رد شدن به محتوای اصلی

" گلزار ، رقیبی برای تمامی مردان ایران "

  کلیک کنید +;نوشته شده در ;2008/5/25ساعت;14:26 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

GTA Gamer گفت…
یکشنبه 5 خرداد1387 ساعت: 14:27

سلام دوست عزيزوبلاگ مفيد و جالب و کاملي داري[نيشخند]نمرت 20 واقعا عالي به کارت ادامه بدهدوست عزيز اگه با تبادل لينک موافقي به من خبر بده تا لينکت کنمدر ضمن وبلاگ وبلاگي براي تمام کساني است که علاقه به GTA دارندماشين هاي ايراني و ماشين هاي خارجي و . . . و كلي اضافاتبه من سر بزن[نيشخند]
bITA گفت…
یکشنبه 5 خرداد1387 ساعت: 16:39

چقدر شصت پای خانمه باحاله !!!
dancer گفت…
یکشنبه 5 خرداد1387 ساعت: 23:17

به عنوان یه دختر ایرانی متنفرم ازش
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
صلوات ...
یک سئوال؟ گفت…
دوشنبه 6 خرداد1387 ساعت: 10:53

سلام.بنده آقای سئوالم.چه کسی در وبلاگ مسخره اش از دور کمر آقایش نوشته که اینقدر ناخوش احوالید؟دیمین سئوال...چه کسی از گلزار خوشش آمده قبل از تام کروز؟سیمین سئوال...چرا به بدبختی های جامعه علی دائی را نیفزوده اید؟...n امین سئوال؟ چرا بلاگتان این همه خوبی هایش به بی نهایت میل کرده؟؟؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
منظور از دور کمر یک جائی همان حوالی بود . بگردید پیدا میکنید جدیدن هم که از خودشان مینویسند 2- چی بگم والا ... 3- من علی دائی را دوست دارم و این جسارت و ایستادگی اش را همیشه ستوده ام اما جدیدن بد اخلاق شده !n : شما احتمالن لطف دارید !
پرند آزاد گفت…
دوشنبه 6 خرداد1387 ساعت: 12:41

هه هه .... عالی بود !... کارهای جالبی دارید ... هم تکنیکتون رو دوست دارم هم ایده هاتون رو ... می دونید ... شما مسخره نمی کنید ... نقد می کنید !... این به نظر من تفاوت یه کارتونیست باشخصیت و بی شخصیته با اجازه !... شما یه کارتونیست باشخصیت هستید ... از لحاظ ایده و کارتونهایی که دیدم .. من چیزی از کارتون و کاریکاتور نمی دونم و فقط نظر شخصیم رو به عنوان یک بیننده بیان می کنم .. موفق باشید و بیشتر کار بذارید اینجا ...
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
کم کم دارم "درک" میشوم انگار ...
بنل گفت…
دوشنبه 6 خرداد1387 ساعت: 12:58
بنل گفت…
دوشنبه 6 خرداد1387 ساعت: 12:59

خودت و اصلاً ناراحت نکن چون بی رقیبی!! باور کن !!
بنل گفت…
دوشنبه 6 خرداد1387 ساعت: 13:9

می تونستی جاهاشون و عوض کنی مثلاً دختره از پسره می پرسید دوست دخترت کی بوده وبعد پسره مثلاً می گفت: هدیه تهرانی یا نیکی کریمی!!!! چه می دونم یکی از این دوتا!! هر جور راحتی!! بعدشم باهاش قرار می ذاشتن!!میشه؟ جذاب تره ها!!!
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
فعلن که ایشان روی اعصاب معصاب بنده دارند با موتور گازی عبور میکنند ! بعدش هم کدام احمقی هدیه تهرانی یا نیکی کریمی را میگذارد می آید با این دختره سلیته دم خور می شود ؟ هان ؟
بنل گفت…
دوشنبه 6 خرداد1387 ساعت: 13:11

جدا از این حرفا کارت عالی و بی نظیر بود!! هر چند که هدفت بالا تر از این حرفا بود!
بنل گفت…
سه شنبه 7 خرداد1387 ساعت: 9:23

جدی؟ یعنی این دختره انقدراحمقه که گلزار و بگذارد و بیاید با این پسره .... دم خور شود؟!!! بهت پیشنهاد می کنم به این مورتو گازی کمتر گاز تزریق کن ....
سه شنبه 7 خرداد1387 ساعت: 13:56

علی جان قالب وبلاگت خیلی خوب شده..ممد رضا گلزار هم رقیب هیچ کس نباشه رقیب سرسخت یکی دو تا از پسرهای فامیل ماست!
شمسی خانوم گفت…
چهارشنبه 8 خرداد1387 ساعت: 9:11

والله مادرجون ما چندوقتی بود که با غور و تفکر در جماعت اناث ایرانی، به زن بودن خودمون شک کرده بودیم که الان اول صبحی به یقین تبدیل شد! پس چرا ما از این آقای گلزار به هیچ وجه خوشمون نمیاد؟! حالا خودمون هیچی... پس چرا آقامون(!) هیچ علاقه ای به جماعت بازیگر ندارن؟
سهیل گفت…
پنجشنبه 9 خرداد1387 ساعت: 10:29

جوون بودیم و جاهل. خاطر کسی رو میخواستیم ولی نه خیلی جدی. بهرحال با هم بودیم دیگه. این وسط یه دو هفته ای قهر افتاد. آخرش تصمیم گرفتم از خر شیطون بیام پایین: اول زعفرانیه-آصف قبل از اینکه برم دم خونه شون واستادم تا یه بسته سیگار بخرم. یه بی ام و هم زد کنار و از توش شاهرخ بیانی (هنوز لنگی نشده بود) پیاده شد. ما م که تاجی، تا اومدیم جمله ای، چیزی آماده کنیم واسه عرض ارادت، طرف رو دیدیم که از اون طرف ماشین اومد بیرون. کفمون برید! دچار پارادکس فلسفی شدیم! با اینکه خورده بود تو برجکمون -اونم بد جور- ولی اهل جار و جنجال نبودم. میدونستم که ارزشش رو نداره. اینجور مواقع اگه بخواد بره، خب میره دیگه. دعوا نداریم که. تازه رقیب عشقیمون (!) هم کم کسی نبود. شاهرخ بت فوتبالی دهه شسط بود. میشد یه جورایی به خودت ببالی! (اند غیرت!) ... روزگاری بود.حالا چه دخلی داشت به گلزار؟ خودمم نمیدونم.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
پس این کارتون حدیث نفس شماست .لنگی را خوب آمدید !
سهیل گفت…
پنجشنبه 9 خرداد1387 ساعت: 10:32

شسط ---> شست!با یه خروار خجالت و بی آبرویی!!
همیشه ایران گفت…
جمعه 10 خرداد1387 ساعت: 21:19

حداقل گرایی(مینیمالیسم / Minimalisme) همیشه ایران به روز گذر کرد.http://www.hamisheiran.blogfa.com
فانتازیو گفت…
شنبه 11 خرداد1387 ساعت: 1:14

نمی دونم چرا بازیگرای ایرانی اینقدر در پیت هستن!
bITA گفت…
شنبه 11 خرداد1387 ساعت: 13:5

بازگشت !

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال