۱۳۸۷ اسفند ۱۴, چهارشنبه

شبهای خود را چگونه می گذرانید

عینکم را گم کرده ام . احساس میکنم یکنفر برداشته که نیازش داشته قالتاق !( معلمین وبلاگستان درست نوشم ؟ خفه کردید مرا !) . اینجا(محل کار ) که درو پیکر درست و درمان ندارد اگر داشت صاحب اش من ِ گیج و منگ نبودم . از روی مانیتور چشمم اشک می آید روی همین حساب وبلاگهایتان را پرینت میگیرم و میبرم خانه می خوانم . امشب علیبی و سر هرمس مارنا ، پیاده رو و شراگیم و الیزه و بهزاد خان افشاری را میبرم روی کاناپه می افتم و سیب و پرتقالی میزنم به بدن و لذت وبلاگ خوانی را تنهای تنها و اینطوری میبرم و سر آخر هر کدام بختش بلندتر باشد برچسب سیب سبز اصل فرانسه ام را رویش می چسبانم و بدینگونه آنها را بدون آنکه خودشان بدانند صاحب مقامی بالا بلند میکنم. جایگاهی که دختر هندی هم نصیبش نشد . باور کنید

پ.ن : خب که چی حالت بدشد من ناخن پایم را لاک زدم ها ؟ تو هم اگر دختر جوان ۵ ساله در خانه داشتی و به زور جیغ جیغ ازت می خواست لاک بزنی باید میزدی .خوب است پس فردا برود محبت اش را جای دیگری جستجو کند ؟

پ.ن بی ربط : من باز هم شکست خوردم در یک مسابقه( اینطور مواقع می گویم یکی از بچه هایم مُرد )  آنقدر به کارم ایمان داشتم که برای جایزه اش که سفر به ونیز بود رفتم پاسپورت گرفتم ! نخند حالم خوب نیست اصلن

+;نوشته شده در ;2009/3/3ساعت;21:6 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;
ارسال یک نظر