۱۳۹۴ آبان ۲۴, یکشنبه

1 هزار سالی میشد که آمپول نزده بودم. بخاطر دندانم مجبور بودم سه شب و سه تا پنی سیلین بزنم. کلینیک کوچک سر خیابانمان همیشه ی خدا خلوت است. یک پزشک کشیک که سرش توی کتابهای دانشجویی است و گاهی تلگرامش را صفر میکند و یک پرستار که کار تزریقات را انجام میدهد و با حفظ سمت منشی هم هست.
2 برای منی که هزار سالی میشد آمپول نزده بودم خیلی خجالت داشت که یک خانم برایم بزندش. اما کاری هم نمیشد کرد. راه برگشتی نبود.
3 آخرین بار یادم می آید 16 یا هفده سالم بود که آمپول زدم. بلد نبودم. رفتم روی تخت خوابیدم و شلوارم را کشیدم کلاً پایین. یارو آمد توی اتاق دید یک باسن گنده روی هواست. ارور داد مغزش و شلوارم را کشید بالا و زیر لب چیزی شبیه بخشش خداوند به عربی گفت
4 اینبار اما فقط کمربندم را شل کردم تا خانم پرستار هرچقدر که صلاح میداند بزند پایین. باسنم را به چهار قسمت تقسیم کرد و یک چهارمش را انتخاب و بعد فرو کرد سوزن را. هیچی نفهمیدم از بس ملیح بود. مثل افتادن پر قو روی تیمپو
5 وقت آمدنم بیرون دیدم کتاب ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد را میخواند. کمی در باره کتاب حرف زدیم باهم و از کتابهای دیگرش گفتیم و سر آخر توصیه کرد بگذرام چسب مدتی روی جای سوزن بماند. نگرانم بود
6 فردا شب برای آمپول دوم رفتم. باز هم او آنجا بود. فکر میکردم شاید شیفتش عوض شده باشد. میدانم که بخاطر من و باسنم آمده بود. شاید هم برای خاطر دوست مشترکمان پائولو کوئیلو. البته برای خاطر کتابش نه باسنش.
7 گفت امشب هم آمده بجای همکارش. دیگر مطمئن شدم که حدسم درست است. گفت دشب راست زدم اینبار چپ میزنم. خنده کردم ولی او نامردی نکرد و ..
8 شک ندارم عاشقم شده بود و میخواست بداند مرد روزهای سخت هم هستم یا خیر. وگرنه چه دلیلی داشت مثل دارت آمپول را بکوبد تو باسن نیمه جانم
9 روز سوم دیگر نبود.آقایی به جایش آمده بود. احتمالن آن زن عاشقم شده بود اما میخواست مرا امتحان کند که آیا مرد روزهای سخت و درد فراق و غم یار و ... آخ ... اوخ....وووی
10 مرد که نباید آمپول زن باشد. نفسم بند آمد، بریده شد افکارم


ارسال یک نظر