رد شدن به محتوای اصلی

یه سایه شبیه من

معجزه خاموش داریوش را گوش کردی؟ کیف کردی ؟ ( سلام علیبی ) ... این مرد تمامی ندارد . نمی دانم هنوز از خودش خوشم می آید یا آن همه خاطره ای که برایم ساخته . نمیدانم از کارهای جدیدش واقعن لذت میبرم یا به خاطر آن همه روزهایی که با او نفس کشیدم عاشق شدم و گریه کردم و باز عاشق شدم . ترانه  "راهی " را که گوش میدادم یکنفر دوست قدیمی کنارم بود .  cd را خودش برایم آورده بود .  بغضم گرفت ... نفمید چرا...

 نفس اگر امان نداد  روی خوشی نشان نداد

 رفت و دوباره برنگشت مرا دوباره جان نداد

 دست و زبان من تو باش نامه رسان من تو باش

 حافظه تبار من  نام و نشان من تو باش ...

نفهمیدی چرا ؟ گوش کن

 تو جان من باشو بگو

 زبان من باشو بگو

 بر سر گلدسته عشق

 اذان من باش و بگو

اشک که آمد توی چشم و نگذاشتم بریزد گفتم : برای بچه اش خوانده ... بچه نداری . بغلش که کردی میفهمی چه میگویم . زیر گردنش که نفس کشیدی میفهمی چه میگویم . هنوز شروع نشدی تمام که شدی میفهمی .وقتی آرزوهایت دیگر تمام شد میفهمی

 از ما نیستی اگر این ترانه را گوش ندهی  ( بازهم سلام به همان آقای بالایی)

+;نوشته شده در ;2009/2/1ساعت;13:4 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

یکشنبه 13 بهمن1387 ساعت: 14:7

حافضه؟!حافظه
پریسا گفت…
یکشنبه 13 بهمن1387 ساعت: 14:54

بچه؟آرزو؟؟دلت گرفته؟؟؟؟طعم خیس اندوه و اتفاق افتادهیه آه ... خداحافظ ... یه فاجعه ی سادهخالی شدم از رؤیا، حسی منو از من بُردیه سایه شبیهِ من پشتِ پنجره پژمردای معجزه ی خاموش یه حادثه روشن شویه لحظه، فقط یک آه، همجنس شکفتن شواز روزن این کنجِ خاکستری پر پر...من را می بخشی؟؟؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بخشش ؟
طراوت گفت…
یکشنبه 13 بهمن1387 ساعت: 18:22

من بچه ندارم و زیاد هم نمی فهمم! ولی مادر دارم وچنان دوستش دارم که آرزو می کنم هرگز بچه ای نداشته باشم ...
طراوت گفت…
یکشنبه 13 بهمن1387 ساعت: 18:25

منتظر این جور دوست ها و حرف ها ماندن اشتباهی است که من هم اولش مرتکب شدم ! ولی در یک روز آفتابی 22 تومن پول نازنینم را خرج کردم خریدمش به هیچکس هم نمی دم نگاه کنه!
پری زا گفت…
دوشنبه 14 بهمن1387 ساعت: 2:49

مرا تصور آن بود که شما را پویاییِ طبع در طنازی ست، اما این طور که پیداست در شعر و شهود هم مرغوبید.
ehsan گفت…
دوشنبه 14 بهمن1387 ساعت: 10:19

از ما نیستی؟!!مگه شماها کی هستین!!!
ehsan گفت…
دوشنبه 14 بهمن1387 ساعت: 10:20

بوی غرور میاد!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
یک مرد باید غرور داشته باشد و به خودش احترام بگذارد . این کار را هیچکس برایش نمی کند حالا بی خیال فرش ، بیا بالا با کفش :)
دوشنبه 14 بهمن1387 ساعت: 12:35

سلام دوست هنرمندو بااحساس فقط بگم محشره(خواننده و ترانه اش) و محشری(احساست و بیانش)آهان راستی بخدا اون کامنت گزار بی نام ونشونه من نیستماآخه نه اینکه منم از این معلم بازی ها زیاد در اوردماما خوب راس می گه دیگه تو که این قد عمیق فکر می کنی و زیبا می نویسی چرا یه کوچولو به دیکته کلمات دقت نمی کنی آخه یادمه یه بار نوشتی که یه عزیزی قدما بوده که نوشته هاتو چک می کرده و الان نیستخوب برو سراغ اون عزیز و دوباره.... موفق باشی بای
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
وای ! خدا مرا مرگ بدهد ! کجا اشتباه نوشتم ؟ اوشان با ما قهر هستند !
کوچه نادری گفت…
دوشنبه 14 بهمن1387 ساعت: 16:6

همه چیز را گرفتی، دیگر نمی گذارم آرزوهایم را بگیری، آخر بدون آنها نباشم بهتر است...
پریسا گفت…
دوشنبه 14 بهمن1387 ساعت: 20:53

غلط املائی چه اهمیتی دارد!!!وقتی این الفبای مسخره دستکاری شده ده تا ز دارد.بیستا ت داردو همچنین ث و...چه اجباری هست که املا همه این کلمات عربی را یاد بگیرم؟؟؟ لا مصب مگه یکی دوتاس!!!اینجا که به کسی نمره نمی دهند هر طور که عشقت می کشد بنویس.
سه شنبه 15 بهمن1387 ساعت: 1:16

سلام علی منم قبلا ترانه زیاد گوش میدادم ولی به جرات میتونم بگم که 4 ماهه که بجز نامجو گوش نمیدم وراضی ترم و نیازهای موسیقیایی منو برطرف کردهراستی پست جديد: اندر حکايات اعتياداتبه روزم . يه سر بزننظر يادت نره
مرتضی گفت…
سه شنبه 15 بهمن1387 ساعت: 13:15

بله... داریوش به طرز خوشایندی آدم رو ک..قل میکنه
روزنامه گفت…
چهارشنبه 16 بهمن1387 ساعت: 9:31

آخی ... آخی ... گردن بچه ...
'گلرخ گفت…
چهارشنبه 16 بهمن1387 ساعت: 15:12

ممنونم که کارهای منو دنبال می کنیدنمی دونم علت باز نشدن کارها چیه ؟):اگر به نتیجه رسیدم حتما بهتون میگم
چهارشنبه 16 بهمن1387 ساعت: 17:43

سلام آقای تجددبا غزه بروزم
جواتی گفت…
پنجشنبه 17 بهمن1387 ساعت: 4:32

با پاراگراف آخر محشر کردی
گلرخ گفت…
پنجشنبه 17 بهمن1387 ساعت: 11:12

بله گه گداری.. دستهاش لاتکسنصورتش خمیر معمولی :)
‏HONARPISHEH گفت…
یکشنبه 20 بهمن1387 ساعت: 10:28

میدونی آرزو مثله .من میگم ستارهای ما چیده شدن. هر روز که پا میشیم قدم به قدم ما میره در راه قسمتی‌ که برامون نوشته شده. ولی‌ بعضی‌ وقتها روح ما از روی کنجکاوی یک جورایی یواشکی از فردایه قسمتمون با خبر میشه ، بعدش هی‌ شروع میکنه در مورد اون خبر فکر کردن ، ولی‌ ما که تو مخمون تو امروز هستیم و از فردامون خبر نداریم فقط یک حسه عجیبی‌ نسبت به اون چیزی که روح امون در موردش میدونه پیدا می‌کنیم. رفته رفته ، رفته رفته حس مون قویتر میشه. و اینجوری هستش که آرزوها به دنیا میان. بدنمون، هسمون چیزیرو می‌خواد که روح مون میدونه قراره به دست بیاریم. فقط کی‌، این واو دیگه نه من میدونم و نه روحم.

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال