۱۳۹۳ دی ۲۶, جمعه



صبح زود و مه آلود جمعه حليم خريدم، توي صف حليمي گربه اي بود كه به در قفل شده ي مغازه ي بغلي دخيل بسته بود و ميو ميو ميكرد. انگار هرروز از همينجا جيره اش را ميگرفته و امروز تعطيل بود، دلم سوخت برايش كالباس خريدم و گذاشتم جلوش، تشكر كرد با دمش. بعد براي گنجشكها كنجد روي حليم را ريختم و بعد براي بچه هاي كار بستني زمستوني خريدم و بعد براي سنجابها دست تكان دادم و بعد براي سگها بوس فرستادم و بعد حواسم نبود و با ماشين رفتم روي يك كفتر چاهي و لهش كردم كه رفتم جسد بي جانش را برداشتم و به گرگ سفيد مستتر توي كمد اتاقم دادم



ارسال یک نظر