رد شدن به محتوای اصلی

آری اینچنین خواهد ماند برادر...

برادر  ;

پشت این درهای بسته وقتی صدای پچ پچ دو یا چند زن را می شنوی بدان قرار است خانه کسی خراب شود ، دودمان یکی برباد رود ، آبروی کسی بریزد . از این سبزی پاک کردنهای دسته جمعی بترس . نمیدانی وقتی شفید و گشنیز و شمبلیله را از ساقه جدا میکنند چه زوجهایی را از هم جدا میکنند ، چه زنانی را از شوهرانشان متنفر می سازند . چه وصلتهایی را به طلاق می رسانند .

برادر

از این مراسم آشپزی هراسان باش . چه روزگاران شادی که در این دیگها سوزانده اند . خدا میداند وقتی حبوبات را در دیگ سرازیر میکنند چه نقشه هایی که برای نابودی زندگی زری و پری و سی سی و فی فی میکشند . چه دختران چشم وگوش بسته ای را در خانه بخت بدبخت کرده اند .

بترس ، فراری باش ، آدم که آدم بود حریفشان نشد . من وتو که آدم نیستیم !

 

+;نوشته شده در ;2008/4/27ساعت;17:21 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

اسپایدرمرد گفت…
یکشنبه 8 اردیبهشت1387 ساعت: 22:6

ایول!ولی اگه مشت و مال میخوای به پسرا بگو بهت مشت و مال میدنت! چرا میخوای دخترا به هوای زدن تو رو مشت مال بدن!؟
Jozeph گفت…
یکشنبه 8 اردیبهشت1387 ساعت: 22:6

آی گفتی برادر ... ماکه فرار کرده ایم
مرتضی خسروی گفت…
یکشنبه 8 اردیبهشت1387 ساعت: 23:5

سلام دوست من به روزم.......
فهیمه گفت…
دوشنبه 9 اردیبهشت1387 ساعت: 12:33

سلام اولین باره که وبلاگتو میخونم حسابی زده شدم ولی جمله آخرتو خوب اومدی
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
خب من هم اگر از دسته همان پاک کننده های سبزی بودم دل چرکین می شدم !! حالا که ما خوب آمدیم شما هم خوش آمدی !
... گفت…
سه شنبه 10 اردیبهشت1387 ساعت: 11:3

سلام دوست جانتو که همیشه گریتی من خیلی دلم گرفته بود آخه
زهرا گفت…
سه شنبه 10 اردیبهشت1387 ساعت: 12:44

دلم می‌خواست این پستو من نوشته بودم. جائزه النگوی بلورین را هم می‌گیرن این فاطی‌های سبزی پاک کن!!!یه چیز جالب من قبلا یک وبلاگ داشتم اسمش گنگ خوابدیده بود. آهنگش این آهنگ وبلاگ شما بود.
سه شنبه 10 اردیبهشت1387 ساعت: 14:24

خوشم اومد
خوش خط گفت…
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ساعت: 1:21

:))به افتخارش.. کف.. سووووت.. دستمحظوظ و کیفور شدییییییییم علی جان:):):):):):):)
مهربانو گفت…
یکشنبه 15 اردیبهشت1387 ساعت: 22:40

زنان در فامیل شما دسته جمعی سبزی پاک می کنند؟؟؟ دسته جمعی هم آشپزی می کنند؟؟؟ دسته جمعی هم همه رو بدبخت می کنند؟؟؟ در کدام سیاره زندگی میکنید؟؟؟؟یا بهتره بگم در کدام قرن؟ حتما همه هم در یک خانه زندگی می کنند!!! مدل 100 سال پیش؟؟؟ زنان دور و بر شما چقدر خاله زنکند!
بابي گفت…
دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت: 9:54

بمیرم واسه مهربانو که زندگیش مال 100 سال بعده!این یه اصله که متاسفانه همه زنها کم و بیش درش سهیم هستند...ان نوشته دوستمون یه قالب طنز (با کمی اغراق) داره . منظور دقیقا آش و سبزی نیست که عزیز جان! یعنی که خانمها بی پروا و بدون فکر کردن به عاقبت کار و تنها از سر برآوردن لذتهای پیش پا افتاده غیبت و خرابکاری و بدگویی ... میکنند که البته کمتر کسی پیدا میشه که صابون این جور برنامه ها به تنش نخورده باشه!
----------------- گفت…
دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت: 10:30

منم بمیرم واست مهربانو!! شما آش نذری میل نمی کنید؟ !!اگه میل می کنید!! این آش احتمالاً از همون آشاست و....
محمد رضا گفت…
دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت: 11:14

سلام...اخ گفتی ...دقیقا زدی وسط خال..با حرفات کاملا موافقم...موفق باشی..اگه خواستی به من هم سر بزن..قربونت..محمد رضا(تیغ سیاه)
سارا گفت…
سه شنبه 17 اردیبهشت1387 ساعت: 0:31

ظاهرا توی خانواده سنتی زندگی میکنید که اجازه نداده اند با بقیه مردم و خصوصا با بقیه زنان جامعه آشنا شوید.اینطور نیست برادر من که شما گفته اید امروز خانمها آنقدر کار دارند که وقت ندارند مثل فامیل شما سبزی پاک کنند و خانمان براندازی ...!شما را به ارتباط با جامعه توصیه میکنم.
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
من هم شما را به یک دوره کلاس خودشناسی توصیه میکنم ! و صد البته به پست " شکر تلخ " خودتان !!برای بقیه تا بدانندشکر تلخ این روزا دارم کتاب شکر تلخ نوشته جعفر شهری رو میخونم.سال 1337 کتاب نوشته شده اما نکته باحالش اینه که ما ایرانیها همون نکبتهایی که 50 سال پیش بودیم......هنوزم هستیم!!دیگه چیزی ندارم بگم!
شهلا گفت…
سه شنبه 17 اردیبهشت1387 ساعت: 3:34

وقتی زنان را قفل وموم می کنند تا حرف نزنند...منتظر مراسم آشپزی باشید.حق مردها همین است برادر
سیب سبز گفت…
سه شنبه 17 اردیبهشت1387 ساعت: 8:11

رخصتآقا اجازه هستباز کنم پنجره ام را به روی وسوسه نوروچشم بدوزم به چشم زندگیاز همین فاصله نور؟آقا اجازه هستکه یک روزاز این سیصدو پنج عدد روزخودم باشم؟از هرچه نباید وبایدهارها باشم؟جاری تر از آفتاب بخوابم به روی سبز علففراتر از پرنده بنشینم به روی شاخه های درختبا باد وکبوتر وماهی-ماهیات خوشبخت آفتابی-با رودخانه وشر شر باران یکی شوماز هرچه ایستنکننهجدا شوم؟آقا اجازه هستخواب عشق ببینموزندگی ام را بسپارم به آیه های بوسه وشهامت ونور؟از نخ وسوزنرخت واتواجاق وسماور بپرهیزمبا آسمان و خیا لشعر وشعور لحظه های دور در آمیزم؟آقا اجازه هستبه همسایه ام بگویم !سلام وشا ل ببافم برای رهگذریاز نسوج گریه های غروب؟آقا اجازه هستبدون اجازه از این دیارکوچ کنم به سجده گاه گل سرخ در دشت های بهار؟آقا اجازه هستاجازهاجازهاجازه هستبخندم به هر چه هستوبگویمیاسای تو خطا ستاین عدل نارواست؟
نگین گفت…
جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت: 16:29

متاسفانه این پست در اکثر مواقع حقیقت دارد!!!
فی فی گفت…
یکشنبه 22 اردیبهشت1387 ساعت: 8:55
م.نادری گفت…
یکشنبه 22 اردیبهشت1387 ساعت: 10:10

برادر جانپشت این درهای بسته وقتی صدای خنده دو یا چند مرد را می شنوی بدان که منشی شرکت عوض شده است.دودمان منشی قبلی برباد رفته وزده به چاک.از این جلسه های مردان بترس.نمی دونی وقتی جلسه هایشان طول می کشد ،چه مردانی را از زنانشان متنفر می سازند.چه وصلتهایی را به طلاق می رسانند.آری برادراز این جلسه ها هراسان باش.چه روزگاران شادی که در این جلسه ها سوزانده اند.خدا می داند وقتی در بسته می شد چه نقشه هایی که برای نابودی زندگی کامی واسی ومملی و...می کشیدند و چه منشی های چشم وگوش بسته ای!!! را پشت اتاق در بسته بدبخت کرده اند.راست گفتی!!آدم که آدم بود حریف ....
lose your self گفت…
دوشنبه 23 اردیبهشت1387 ساعت: 20:28

kafar hame ra be kishe khod pendarad
م.گمراه گفت…
سه شنبه 24 اردیبهشت1387 ساعت: 10:15

دمت گرم م.نادری.
الف-میم گفت…
شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت: 9:5

دوستان عزیز من، سلام،مهم نیست که از جماعت نسوانیم یا رجال. مهم نفس کار زشت اون هاست. نه تمام زن ها بد هستند و نه تمام مردها این کاره. فقط اینو می تونم بگم که خدا ازشون نگذره...علی جانممنون از این نوشتت. در عین سادگی، به نکته ظریفی پرداختی که در حقیقت فلسفه وجودی تمام هستی است. ...عشق عشق به همه خوبی ها.چیزای قشنگی که خدا تو دنیا گذاشته تا بلکه رنج همیشه عجین با انسان رو کمی کاهش بده. حتما خوندی سوره {بلد} رو. ... و ما انسان را نیافریدیم، مگر در رنج و سختی...آیه ای که سال های سال، ذهن منو به خودش مشغول کرد و هنوزم جواب دلنشینی واسش پیدا نکردم.آره، منم یکی از همین قربونی هام...زان یار دلنوازم شکریست با شکایتگر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایتبی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت...وبلاگ زیاد، ولی نوشته های شما، همشون خوبن و حرف واسه گفتن دارن. خدا رو شکر... الهی و ربی من لی غیرک

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال