رد شدن به محتوای اصلی

عزیز میلیون تومانی

خانم فامیل درجه یک ما ، با افتخار و اعتماد به نفسی در نوع خودش بی بدیل از فرش ابریشمی که خریده بود تعریف میکرد و پزش را میداد و فخر میفروخت مفت و مجانی . خیلی با خودم کلنجار رفتم که چیزی نگویم که بعد پشیمان شوم ولی اوشان همینطور اوج میگرفتند و از ابریشم اورجینالی که در فرش با ظرافت به کار رفته شده بود تعریف میکرد . تا اینکه طاقت نیاوردم و وسط سخنرانی اش پریدم :

چطور میتوانید از همچین کاری که یک قتل عام و نسل کشی بی رحمانه بوده تعریف کنید و پز بدهید ؟ چطور میتوانید این همه پول بابت این قبرستان کرم ابریشم بدهید ؟ فکرش را بکنید ، کرم ابریشم مادر مرده و از همه جا بی خبر در آرزوی پروانه شدن آنهمه مصائب را به تن میخرد و چندین و چند روز خودش را در سلول کوچکی که خود آن هم چند روز بافتنش طول کشده حبس میکند تا آینده ای درخشان در انتظارش باشد . طفلک چون میداند باید چند روز بدون آب و علف زندگی کند شکمش را حسابی پر میکند که در آن چند روز گشنه اش نشود برای همین جایش تنگ تر می شود . اما یکنفر از خدا بی خبر و از شیطان با خبر می آید و او را از خواب ناز بیدار که نمی کند ، زجر کش میکند ! داخل آب جوش می اندازد و می سوزاندش . هم خودش ، هم رویایش را .

بعدش هم از پیله اش نخ ابریشم می سازند و دستمال و پارچه و فرش می بافند و آن وقت شما می آئید با.سن چاق و جنگلی تان را روی آن میگذاری و باهاش پز میدهی و رویش چون ناپلئون رژه میروی ؟

با خودم فکر میکردم خیلی تحت تاثیر قرار گرفت اما چند روز بعد که دیدم همین آش و همین کاسه است و میهمانانش هم او را همراهی میکنند فهمیدم  تاثیر که نه ، تحت تکثیر قرار گرفت !

 

پ.ن : خانم بیتا چه بلایی سر وبلاگ شما آمده ؟

 

 

 

+;نوشته شده در ;2008/4/22ساعت;12:34 توسط;.:ALITAJADOD:.; |;

نظرات

dancer گفت…
سه شنبه 3 اردیبهشت1387 ساعت: 14:52

چیزی نگفت یعنی؟ اعتراف می کنم که من تا به حال اینجوری به این موضوع نگاه نکرده بودم . یعنی کلا بی تفاوت بودم
شیخ حقگو گفت…
سه شنبه 3 اردیبهشت1387 ساعت: 18:52

شیخ را حالتها پدید امدی ازین دیدار و شور و شعف بسیار... خوب پاسخی بود و لاکن کو گوش شنوا..................از دیگر مطالبتان نیز خورسند گشتیم کاش اشناییمان زودتر بود تا در دیار اصفهان میزبانتان بودیم.
شیخ حقگو گفت…
سه شنبه 3 اردیبهشت1387 ساعت: 18:54

و البته از بعضیجات مطالبلت شیخ قدری نا خرسندی پدید امدی بالاخص انجایی که در مورد رنگ قرمز بودی که شیخ را پرسپولیسی باشدی
--------------- گفت…
چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 ساعت: 0:40

همچین درجه یکم نیست!!!
--------------- گفت…
چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 ساعت: 0:41

نمی دونم شایدم باشه!!!! هست؟
--------------- گفت…
چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 ساعت: 0:47

خدایی هم حساب کنیم این ریزبینی ها فقط ازپس یه کاریکاتوریست کار بلد مثل شمابر می آد !! کار آدمای معمولی نیست!! انقدر پرتوقع نباش!! خندم میگیره , چه توقعایی ازبعضی ها داری !!
میترا گفت…
چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 ساعت: 5:42

یادم آمد که چندی پیش یکی از همکاران یک کت بلند پوست خرگوش بسیار لطیف به من نشان داد که ببین چقدر زیبا و لطیف است ! تنها جوابی که به مغزم رسید این بود که چند تا خرگوش برای این کت کشته شده ؟ وا رفت و گفت :اشتیاقم به خرید این کت از بین رفت !!!
چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 ساعت: 9:38

جالب بود!انسان موجود عجیبی است!!
چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 ساعت: 16:23

این کامنت در واقع واسه سه تا پست آخره :اول اینکه چه سفرها که نرفتی ... ایشالله که خوش گذشته باشه .فکرش رو بکن .. ما بالاخره یه هاله ای از این علی تجدد معروف رو دیدیم ( می گم معروف چون واقعا معروف شدی !! هر جا میرم یه اثری.. اسمی ..لینکی .. ازت می بینم)................انصافا این کاریکاتور ساخت چین معرکه بود ................خوب اعتراف می کنم منم لباس های ابریشم داشتم .. ولی ابریشم اصل که نبودن ! یه پلاستیکی چیزی بوده قالب کردن بهمون ...............قالب جدید هم مبارک
چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 ساعت: 19:36

خیلی لطف کردین از اینکه به شبهات ما پاسه دادید.باشد که قدر شناس بوده و رستگار شویم!
چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 ساعت: 19:37

پاسخ*
مرتضی خسروی گفت…
چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 ساعت: 22:36

به روزم...
پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 ساعت: 7:59

المپیک....http://abukoorosh.blogfa.com
مري گفت…
پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 ساعت: 22:16

با عرض ادب واحترام پست هاي جالبي بوده و ما حظ وافر برديم اگر دلتان رضابود به ما سري بزنيد
آرمان عشقی گفت…
یکشنبه 8 اردیبهشت1387 ساعت: 12:49

سلام جناب تجدد من تازه با وبلاگتون آشنا شدم . ولی تمام وبلاگتون رو دوسه شبه زیرو رو کردم و لذت بردم ..من هم کاریکاتور میکشم . اما من کجا وشما کجا ...خیلی دوست دارم باهاتون بیشتر آشنا بشم . میشه ؟ میخوام از نزدیک خودتون و ببینم ..امکانش هست ؟ تهران تشریف دارید ؟
_______________
ALITAJADOD پاسخ ميدهد :
شما میتونید با مدیر برنامه های من در تماس باشید ! ساده تر عرض کنم خدمتون به من ایمیل بزنید من خودم به مدیرمون میگم !
bITA گفت…
یکشنبه 8 اردیبهشت1387 ساعت: 15:13

سلام علی آقای تجددبلا که چه عرض کنم ...یادمون رفته بود اینجا ایرونه، یادمون انداختند. یه وقتی می خواد برای اندکی "تغییرات" ... کو وقت برادر ؟ خدمت می رسیم ...دلم کرم ابریشم خواست ...
amir گفت…
دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت: 18:9

salam baba chi migi messe inke to 1jaei be gheir az iran zendegi mikoni aslam khasiate irania va jouhar eye moshakhasse irania hamin gonde gooziast nabashe migan baba teflak gedast!!! manam vaghti nokia n95 ro daste 1 kargar didam az zendegim sir shodam goftam baba doulat bakhodesh faghr ro nayavord balke mardom ba dastane khodeshun baese faghre khodeshun mishan na omid nabash to zendegie khodeto bokon. mardom balad nistan zendegi konan vagarna khoda inghadr be bandehash sakht nemigire motmaen bash chon khodesh mige "harkas ra be ghadre taghat taklif kardim"
یاغی گفت…
جمعه 16 مرداد1388 ساعت: 16:39

خوشبو ترین و لطیف ترین موجودیه که به عمرم دیدم.

پست‌های معروف از این وبلاگ

• -با تندی مشکلی نداری؟ -نه من واقعا غذای تند دوست دارم.  این سوال و جواب رایج بین من و آنهایی است فهمیده‌اند به بمبئی قرار است بروم.  برخلاف چیزهایی که شنیدم و خواندم بمبئ خوشبو و مهربان است. از هر دکان و دکه و دستفروشی بوی خوب عود می‌آید. حیوانات کنار آدمیزاد زندگی میکنند و هرکسی سرش به کار خودش و آتیش به انبار خودش است.  از روز اول دوست مهربانم فهد و گلناز همسر ایرانیش سخاوتمندانه پذیرایی‌ام کردند. اگر نبودند قطعا کلی تجربه‌ی هیجان انگیز در غذاهای هندی را از دست میدادم.  هاستلم در بمبئی چند خانه با خانه‌ی صادق هدایت فاصله دارد. خانه‌ای که هدایت شاهکارش بوف کور را در آن نوشت و به دلیل ممنوعیتش در همینجا در تعداد معدودی چاپ کرد. داخل خانه رفتم. درها و آدمها جدید شده بودند. نرده‌ی چوبی اما همان بود. به عادت جدیدم که دست رو اجسام میگذارم و حسشان میکنم، جای دست آن فوق‌العده‌ی نا امید را حس کردم که سیگار به لب میرود تا کنار اقیانوس هند به زن اثیری، لکاته، مرد خنزرپنزری و سایه‌اش فکر کند.. راستی در همسایگی من و هدایت اقیانوس هند است.  آدرس من در بمبئی: هاستل پانادا بکپک
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم به او

هندزفری

. به گمانم دیگر وقتش شده تا از شما تقدیری در یکی از شبکه‌های سوشیال مدیا به جا بیاورم. چه جایی بهتر از همینجا اصلا، که بارها به شکل محسوس و نا‌محسوس با من در انظار عمومی به سمع و نظر بینندگان رسیده‌اید. حق آب و گل دارد اینجا. سالهای مدید کنارم بودید و همسفرم. چهارتا کشور و دو تا قاره و چندین و چند شهر و همه وسائل نقلیه: اعم از کشتی و طیاره و تاکسی و اتوبوس و قطار و مترو و تراموا و هرچه مرکب است بر روی زمین و‌ دریا و آسمان را با من سوار شدید، با من بودید و اینهمه مدت از کیفیتتان کاسته نشد. تنها یکبار در شرجی هندوستان که دوروزی از کار افتادید خاطرم هست که چه دلواپس و دلتنگ‌ بودم. خسته شدید گاهی اوقات، بی‌حوصله و خموده و نویزی، گاهی خبر بد شنیدم از شما ولیکن ۳۶۶ روز سال سیصد و شصت روزش همه اش آوای موسیق بود، داستان بود، خبر خوش بود: از رشت به تهران به مسکو، به یالوا، به استانبول، به یروان، به بمبئی، به دهلی نو و به خانه کوچکم، در دفتر کارم در شالگردنم و پچ‌پچ‌هایم و تنها شما همسفرم و در برم بودید و در صندلی روبرویم که همیشه در تمام کافه‌های گیتی خالی‌اند، به چشمهای من خیره.  سفر فی‌ال