۱۳۹۴ مرداد ۱۳, سه‌شنبه



مدام سفارش کار میگیرم. روی چند کتاب همزمان کار میکنم. هیچ ساعت خالی برای خودم نگذاشتم. کلاس زبان میروم و در تنهایی هم مدام روی لغات و اصطلاحات انگلستانی تمرین میکنم.
دیروز هم رفتم باشگاه بدنسازی - بعد از چندین سال- اسم نوشتم. لحظه هام پرشده و وقت غم خوردن ندارم. 
نمیخواهم به چیزی فکر کنم و دلم میخواهد فقط شاهد ماجراها باشم. 
اما فکر راه خودش را پیدا میکند لاکردار. جلوی درد را نمیشود گرفت. مثل دود و آب و سرفه
یکهو وسط دوچرخه زدن توی باشگاه اندوه می آید و بهت میگوید: اون هیچوقت دوچرخه سواری نکرد علی ..
تندتر رکاب میزنم .. تندتر ... تندتر... و دور می شوم از فکر و خیال.
با دوچرخه ای که مرا به هیچ کجا نخواهد برد



ارسال یک نظر