رد شدن به محتوای اصلی

رو سطح خارجی حباب بنویس

  کلیک کنید

پ.ن :از سری باز سازی ها

+;نوشته شده در ;2009/1/8ساعت;13:53 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

آلونک گفت…
پنجشنبه 19 دی1387 ساعت: 13:58

تنش لرزیدپدر ژپتو...
پنجشنبه 19 دی1387 ساعت: 14:4

....غزه در خون است ، درست . اما هنوز نفس مي کشدپسبر ماست که آنها را تنها نگذاريمبر ماست که آنها را فراموش نکنيموبراي رهايي شان حتي به دعايي به يادشان باشيم__________________________________________________دوست من ! سلامبدون شک از اوضاع و احوال امروزه ي غزه خبر دارياومدم اينجا که ازت بخوام با امضاي لينک زير حمايت خودت رو از مردم غزه نشون بدي. . . .
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
از کسی حمایت نمیکنم . اگر قدرتش را داشتم آشتی میدادمشان
خودنویس گفت…
پنجشنبه 19 دی1387 ساعت: 14:31

عجب چیزی بود!!!اوفففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف.
افرا گفت…
پنجشنبه 19 دی1387 ساعت: 16:36

کار خیلی قشنگیه...یکم ترسناک البته...این خانومه خیلی babay face ئه. بهش نمیاد که قرارداد امضا کنه...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
خبرنگار هستند
پنجشنبه 19 دی1387 ساعت: 17:32

خیلی از وبلاگت خوشم اومد به خصوص اون پست نوشته های پشت در مستراح!لینکت کردم
احمد آزادی گفت…
پنجشنبه 19 دی1387 ساعت: 21:5

سلام جناب آقای تجدد عزیز و زرنگ آقا ما یکمیشو فهمیده بودیم ها ! نه خداییش می خورد دیگه ! نمی خورد ؟ بابا دیگه بی معرفتی من به یک جور دروغ گوییش اشاره کرده بودم دیگه حالا گیریم یک کمی فرق می کرد . اما نه خدایش باحال بود و اصلا به فکرم نمی رسید .در مورد غزه که این دوست گرانقدر گفتند به قول مادر ترزا: من در راهپیمایی ضد جنگ شرکت نمی کنم هر وقت همایش طرفداری از صلح بود دعوتم کنید . شاد و پاینده باشید و مراقب فرشته ی کوچولوی ما هم باشید . دلتنگش هستم .
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
:)
آندیا گفت…
پنجشنبه 19 دی1387 ساعت: 22:58

خیلی تاثیر گذار بود این کارتون خیلی.
سام گفت…
پنجشنبه 19 دی1387 ساعت: 23:16

سلامخیلی یبا بود ولی ارتباطشو با عنوان ...؟؟؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
وقتی سرتو کردن توی جوب بیوگرافیتو همونجا تو آب بنویس وقتی دستتو پیچوندن از پشت رو سطح خارجی حباب بنویسمحسن نامجو (ع)
Drago گفت…
جمعه 20 دی1387 ساعت: 14:55

ْGood as always.مرسي آقاي تجدد.قيافه ي مرده خيلي آشناست!!!
عباس گفت…
جمعه 20 دی1387 ساعت: 21:29

سلام علی آقا! من محو آن قالیچه زرد و نور پردازی و صندلی ها و همه چیزهای این تصویر شدم حالا "موضوعش" به کنار. اما چطور از دلت اومد با چشم اون خانوم نازنین چنین کنی؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
من؟
دیدار گفت…
شنبه 21 دی1387 ساعت: 13:25

از اين خانمها كم هست اما از اين آقاها بسيار!!!واقعا چهره اين آقاي شكم گنده را معركه كشيده اي. چون آدم حالش بهم ميخورد. فكر كنم منظور شما هم همين بوده است.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
پیرو بحثهای قبلی در پستهای قبلی تر می توانست جای اینها با هم عوض بشود . همان جریان استفاده ابزاری از بانوان در کاریکاتور را می گوییم .
اسپایدرمرد گفت…
شنبه 21 دی1387 ساعت: 22:42

فکر کنم اولین باری که اومدم وبلاگت این رو کشیده بودی! اون موقع یه مرد جای خانومه بود و اون مرد دماغ دراز هم اون موقع یه کم هل شده بود! اما الان خدا رو شکر انگار واسه اش عادی شده..!
معتاد گفت…
یکشنبه 22 دی1387 ساعت: 0:39

زیباست سویینی تاد رودیدیاپم اگه اومدی نظر بزار
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله کارهای تیم برتون را به شدت دنبال میکنم
یکشنبه 22 دی1387 ساعت: 2:44

خدا پدر و مادر این اشخاص و بیامرزه که باعث سکه شدن کار جراهای زیبایی شدن!!بهتر جنبه های مثبت کارم ببینیم:-/از این قبیل اشخاص البته از نوع بدون کروات و با عمامه هم به وفور در اطراف یافت می شود!!رو سطح خارجی حباب بنویس دیونه حالش بدهمن سواد ندارم بگیرخودت بنویس...........خیلی با عنوانایی که انتخاب می کنی حال می کنم خیلی !
معتاد گفت…
یکشنبه 22 دی1387 ساعت: 15:26

عاشق کارهای تیم برتونم اغراقهای خیلی خوبی داره کادر بندی های عالی گریم عالی صحنه ها زیادی رنگی زیادی سیاه و سفید خلا صه عاشق دیوید فینچر و کارهاش هم هستم ایان متفاوت چیزی که ادم رو شوکه میکنه اقای تجدد میشه یک تز بدید راجب بهش بنویسم
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
آره باهاش مصاحبه کن :)
معتاد گفت…
دوشنبه 23 دی1387 ساعت: 12:2

مرسی بابت تزی که دادید اقای تجدد فکر نمی کردم شوخ طبع باشید
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
باشه ، از طراحی عروسکهایش بنویس بخوانیم کیف کنیم . خوبه ؟ :)
زهرا گفت…
دوشنبه 23 دی1387 ساعت: 20:45

وای خدا من [ بیــــب]!می فهمی؟ [ بیـــــــب]! و در عین حال بهت حسودیم میشه. چقدر استعداد!داشتم یکی از نوشته هاتو که بر حسب تصادف پیدا کرده بودم می خوندم این قدر خندیدم که اشکم دراومد! دل مارو که شاد کردی اشاالله خدا دلتو شاد کنه
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
ببخشید ! بوق از بنده بود :)
بهاره گفت…
سه شنبه 24 دی1387 ساعت: 10:25

اَ اَ اَ ه ه ! من که نتونستم بزرگ شده ش رو نگاه کنم.بدجوری رفته توی چشمش ! آدم دلش یه جوری می شه !منم که حساس...!نمی شد حالا اونجوری نره سواخ کنه چشمش رو از کنارش رد شه مثلا...آخه نمی گی کودکی اومد این ها رو دید تکلیفش چیه؟ بعد اثرات روحی روانیش رو کی می خواد جبران کنه؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
بله . بچه های دیروزی مثل ما که با ، بامزی و بلفی و لی لی پیت و رامکال بزرگ شدند شاید . نه مثل بچه های امروز که " دوستان درختی شاد " را می بینند . این کاریکاتور برایشان شوخی است خواهر :)
معتاد گفت…
سه شنبه 24 دی1387 ساعت: 21:41

دوستان درختی شاد چند تا دیسکه
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
دیسکی نیست . یک سری انیمیشن فلاش است که در همین اینترنت می توانید دانلود کنید . توی آرشیو این وبلاگ (حدودن یکی دوماه پیش ) پستی راج بهش نوشتم . اول قول بده که ترک کنی بعد :)
م.الف گفت…
چهارشنبه 25 دی1387 ساعت: 3:5

1/ واقعا که خیلی قدرتمند و مسلط رنگ رو در فضای تصویرت به کار می بری2/ به پینوکیو می شه امیدوار بود ولی سیاستمدارها هیچ وقت آدم نمی شن! (در اون صورت استعفا می دن!)3/ مر30
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
وقتی نقاش چیره دستی مثل تو به من اینو میگه به خودم امیدوار میشم داخل پرانتز نمردیم و گوله هم خوردیم :) پرانتز بسته
چهارشنبه 25 دی1387 ساعت: 10:12

سلام اقای تجدد... اقا خوشحال شدم وبلاگت رو دیدم...ممنونم سر زدی... افتخار دادی.....اجازه بدی لینکتون کنم...
کاغذ کاربن گفت…
چهارشنبه 25 دی1387 ساعت: 11:8

حاج آقا چقدر قیافشون آشناس!نه! نه! میدونم! پینوکیو رو نمی گم!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
حاج آقا چیه ؟ کروات داره ! اِاااااا :)
معتاد گفت…
چهارشنبه 25 دی1387 ساعت: 17:50

باشه حالا وبلاگ بقیه میری پیش من نمیای باشه حواسم هست
نینتی گفت…
سه شنبه 18 فروردین1388 ساعت: 4:0

واقعا کاراتو عالی هستن ولی علی اقا شما برین مدافع حقوق زنان بشین بیشتر با عقایدتون سا زگاره

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال