۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه



نشسته بودیم در یک جمعی و داشتیم چیزبرگر میخوردیم و یک فضای بخور بخور خوبی بود آنجا وسط کاخ سعدآباد.
یک گربه ای هم بود در آن حوالی شبیه دو طفلان مسلم و گردنش را یه وری کرده بود. مشخض بود استطاعت مالی ندارد و چشمش به دست و بال چرب و چیلی ما بود. کسی هم مادر مرده را محلش نمیداد یکذره. 
من آمدم جلوی سرمایه داران چیزبرگر خور افه بیایم که چقدر خوب و کول و حیوان دوست هستم و از مال خودم به فقرا میدهم و این حرکت را توی چشم کور شده ی کاپیتالیسم بکنم.
اونم نه گذاشت و نه برداشت چنگ گرفت دستم را و خون زد بیرون از چندجا. که یکی از آن بورژوازی ها یک دستمال مرطوب در آورد و داد تا دستم را تمیز کنم.
به گربه گفتم : چته تو؟ شعور نداری؟
گفت: نه
منو میگی؟ کارد میزدی خون نمی آمد..محل سگ ندادم و رفتم نشستم و به گارسون گفتم همون همیشگی. با چشم غره به گربه هه این را گفتم.



ارسال یک نظر