رد شدن به محتوای اصلی

روزهایی که عبور نمیکنند

این روزها که میگذرد میل عجیبی به هم صحبتی با پیرمردها و پیرزنها پیدا کرده ام . در میهمانی ها سمت آنها می نشینم و با آنها هم صحبت میشوم و خاطره هایشان را میشنوم و بهشان لبخند میزنم آنها هم از لاکشان بیرون می آیند و مرا امین خودشان میدانند و رازهای مگوی خودشان را به من میسپارند و اهلی می شوند ...

 این روزها با کودکان همبازی هستم . از سرو کولم بالا میروند و از صبر و حوصله ام حالی به حولی میشوند و گُر میگرند از خوشی ...

این روزها هیچ حال وحوصله همسن وسالهای خودم را ندارم . جوانان امروزی را دوست ندارم . غم من با غم آنها فرق میکند . جوانترها را که اصلا نمی فهممشان و آنها هم  مرا درک نمیکنند . در یک دنیا دیگر زندگی میکنند.

این روزها از یک چیزی هراس دارم ; این پیرمردان و زنان تا چند سال دیگر میمیرند و آن کودکان هم جوانان امروزی می شوند و این اصلا خوب نیست ...

به زودی تنها تر خواهم شد

+;نوشته شده در ;2008/5/6ساعت;14:36 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

وحید تنها گفت…
سه شنبه 17 اردیبهشت1387 ساعت: 14:41

سلام دوست خوبم نمی خوام الکی بگم وب خوبی داری د یا بدی دارید چون نشد خوب ببینمش به خاطر مشکلی که برام پیش اومده یه مدت نمیتونم حتی بشینم برای همینه که خوندنو نوشتنم به زوره اینا هم به مامان گفتم بنوبسه به جای من تا به همه دوستام همینو بدم نخندید ا اومدم ازت دعوت کنم از وب های من دیدن کنید البته اگه وقتشو داشتید اینشالله بعدا که حالم خوب بشه بازم میام پیشتون مرسیالبته 2 تای اول تا شب خرابهوب اول من یه وب دانلود بازی و فیلمه کم حجمه مثلا 700 مگ رو کردم 20 مگ www.cmesle.comوب دوم من که باعث افزایش بازدید وبلاگ ها میشه اونم به صورت رایگان البته لینکباکس نیست ا دایرکتوریه که خیلی پیشرفتس و 300 تومان بالای برنامه نویسیش پول دادم بازدید وب اولم که روزی حدود 11 هزارتاس مدیون این سیستمم هستم شما هم حتما ثبت کنید چون پنج دقیقه وقت می خواد و همین تضمین بازدیدتونهwww.dir-link.comوب بعدی من که شامل دست نوشته هامه www.vahidtanha.parsiblog.comوب بعدیه من عکس مخصوص وبلاگی هاست توش عکس می زارم اگه خوشتون اومد توبتون زیر نوشته هاتون ازشون استفاده کنید تنوع بشه www.onlypic2.blogfa.comوب اخر من هم یه مکانه برای صحبت بین دختر ها و پسر ها با ادرسwww.kalkalkhone.blogfa.com
رضا گفت…
سه شنبه 17 اردیبهشت1387 ساعت: 16:17

و ما پیرمردان امروزی. کاش اونها هم از همصحبتی ما لذت ببرند ...
مري گفت…
سه شنبه 17 اردیبهشت1387 ساعت: 16:23

اي بيچارگان پليدي كه زندهايد بلا برشما نازل شود
Jozeph گفت…
سه شنبه 17 اردیبهشت1387 ساعت: 19:57

و بار کودکی متولد میشود و ما تنها نخواهیم ماند
سه شنبه 17 اردیبهشت1387 ساعت: 20:30

1-من یه نظر بلند بالا تو پست قبل براتون فرستاده بودم بعدش زده بود نمی دونم نظرتون مشکل داره چی داره نمی زاریمش از کلمات بد استفاده نکنید، الآن هم می بینم نه نیستش!2-چرا به وب من سر نمی زنید؟3-جواب منو راجع به حافظ ندادید یعنی در مورد تنفر درست گفتم؟واقعا؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
تو وبلاگ شما نظر که میدید میگه امکان درج نظر وجود ندارد خب اینجا اون چیزی که میخواستم بگم ومیگم :جریان حافظ چیه ؟ نمیدونم چی و میگین ؟ من اینجا میام به جان خودم اما نظر دادن راجعه به پستهای تخصصی شما که بیشتر مال دانشگاه و همکلاسیاتونه خب کار من نیست . باید بیام بگم وب قشنگی داری به کلبه من هم سری بزن !! که خب خودتون میزنید دیگه !دوست داشتم اون نظرتون و بخونم ....آهان حافظ !! تازه یادم اومد ! کجا جواب داده بودین ؟ تو مسنجر ؟ اگه دوست داشتین تو وبلاگ به صورت خصوصی نظر بدین ( راستی من 1000 مین نفری هستم که میاد وبلاگتون!! )
فاطمه گفت…
سه شنبه 17 اردیبهشت1387 ساعت: 23:5
وبانه گفت…
سه شنبه 17 اردیبهشت1387 ساعت: 23:25

کانون وبلاگ نویسان شیراز دعوت به همکاری مینماید.
bITA گفت…
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 ساعت: 13:13

نگران نباشید. من پیرزنی هستم که به این زودی ها نخواهم مرد. بمیرم هم به خوابتان خواهم آمد ... هووووووو!!!
داود گفت…
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 ساعت: 23:48

فراخوان کاریکاتور فصلنامه طنز و کاریکاتور " گفتار سبز " از کلیه کارتونیست های کشور دعوت می کند آثار کارتون و استریپ خود را با موضوع" محیط زیست"به آدرس"cartooniran@gmail.com "ارسال- تاپس از بررسی در شورای کارتون و کاریکاتور این فصلنامه برای شماره جدید آن مورد استفاده قرار گیرد. موضوع یاد شده را می توان از جنبه های مختلف" کمبود آب ، صرفه جویی در آب ، در ست مصرف کردن ، حفاظت از محیط زیست،زمین پاک،درخت و درخت کاری، آلودگی هوا، کودک و هوای پاک،مادر و هوای پاک،خشک سالی ،جنگ و محیط زیست، استفاده از انرژی های پاک و جدید " مورد بررسی قرار گیرد. آثار ارسالی:a4 / ۳۰۰ dpi / فرمت jpg آخرین مهلت ارسال:۳۰ اردیبهشت ۸۷
لیلا گفت…
شنبه 21 اردیبهشت1387 ساعت: 10:36

به زودی تو هم حس و حالی که الان داری نداریهمه ما در حال تغییریم
mohsen mote گفت…
شنبه 21 اردیبهشت1387 ساعت: 20:37

salam ali joon man ye ehsase khasi nesbat be to peyda kardam.ghadima ye dooste kheyli khoob dashtam ke esmesh ali va famile oon tajadod bood mesle shoma .az ghaza oon ham mesle shoma dast be karikatoresh kheyli khoob bood .ba ham tooye yek honarestan dars mikhoondim(zolanvar) ,ma chand ta dooste kheyli khooob boodim ali estedlal .alitajadod,nima hamzavi mohsen mote ke khodamam age too hamooni lotfan ba email mano ba khabar kon mamnoon mishammovafagh bashi dar zemn site zibaee dari
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
نه جناب موته ...من اون آقا نیستم . هنرستان بودم اما نه اونجایی که شما فرمودید (و البته نفهمیدم که اسمش چیه !) موفق باشید
بهاره گفت…
شنبه 21 اردیبهشت1387 ساعت: 20:53

راست گفته ژوزف.کودکان جدیدی به دنیا می یان.جوون های جدیدی پیر می شن ! آدم ها محدود نیستن که تموم شن...دور و بر هر سنی باشی، همیشه هم سن پیدا می کنی...بالا و پایینش هم...حس تنهاییه عجیبیه اما اگه با هم سن خودت نجوشی...یا من اینجوری فکر می کنم حداقل برای خودم گاهی اینطور بوده...
رویا گفت…
دوشنبه 23 اردیبهشت1387 ساعت: 19:2

بدجور به دلم نشست و عجیب شرح حال غریبی بود که رگه های درشتی هم در خودم داشت اما هیچوقت از این زاویه به دلیلش فکر نکرده بودم
فاطمه گفت…
پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت: 17:16

تو این روزایی را که میگذرد که خیلی شبیه گذشتن روزهای قیصر است این را تازه یافتی که با همسنو سالانت نخواهی همدل شد و من این را از روزهای خیلی دورتری تر تر تری که گذشت فهمیدم...

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال