود داره حتما دليلي هم براش وجود داره من به اين ايمان دارم. و آدمهايي با اينچنين غمهاي بزرگ برگزيده شدن. به چه دليل و براي چ هدفي، نميدونم. اما ميدونم اينجور آدما ديگه آدماي معمولي اي نيستن حتي اگه ما دركشون نكنيم. بگذار غم كار خودش رو بكنه و اين آدم كه اسمش علي تجديديه تبديل بشه به اون آدمي كه بايد باشه. چون و چراييش بماند براي بعد...ضمنا براي پرواز پا مهم نيست. سعي كن براش بال پرواز بشي.اميدوارم بتوني...
فرنی گفت…
سه شنبه 24 فروردین1389 ساعت: 15:19

ای بمیررررمایشالا همچین پلویی شه عطرش شیش تا محل اونور تر هم بپیچه تو هم بشینی پزشو بدی
فرنی گفت…
سه شنبه 24 فروردین1389 ساعت: 15:22

منم بچه بودم بچه ی سنگین تپل مپل از قضا بسیار شل و ول و تنبلی بودم لذا همه اش بغل بودم لذا الان با خواندن این پست وجدان درد گرفتمبابام تعریف می کنه می برده منو پارک بعد چون دوست داشتم تاب سوار شم سوار تابم می کرده و چون شل و ول بودم و رو تاب نمی تونستم بشینم با تاب هی می رفته و می اومده تا من نیفتم. بعد بزرگ شده ام شده ام این خدایا بچه ی این آقا بزرگ شد مث من نشه واسه خودش آدم حسابی ای چیزی شه باباش بهش افتخار کنه
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:))
فراری گفت…
سه شنبه 24 فروردین1389 ساعت: 16:17

آخ اگه بدونی چقدر دلم گر یه می خواد، می دونی چند ساله که یک دل سیر گر یه نکردم؟
آریانا گفت…
سه شنبه 24 فروردین1389 ساعت: 16:44

کوپن کامنت گذاری من در این پست تمام شده و این آخری را اگر آقای تجدد ببیند با لنگ دمپایی دنبالم می کند یا چه می دانم اسباب کشی می کند می رود یه جای دیگر و آدرسش را لااقل به من نمی دهد.اما این دوست جدیدم فرنی به قدری با احساس نوشته که من دلم یک جورهایی شد وقتی خواندم. خوب فرنی عزیز شما دعای زیبایی کردی برای این پلو زعفرانی منم آمین گفتم...
چهارشنبه 25 فروردین1389 ساعت: 9:20

هیچ آشپزی نمی دونه برنجش که دم بکشه چی می شه ... حتی اگه برنج در ظاهر مشکلی نداشته باشه ... ما فقط می تونیم سعی خودمون رو بکنیم و برای دم کشیدن برنج هامون دعا کنیم ...
چهارشنبه 25 فروردین1389 ساعت: 23:21

واقعن تعظیم میکنم به تمام ابعاد زندگیت ، گریه نکن انقد به روی زندگی و سختیاش بخند که بلخره کم بیاره.
شین بانو گفت…
شنبه 28 فروردین1389 ساعت: 16:38

کی می تونه این همه درد رو که به طنزی تلخ نوشتی بفهمه ؟ جز کسی که به آن دچاره...
یکشنبه 29 فروردین1389 ساعت: 12:20

بعضی وقتا نمی شه چیزی گفت ، فقط می شه یدونه >(:< گذاشت .
مهری گفت…
چهارشنبه 1 اردیبهشت1389 ساعت: 3:14

برادرزاده منم حدود سه سال داره و یه عالمه مشکل.. نه می شینه نه راه میره نه حرف می زنه ... همیشه بغل باباشه...فقط می تونم دعا کنم برای همه بچه های نازنین .....
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ببینید تا دیر نشده هر چه زودتر به دکتر مغز و اعصاب خوب نشانش دهید بلکه بتواند زودتر به یک کاردرمانگر معرفی اش کند . هیچ غصه نخورید فعلن گاهی اوقات بچه ها دیر راه می افتند . یکی از دوستانم میگفت تا 7 سالگی حرف نمیزده و والدینش مانده بودند این را بفرستند مدرسه معلوملی یا آنیکی که یکهو و معجزه وار به حرف آمده و الان دارد مخ مارا می خورد بس که روده دراز است . نگران نباشیدعمه خانوم
تلخک گفت…
یکشنبه 5 اردیبهشت1389 ساعت: 14:51

به نظرم گریه تنها وسیله ایه که راه دل آدم رو تا آسمون میشوره و تمیز میکنه . امیدوارم شهرزادت بزرگ بشه و قد بکشه و شاهد موفقیتهاش باشی. اونقتخ که درد کتف و کلیه یادت میره . هست حیدر زاده ها که از ما بهتر میبینن و فلجهایی که از ما بهتر می دون . گریه بکن ولی غصه نخور. به نیروی دختر گلت ایمان داشته باش و بهش اعتماد به نفس بده . حتی اگه به خودت رفته باشه ،نه بیشتر، مطمئنا یه نویسنده ی درست حسابی میشه . یا علی
طنز اسپرسو گفت…
سه شنبه 7 اردیبهشت1389 ساعت: 15:7

و من هیچ کدام از این کارها را نمی کنم اما هر روز گریه می کنم!
مکین گفت…
پنجشنبه 9 اردیبهشت1389 ساعت: 4:33

امیدوارم یه روزی به‌زودی، همین‌جا، تو وبلاگ‌تون، بنویسید با ذوق که خوب شده دخترک‌تون...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
حتمن
کاردرمانگر گفت…
سه شنبه 4 خرداد1389 ساعت: 0:17

سلام. خیلی متاسفم به خاطر دخترتون. نمی دونم چیزی درباره کاردرمانی شنیدید یا نه. اگر تهران باشید احتمالا حتما دختر خانمتون رو می برید کاردرمانی. اگر اینطوره که خدا رو شکر و انشاله زودتر بهتر بشه. اگر هم نه به نظرم حتنا دنبالش رو بگیرید چون خیلی خوب جواب می ده و می تونه کمکش کنه.من در روز با خیلی از این جور بچه ها و خانواده ها برخورد دارم و کاملا می فهمم دغدغه هاتون رو ولی خدای اونها هم بزرگه.............
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
5 سال است میبریمش . ممنون

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال