رد شدن به محتوای اصلی

پفیلا با سس کچاب !

      

دوستان درختی شاد را می شناسید ؟ اگر نمی شناسید خوش به حالتان ! از وقتی که با این دوستانِ مرفه بی درد و الکی خوش آشنا شدم تا مدتها خواب و خوراک نداشتم .خون جلوی چشمانم را گرفته بود ، به هر چیزی با ترس ولرز نگاه میکردم و از سوار شدن به اتومبیل ، تاب بازی و توپ بازی و هر چیزی که در آن بوی مرگ "ولو اندک" می آمد وحشت داشتم .

اولین بار چند سال پیش بود که در یک سوراخ یاهو مسنجر که یادم نیست کجایش بود این شکلکها را دیدم و از اینکه چقدر بانمک هستند خوشم آمده بود وتند تند رویش کلیک میکردم ، ولی نمیدانستم این مادر به خطاها چه موجودات بی پدر ومادری هستند و چه عاقبت شومی در انتظار خودشان و مای بیننده است.

کارتونها با موزیک بسیار شاد و معرفی بازیگران نگون بختش آغاز می شود و کسی که قبلن جریان را نداند از فضای رنگی و موجودات ملوسش نمی تواند حدس بزند با خشن ترین انیمیشن تاریخ طرف است .

این یکی عاشق شکلات و آب نبات است و هر وقت می خورد پنداری اکس ترکانده ! اینجا ایشان را قبل از تریکدن شخص خوش میبینید !  nutty بعد از رفتن به دندان پزشکی  با دیدن آن دندان پ.وسیده که در دهانش هنوز باقی مانده تصور میکنید دندانپزشک چه بر سر او آورده ؟

شخصیتهای ثابتی دارد و هر کدام از این شخصیتها در هر قسمت به طرز بسیار فجیهی کشته می شوند . چشمشان کنده می شود ، دلو روده شان از شکمشان بیرون میریزد ، لای پنکه چرخ میشوند ، زبانشان بریده می شود ، آتش میگیرند ( قابل تحمل ترینش همین است) و خیلی اتفاقات نادر دیگری که فقط به ذهن بیمار " و البته خلاق " سازندگان" دوستان درختی شاد" میرسد .

یک ارتشی موجی (!) که با دیدن برخی صحنه ها یاد جنگ می افتد و دیگر غریبه و آشنا سرش نمی شود !

بار اولی که این کارتونها را دیدم خوب یادم هست . درحالیکه روی کاناپه لمیده بودم و پفیلای پنیر می خوردم کارتونها را که زمانشان به زور به 5 دقیقه میرسد را یکی یکی نگاه میکردم . به ده تای اولی خندیدم . اما کم کم اوضاع فرق کرد . چشمانم گرد شد ، دستم را بدون توجه داخل ظرف خالی از پفیلا میکردم و ذرت هایی که دیگر نبود را داخل دهانم میگذاشتم .... ، تا اینکه فهمیدم الان نیم ساعت است که دهانم برای خودش باز مانده و من مسخ این خون ریزی شده بودم . طاقتم تمام شد دستگاه را خاموش کردم و پریدم توی تخت خواب ، سرم را زیر بالشت کردم و تا می توانستم فریاد میکشدم .

گوزن احمقی که اکثراً همه را به فنا میدهد . از حماقتش بیشتر دچار فشار عصبی میشوم تا کشته شدنش !

 در خانه تنها بودم و به هر طرف نگاه میکردم . سنجابها و موشهای خوش رنگی را میدیدم که یا میروند روی شعله گاز آتش میگیرند یا لای در کابینت له میشوند و خونشان میرزد کف آشپر خانه ...فقط توانستم دو دقیقه چشمانم را ببندم .همان دوقیقه هم خواب دیدم مادرم دارد برایم شال گردن می بافد و من هم بازی گوشی میکنم . رفتم گوله کاموا را به طرف سقف پرتاب کردم گوله کاموا گیرکد به پنکه سقفی و مادرم راکشید بالا و تکه تکه اش کرد !

 از خواب پریدم و رفتم تلویزون را روشن کردم تا شاید چشمانم خسته بشود و بتوانم راحتتر بخوابم . تایمر تلویزیون را روی 30 دقیقه گذاشتم تا اگر خوابم برد خودش خاموش بشود و من هم زابراه نشوم .جواد خیابانی داشت با مهمان برنامه سر یک موضوع بی خود که نمیدانم چیست تبادل نظر میکرد . چشمانم که خسته تر شد نمیدانم خواب بودم یا بیدار تایمر به پایان 30 دقیقه رسید. تصویر از بالا و پائینبا نوارهای سیاه  شروع به بسته شدن کرد. به جواد خیابانی فشار می آوردند و آن طفلک هم تحت فشار بود و دست وپا میزد و کارشناس برنامه که فکر کنم ذوالفقار نسب بود هی آی ی ی ی و ووووووی ی ی ی میکرد . تا اینکه نوارهای مشکی زورشان به جواد چربید و خیابانی آن وسط له شد و خونش از تلویزیون پاشید بیرون . ریخت روی من و  زار و زندگی و  من هم جیغ کشیدم و رودهء جواد خیابانی را با تمام محتویاتش از روی پایم با گریه شوت کردم آن طرف .

از جدی گذشته ، این انیمیشن ها جای بحث زیاد دارد و من فقط خاطره خودم را از اولین برخورد با اینها گفتم . اینکه خوب است یا بد است یا هرچیز دیگر است  من بیلمیرم . کارشناس نیستم که ! از نظر یک طراح و کسی که انیمیشن و  کاریکاتور کار کرده میگویم خیلی کار قوی و تیمیزی است  .

یک خوبی هم دارد خدا وکیلی ! که اگر نگویم ریا می شود ( دلم خنک نمی شود !) اگر در فامیلتان از این بچه های شر و شور دارید این کارتون را برای روز تولدش بهش بدهید و عکس العملش را ببنید . من امتحان کردم ..امتحان کنید و از افسرگی به در آیید !

+;نوشته شده در ;2008/9/4ساعت;20:17 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

علی رضا گفت…
پنجشنبه 14 شهریور1387 ساعت: 20:30

سلاموبلاگ خوبی داری به وبلاگ منم سر بزن حتما نظر بده لطفا با کلیک روی تبلیغات وبلاگ دل ما رو شاد کنید.راستی اگه مایل به تبادل لینک بودید بهم خبر بدید
بهاره گفت…
پنجشنبه 14 شهریور1387 ساعت: 23:49

این کارتون رو می شناسم.ندیدم خودم.اما خیلی وقت پیش گزارشی ازش رو توی مجله ی آنلاین زیگ زاگ خوندم.یادم نیست الان چی بود...فک می کنم درباره ی هدف سازندگانش و این ها هم حرف زده بود.متاسفانه اما نمی تونم الان پیداش کنم و لینکش رو بدم.لحن طنزت خیلی بامزه بود ! باید واقعا وحشتناک باشه ! :))
شبنم گفت…
جمعه 15 شهریور1387 ساعت: 0:13

آره آدم به ده تای اولی می خنده
سارا گفت…
جمعه 15 شهریور1387 ساعت: 1:37
م.پويش گفت…
جمعه 15 شهریور1387 ساعت: 23:1

تصور کنید که بچه های کانون فیلم توی تالار وحدت قبل از شروع فیلم "تنها دوبار زندگی میکنیم" يكي از این کارتون هاي هپي تري فرندز رو پخش کرد ... اون مورچه خواري كه مورچه ها زبونشو با رنده و آبليمو و بعد هم اره و گازوئيل و ... بنده شخصا فك ميكنم اين كارتونها ساخته ميشن تا به ما ياد بدن هميشه نبايد با ديدن يه فيلم با شخصيتهاش همذات پنداري كرد!
روشنک گفت…
شنبه 16 شهریور1387 ساعت: 16:54

من فیلمای ترسناکُ دوست دارم اما انیمیشن ترسناک تا حالا ندیدم .. راستی بهت نمیاد این همه دل نازک و احساساتی باشی .. آخی .. :)..
bITA گفت…
یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت: 12:16

جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغوییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغالهی درآمدشون از ساخت این کارتون ها رو خرج دوا درمونشون کنن ...
بنل گفت…
یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت: 13:25

خصوصی و بخون!!
خوش خط گفت…
دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت: 1:52

ما یک عدد خواهرزاده ی تخس داریم..یک لینکی مینکی..یزی کاش میگذاشتی این جا
روشنک گفت…
جمعه 22 شهریور1387 ساعت: 15:47

لطفاً به آخرین پست وبلاگم سر بزنید و در صورت تمایل به پرسشی که مطرح کرده ام پاسخ دهید . کمک بزرگی می کنید . مرسی .. :)
شنبه 23 شهریور1387 ساعت: 20:58

ســـــــــــلام خوبـــــــــی؟ جوانه های ایران بــــه روز شــــد منتظــــــر حضـــــــور پرمهــــــرتیم
میراکل گفت…
شنبه 23 شهریور1387 ساعت: 21:21

اولین انیمیشنی که من از اینا دیدم اون قسمتی بود که گوزنه پاش زیر درخت میمونه و بعد خودش پای خودش رو قطع میکنه و... یادمه تا چند لحظه همه ی وجودم درد میکرد و هی به پام نگاه میکردم صدای شکستن استخونش میومد تو ذهنم...ولی بدترین قسمتش اونی بود که پدر و پسره خونه شونو چراغونی کردن و اون لحظه ای که باباهه میخواست میخه رو از تو کله ی بچه هه در بیاره!... یادمه که رسما داشتم اشک میریختم!سر پارک آبی و نصف شدن بچه هه زار میزدم!یه شب تا صبح نخوابیدم!و تا یه هفته هم با هیچ وسیله ی برقی نتونستم کار کنم!
میراکل گفت…
شنبه 23 شهریور1387 ساعت: 21:24

از اون روز به بعد هر وقت رفتم آرایشگاه و آرایشگره قیچی یا تیغ گرفت دستش یاد اینا افتادم و هر لحظه منتظر بودم که با قیچی بزنه لاله ی گوشمو بپرونه و یا مثل اون یارو که تو این کارتونه یهو قاطی میکرد با تیغ رگ گردنمو بزنه و...یکی دو ترم پیش هم روز اخر کلاس به استادمون که خیلی تیریپ روحیه ی لطیفو عشق و محبت و لطافت و اینا میومد و همش سر کلاس از انیمیشن حرف میزد یه سی دی از این کارتون دادم که بره حالشو ببره!
م.الف گفت…
سه شنبه 26 شهریور1387 ساعت: 18:55

نمی تونم درک کنم این هایی رو که می شینن دور کله یه گوسفند و قاشق می کنن توش. مثل آدم خوارها
فانتازیو گفت…
جمعه 29 شهریور1387 ساعت: 17:52

بابا وقتی اعصاب نداریا،همه چی رو بهم می زنیا

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال