رد شدن به محتوای اصلی

سفر کوتاه بود جانکاه ، اما یگانه بود و هیچ کم نداشت

( کمی طولانی است ببخشید )

در همان ابتدای راه گوشم گرفت . و صداها را درست نمی شنیدم برای همین هدفن را از گوشم در آوردم و به موسیقی اتومبیل گوش دادم . همسفرانم را مردی ورزشکار و مادر وپسری تشکیل میداند . از مادر وپسر بگویم : پسر از این جوانهای امروزی بود که موهایی چون آناناس داشت و مادرش هم خیلی عجیب بود .. عجیب و اورژینال ! زنی حدودا 50 ساله با پوستی برنزه و لبی که خودش صورتی اش کرده بود و دکمه های مانتواش باز بود و شلوار جین آبی پوشیده بود . شبیه به زن هایی بود که در فیلمهای غربی زندگی ات را در گویی که جلویشان قرار دارد می گویندو پیش بینی میکنند . احساس کردم اگر در چشمانش نگاه کنم میتوانم ببینم در آینده چگونه خواهم مرد . زنی که اگر عکسش را میدیدم فکر میکردم یک پیشگوی سرخ پوست است و تمامی راز کائنات را در سینه دارد . صندلی عقب پژو را گرفته بودم و اولین نفر بودم تا اینکه آن ورزشکار آمد و شدیم دوتا و دونفر دیگر میخواستین برای حرکت که این دوتا آمدند . مسئول آنجا گفت شما جلو میشینی داداش ؟ کرایه 11 تومنه . باقی مانده پول را دادم و رضایت دادم جلو بنشینم . ولی مادر گفت من جلو میشینم و پسرم عقب. که من هم بقیه پولم را پس گرفتم .

هر چه زور زدم تا بتوانم یکی از گوشه های صندلی بنشینم نشد که نشد . مرد ورزشکار که هیکلی تنومند چون " ون دیزل " داشت زرنگی کرد و رفت اول خودش را آن گوشه چپاند و آن آقا پسر هم که می خواست پشت سر مادرش بنشیند و نمی شد بیاید وسط پس قرعه به نام من مفلوک افتاد .

پیرزن خیلی خوش صحبت بود ولی راننده زیاد اهل صحبت کردن نبود . با خودم میگفتم اگر جای این راننده پدرم آنجا نشسته بود تا به حال تمام جیک و پیک مادام را در آورده بود و مخش را زده بود . هیچ وقت نتوانستم مانند پدرم پر رو باشم . هیچ وقت هم نخواهم شد . او خیلی برون گرا بود بر عکس من که هیچ حال وحوصله معاشرت ندارم پدرم با تمامی موجودات زنده و مرده جهان مراودت داشت . یادم نمی رود زمانی که بوتیک زده بود و خانومهایی که برای خرید لباس زیر میرفتند نمیدانم چرا به پدرم اعتماد میکردند و برای خرید لباس زیر سایز و مدل و رنگ اش را به او میگفتند و او هم گاهی اوقات بهشان مشاوره رایگان میداد و مثلن میگفت " نه اون شماره برات کوچیکه ..ای بابا ... نه ببین ، من میدونم من اینکاره ام ... شماره فلان اندازته ...! یکنفر نبود بگوید تو اینکاره ای مادر تخصصی (!) ؟ این دوکونو که واسه مادر بیچارم باز کرده بودی. تو مگه آهنگر نیستی ؟ " سندان* " و با" سینه بند" عوضی گرفتی ؟ ای ...

سرتان را درد نیاورم  . وقت شام رسید و اتومبیل در یکی از این رستورانهای جاده ای توقف کرد . باد خوبی می آمد . سیر بودم برای همین چیزی نخوردم . گشنه هم اگر بودم هیچوقت نتواستم در رستورانی تنهایی چیزی بخورم . غذا خوردن جلوی مردم را دوست ندارم . خجالت میکشم . بیرون رستوران نشستم و کتاب " عقاید یک دلقک " را  از کوله ام در آوردم و خواندمش و با خودم میگفتم چه چیز این رمان قشنگ است که این همه شلوغش کرده اند . حالا شاید در ادامه بهتر بشود ولی تا حالا که نشده .

بقیه غذایشان که تمام شد آماده رفتن شدیم .  مادر آمد و رو به من گفت : یه دونه فلفل خوردم همون اول غذام گوشم هنوز داره پر پر میکنه ...اه...اوف... شما شام نخوردی چرا ؟

گفتم : من گوشت نمی خورم ...اینجام که فقط کباب داره (دروغ گفتم ، یک ساعت قبلش یک ساندویچ کباب ترکی را با اینکه گرسنه نبودم به زور در معده ام جا دادم  ! چون فکر اینجا را میکردم . این را گفتم تا کمی متفاوت بنظر برسم . خب چکار کنم ، گیاهخواری جواب نداد چرا اینطوری نگاهم میکنید )گفت : ای بابا ... من اینجا ماهی دارم پسرم ، بدم برات درست کنن ؟

سوار شدیم . پسرک دست در کیفش کرد و C D ای را به راننده داد . باید حدس میزدم که با این حرکت آرامش به پایان خواهد رسید . اینکه میگویند در جهنم مارهایی هست که آدم از دستش به اژدها پناه میبرد بی خود نگفته اند . فکرش را بکنید بعد از گوش دادن به اشعار موجوداتی مثل : ساسی مانکن خالق پارمیدا و چجوری اینجوری ، سعید پانته ، مجید خراطان ، ناله های محسن یگانه ، صفر صدو یازده ، یاس ، سامی یوسف (!) و دیگر موجودات یکهو با شنیدن آهنگ خوشگلا باید برقصن انگار دنیا را بهت داده اند ! انگار فامیلت را دیده ای و با اندی این خواننده مردمی آشتی میکنی و دوست داری در آغوشش بکشی و در بغلش گریه کنی !

                                                   * * * * * * * *

وقتی از خواب 5 دقیقه ای بیدار شدم فهمیدم همه جز راننده خوابند Ùˆ این پسرک مو سیخ سیخی هم نافرم خوابش برده Ùˆ هر لحظه به طرف من خم  میشود .  گوشم سنگین تر شده بود Ùˆ داشت درد میگرفت . اوضاع بدی بود از اینطرف این پهلوانی Ú©Ù‡  کنارم خوابیده بود نمیدانم چرا مثل خمیری Ú©Ù‡ جوش شیرین زده باشی پف میکرد وهمینطور داشت بزرگتر Ù…ÛŒ شد . جایم تنگ شده بود Ùˆ یک آن دیدم سر پسرک افتاد روی شانه ام Ùˆ موی سیخ سیخی اش رفت توی گًل Ùˆ گردنم . شرایط خوب نبود . اما من همیشه دوست داشتم بدانم Ú©Ù‡ این موهای سیخ سیخی آیا قابلیت این را دارند Ú©Ù‡ یک بادکنک را بترکانند Ú©Ù‡ فهمیدم بله Ù…ÛŒ توانند . کاش لااقل یک رشته اش میرفت توی گوشم تا شاید افاقه کند وگوشم باز شود . هرچه بلد بودم کردم دماغم را گرفتم Ùˆ فوت کردم Ú©Ù‡ فوت از توی چشمانم زد بیرون اما از آن یکی سوراخ نیامد . اب دهانم را به قائده نیم لیتر قورت دادم نشد . با دهان بØ
³ØªÙ‡ خمیازه کشیدم باز هم راه به جائی نبردم .

نیم ساعتی میشد که سر آن جوان روی شانه ام بود طفلک کاری نداشت . اما من کمرم از بس تکان نخوردم درد گرفته بود . کمی پائین تر از کمرم ، همانجائی که رویش می نشنیم داشت آتش میگرفت . باید میرفتم جلو و به راننده میگفتم که پمپ بنزین مهرشهر پیاده می شوم اما ترسیدم بروم جلو این پسرک بیوفتد پشتم و از همین تکیه گاهی نصفه نیمه ا ی هم که دارم محروم بشوم . برای همین چیزی نگفتم و همه چیز را به سرنوشت و همین طور دست اندارهای توی جاده سپردم تا شاید این جناب از خواب بپرد اما گویا جاده را ترمیم کرده بودند ویکدانه سنگ و شن هم رویش پیدا نمیشد .

   اما بشنوید از راننده که انگار تازه فهمیده بود جه کسی کنارش نشسته است و شنگول شده بود وهی به پرو پاچه مادر که حالا روی صندلی جلو چهار زانو نشسته بود نگاه میکرد و جاده را بی خیال شده بود .مادر هم کنترل پخش ماشین در دستش بود و از هر آهنگی خوشش نمی آمد میزد جلو و صدا را کم و زیاد میکرد و راننده را از این آزادی بیان خوش می آمد .

شاید مهتاب در تغییر رفتار آقای راننده بی تاثیر نبوده باشد . شاید راننده گرگ نما بود .میترسدم دستان پشمالو اش پشمالو تر بشود و چشمان سرخش خونی تر بشود و مادر را بیرحمانه بدَرَد .

هر چند ثانیه یکبار در آئینه عقب را نگاه میکرد تا ببیند من میخوابم یا نه اما من خوابم نمیبرد و همینطور به دستان راننده کلید کرده بودم که روی دنده جائی نزدیک پای مادر جا خوش کرده بود یک آن دیدم با دست دیگرش دارد سرش را می خواراند . وحشت زده با خودم گفتم پس چه نیروئی فرمان را این ور آنور میکند ؟

هراسم بیشتر شد . اگر یکهو در این بر وبیابان بزند کنارو مادر را بزور ببرد پشت بوته موته ها چکار کنم . این ورزشکار که حالا دیگر تبدیل به " هالک " شده بود به زور در ماشین جا میشد و این هم که سرش روی شانه ام جا خوش کرده بود و قصد بیدار شدن نداشت . من هم تا بیایم بروم از صندلی های جلوئی پیاده بشوم کار از کار گذشته و مادر دیگر به من نیازی ندارد . به این قرصهای بچه افکن  و سونوگرافی نیاز  بیشتری دارد !

در همین افکار بودم که دیدم راننده دارد چیزی به مادرمی گوید . آه خدای من یعنی پیشنهاد بیشرمانه اش را دارد میدهد که دیدم یکهو زن بیچاره برگشت و به من خیره شد و با حالت وحشت گفت : بمیرم برات عزیزم چرا نگفتی ... الان بیدارش میکنم. .... ااا فلانی بیدار شو ( یادم رفت اسمش چه بود ) پاشو دیگه ...

گفتم : نه خانوم بذارین باشه کاری نداره ... من الان میخوام پیاده شم بیچاره رو زابراه نکنین ...

    خیلی خجالت کشد و تمام بقیه را را بی خیال جلو شده بود وداشت به من نگاه میکرد سیگارش را روشن کرد و به من هم تعارف کرد که فهمید اینکاره نیستم و خودش پک جانی به سیگار زد ..

    چون هرچه میگفت من میگفتم " بله ؟ .. متوجه نشدم " فهمید گوشم گرفته برای همین دست توی کیفش کرد و یک بسته آدامس در آورد . دوتایش را کف دستم ریخت و گفت بخور. با اولین جویدنها گوشش که هیچ تمامی سوراخهای دیگر بدنم باز شدند . و همینطور هوا بود که کیلو بایت کیلو بایت راهی حلقم میشد.. تشکر کردم ولی او فقط نگاهم میکرد و لبخند میزد . دلم میخواست باهاش بیشتر حرف بزنم و بپرسم راز آفرینش چیست ؟ خدا کجاست ؟ چطور میتوان به خود شناسی رسید . ما کی آدم میشیم ؟! و اینها . نمیدانم چرا احساس میکردم این پیر زن سانتی مانتال تمامی اینها را میداند و برای همین است که به این آزادی و راحتی رسیده ..

    به جاده نگاه کردم کامیونهای حامل سنگ و این نوارهای ورقی که هیچ وقت نفهمیدم مگر چقدر سنگینند که دو تایش را روی یک تریلی میگذارند و کامیونت های حامل مرغهای سفیدی که احتمالن تا صبح کشته میشوند و مردمی که با سرعت به ناکجا آباد میروند .

پمپ بنزین مهر شهر و من پیاده شدم وقتی پیاده میشدم پیرزن دستم را در دستش گرفت و با لبخند گفت : تو فرق داری ... مواظب خودت باش ( شایدهم فقط یک خدا حافظی ساده کرد و من اینطوری شندیم )

زیر گذر پمپ بنزین مهرشهر ترسناک همانند فیلم " غیر قابل برگشت " بود که مونیکا بلوچی را فجیعانه کتک زدند . پر از موش .. به موشها سلام گفتم و آنها هم ورود مرا به "شهرگناه " تبریک گفتند .

خیلی کار ها دارم . اینجا زادگاه کابوسها و بختکهایم است ...

 

*سندان : سنگی که آهن گداخته را روی آن میگذارند و با پتک رویش میکوبند

 

+;نوشته شده در ;2008/8/19ساعت;18:47 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

bITA گفت…
چهارشنبه 30 مرداد1387 ساعت: 13:58

ایشالا همه کارها به خوبی و خوشی انجام شه ! بدون زابراه شدن !
شاهد گفت…
پنجشنبه 31 مرداد1387 ساعت: 5:29

متن واقعا قشنگی بود. حیف است با این قلم زیبا کم بنویسید.
سارا گفت…
شنبه 2 شهریور1387 ساعت: 1:13

خیلی تصویری و ملموس بود!تیکه های جالب هم زیاد داشت، که من به دلیل ذیغ وقت فقط به چند مورد اشاره می کنم:اینکه بادکنک را می ترکاند؟بادی بیلدینگی که مدام باد می کند...شاید راننده گرگ نما بودهعدم امکان خم شدن به جلو به دلیل ترس از اشغالگریشاد هم فقط یه خداحافظی ساده کرد و شما اونطوری شنیدیدموفق باشید
مهسا گفت…
شنبه 2 شهریور1387 ساعت: 11:27

خیلی قشنگ مینویسی بهت تبریک میگم .راستی همشهری هم که هستیم.به منم سر بزنی خوشحال میشم.شاد زی.........
شنبه 2 شهریور1387 ساعت: 21:54

سلام آقای تجدد / خسته نباشیدممنون از حضورتون در وبلاگم...ببخشید اگر دیر نظر دادم در وبتون..چند بار اومدم ولی از اونجایی که متن پایین کمی!! طولانی بود فرصت نکردم بخونم و نظر بدم و فقط چنتا از کاریکاتورهای داخل آرشیوتون رو دیدم.کاریکاتورهاتون خیلی خوب بودند...الان وقتی پیش اومد و چند پستی که در این صفحه بود خوندم .ولی نظر خاصی در مورد نوشته هاتون ندارم!! فقط دوستی با سوسک ها برام عجیب و چندشناک بود!در مورد کارهای داخل وبلاگم فکر کنم اگر یکی دو بار رفرش کنید میتونید ببینیدشون.و اگر دیدین خوشحال میشم نظرتون رو بدونم.امیدوارم موفق باشیداگر با تبادل لینک موافقید بهم اطلاع بدین.
سه شنبه 5 شهریور1387 ساعت: 1:20

از اون پست هایی بود که دوست نداشتم تموم شه ..چرا برایم جذاب بود .. نمی دونم !
پگاه گفت…
پنجشنبه 7 شهریور1387 ساعت: 15:26

سلامخوبين؟مي تونم بپرسم با چه نرم افزاري كار كردين؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
فتوشاپ
میراکل گفت…
شنبه 23 شهریور1387 ساعت: 21:26

شما شاهکارید! شک نکنید!بعد از مدت ها امروز حسابی خندیدم!

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال