۱۳۹۳ مرداد ۱۶, پنجشنبه

یک چیز خوب محسن نامجو انتخاب شعرهایش است.
گاهی دوتا شعر را بر میدارد میچسباند تنگ هم طوریکه انگار اینها یکی بودند از ازل و از مخرجی مشترک بیرون زده. الله اکبر! میشه مگه؟
اون که بالا گفتم به کنار. یکبار در شعری که نمیدانم شاعرش کی بود. یک مصرع قشنگی داشت. میگفت: تو در میان گلها، چون گل میان خواری!
خیلی قشنگ نیست؟ انگار شاعر داشته با دلبرش شوخی کلامی میکرده و حرصش میداده. یعنی نیامده او را فوق العاده نشان بدهد. گفته: میون این درب و داغونا تو ای بهتری از بقیه!
این آلبوم آخرش هم از این نکته ها یکی دارد. آنجا که میگوید:
تکیه بر دیوار کردم ، خاک بر فرقم نشست
خاک بر فرقش نشیند ، آنکه یار از من گرفت
دقت کردی چی شد؟ آقای شاعر خودش قبلن این یار را از یکی قاپیده بود و کارمای کارش دیده و هشدار میدهد به نفر بعدی. بعله!
خسته شدم دیگه. همین


ارسال یک نظر