رد شدن به محتوای اصلی

چه برده و چه باخته از این قمار خسته ام

کمی مرا دلداری میدهی ؟

پ.ن: از لحاظ کاریکاتور

+;نوشته شده در ;2009/1/27ساعت;19:2 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

محمد گفت…
سه شنبه 8 بهمن1387 ساعت: 19:25

سلامکسی هنرمندان را درک نمی کند
میراکل گفت…
سه شنبه 8 بهمن1387 ساعت: 20:4

من همیشه بهتون حسودیم میشه!هم به خاطر کاریکاتورهاتون و هم به خاطر قلمتون!
اسپایدرمرد گفت…
سه شنبه 8 بهمن1387 ساعت: 20:54

بابا من که از ایمان اورندگان بهت هستم!بازم میگم یه دونه ای
م.ن گفت…
سه شنبه 8 بهمن1387 ساعت: 21:19

تو میتوانی من نه!
خودنویس گفت…
سه شنبه 8 بهمن1387 ساعت: 22:57

فقط خودت.علی جون دوستت داریم... علی جون دوستت داریم...
سمیرا گفت…
سه شنبه 8 بهمن1387 ساعت: 23:5

من واقعا از صمیم قلب می گویم کاریکاتو رها شما رو دوست دارم...ای قشنگ کاریکاتور...ای هنرمند...ای کاریکاتوریست درک نشده ...
نگین گفت…
چهارشنبه 9 بهمن1387 ساعت: 0:33

بترکه اون کسی که شما رو درک نکرده!
ا گفت…
چهارشنبه 9 بهمن1387 ساعت: 8:9

تو فرق داری...مثله بچه ها صاف و ساده ای...هنوز مثه ادم بزرگا نشدی...
ریحانه گفت…
چهارشنبه 9 بهمن1387 ساعت: 8:34

دیوونم کردی .هر کی هستی . اولین باری که وبلاگت رو میبینم .میخونم وبدتر از همه می شنوم . . . الان اینجا ساعت 11:52 نیمه شب . دختر 4 ماهه ام خوابیده واحتمالا نیم ساعت دیگه واسه شیر خوردن مثل هر شب بیدار میشه .اما من مثل هر شب نیستم...نخوابیدم ...دیوونم کردی . .. دیوونه .حداقل نیم ساعت که دارم وبلاگتو میشنوم .با هدست روی گوشم .این اهنگ . . .این اهنگ . . .نمیتونم دل بکنم. داره دیوونم می کنه .خیلی بده .میفهمی ؟میفهمی با ملت چی کار می کنی؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
زنده باشید :)
صالح گفت…
چهارشنبه 9 بهمن1387 ساعت: 9:39

داستان کوتاه....http://abukoorosh.blogfa.com/
چهارشنبه 9 بهمن1387 ساعت: 9:52

دوست خوب و هنرمندم"زندگیجز همین درآمدنجز همین گذارجز درنگ ساده ایدر اتاق انتظار نیست!!" (شعر از دکتر ترکی)
فانتازیو گفت…
چهارشنبه 9 بهمن1387 ساعت: 12:40

دیگه تو این وضع جامعه مگه کسی هم هست که دلداری بده؟!حالا از همه لحاظ!
علی گفت…
چهارشنبه 9 بهمن1387 ساعت: 14:14

کاریکاتور هاتون که خیلی خوبن!قلمتون هم زیباست و دلنشین.چرا خسته شدی؟
مهدی گفت…
چهارشنبه 9 بهمن1387 ساعت: 14:49

http://static.cloob.com//public/user_data/album_photo/338/1013858-b.jpg
چهارشنبه 9 بهمن1387 ساعت: 15:1

سلامی دوباره به استاد بزرگ...من آپ کردم.. ممنون میشم بهم سر بزنیدو نظرتون رو بگید...راستی اگه دوست داشتید منو لینک کنید!مرسی منتظرم..بای
چهارشنبه 9 بهمن1387 ساعت: 16:57

من همه تن انا الحقم،کجاست دار؟خسته امدر همه جای این زمین ،هم نفسم کسی نبودزمین دیار غربت است، از این دیار خسته ام کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاباز آن خطی که او نوشت به یادگار خسته امبه گرد خویش گشته ام سوار این چرخ و فلکبس است تکرار ملال ،ز روزگار خسته ام دلم نمی تپد چرا ،به شوق این همه صدا من از عذاب کوه بغض، ز کوله بار خسته امهمیشه من دویده ام به سوی مسلخ غباراز آن که گم نمی شوم در این غبار خسته امبه من تمام می شود سلسله رو به زوالمن از تبار حسرتم که از تبار خسته امقمار بی برنده ای است قمار تلخ زندگیچه برده و چه باخته از این قمار خسته ام بازم سلام .این شعره رو نوشتم نه اینکه فکر کنی خواستم بگم ما هم اینو بلدیم ! نه بخدا نوشتم به این خاطر که بدونی از صبح تا حالا که اومدم وبلاگتونو سرزدم و به قول خودتون اومدم دلداری بدم و مثلا هم دلداری دادم تا همین الان که ساعت یک ربع به پنجه بعد از ظهره این شعر لامصب (لامذهب)دست از سرم برنمی داره و همش توذهنم و در زبونم اونو زمزمه می کنم و حالا تنگ غروبی ییههو احساس کردم یه 2-3 نفری لازمه که منو هم دلداری بدناون هم از همه نظر در هر حال از لطفتون ممنونیم علی آقای تجدد!امیدواریم که حالا که دل بقیه رو محتاج دلداری کردین دل خودتون آروم شده باشه
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
محبس خویشتن منم از این حصار خسته ام اینو اولش ننوشتی :)
مهرسا گفت…
چهارشنبه 9 بهمن1387 ساعت: 21:47

مدتیه وبلاگتون رو دنبال می کنم و از سبک کاریکاتورهاتون خوشم می آد.گاهی دلم می خواد افکار و کنایه های ذهنیم رو به همین جالبی که شما تصویر می کنید تصویر کنم! اما حیف که هنر نزد همه نیست!!
پگاه گفت…
پنجشنبه 10 بهمن1387 ساعت: 1:0

سلامدلگرمیدلگرمیدلگرمیدلگرمیدلگرمیچرا لینکم نمی کنی؟چرا خونم نمیای؟چرا دلگرمی نمیدی؟
پریسا گفت…
پنجشنبه 10 بهمن1387 ساعت: 2:23

خواب عجیبی دیدم.خواب دیدم یک جای که نمی دانم کجا بود نوشته بودند کمی مرا دلداری میدهی ؟پ.ن: از لحاظ کاریکاتورومن زیر نوشته نوشتم(پایینو بخوون)نمی دومنم چرا نوشتممن نویسنده رو ندیدم ولی توی خواب احساس می کردم چقدر این ادم اشناس!!!!!! (تو دلداری می خوای؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خودت اینو نوشتی؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!مگه تو هم دلداری سرت می شه؟؟کی دلداریت بده؟؟؟؟با چه زبونی؟؟؟من فک نکنم هنوز اختراع شده باشه اون زبونی که کلماتش بتونه تو رو دلداری بده.اوضاع و احوال بدتر از این حرفاس.کار از دلداریو این حرفا گذشته.)چه خواب عجیبی بود!!!!!!!تو می دونی چرا اینو نوشته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اون که کمک نمی خواست.پس چرا نوشته بود؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
وای من میترسم ! کیو میگی ؟!
دیدار گفت…
یکشنبه 13 بهمن1387 ساعت: 10:46

ميگماساسي خودتو واسه ما لوس كرديا! كاش منم انقدر خاطر خواه داشتم بابا...
یاغی گفت…
یکشنبه 18 مرداد1388 ساعت: 19:2

آنکه فهمید، مرد. آنکه نفهمید، برد!با توجه به قانون بالا، دلداری دادن شما بیش از حد سخته..

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال