۱۳۹۳ خرداد ۳, شنبه



«جنگ که تمام شد سرباز به خانه برگشت.اما نان نداشت
آدمی را دید که نان در دست داشت. او را کشت
قاضی گفت: می‌دانی که حق نداری آدم بکشی؟
سرباز گفت: چرا حق ندارم؟»
**
براي من پيش آمده كتابي ملكه ذهنم بشود. راستش را بخواهيد زياد اعصاب كتاب خواندن ندارم. سرانه‌ي مطالعه من در روز و ماه و سال زياد است. اما كتاب را چه عرض كنم. روح بي‌قرار من نميتواند بنشيند يك كتاب كت و كلفت را يكنفس بخواند. كتابها را ميخرم براي روزها و شبهاي سالخوردگي ام. وای..بگذريم
" اندوه عيسي " كتابي است كه با اين وضعيت كه بالاتر گفتم ، اما چندين و چندبار خواندمش و بازهم خواهم خواند. داستانهايي كوتاه از زمان جنگ جهاني دوم( كه من شيفته‌ي فيلم و ادبيات و باقي چيزهايش هستم. سواي خودش )
داستانهايي تكان دهنده و غير معمولي درباره مصيبتهاي جنگ ( نويسنده اش ولفگانگ بورشرت خودش سرباز آلمان نازي بود ) كه باجملات آخرشان آدميزاد را به زمين گرم ميزند و آدميزاد به خودش ميگوييد تو چرا اينقدر خوبي ؟‌ چرا مترجمت اينهمه عالي است ؟‌ البته آدميزاد با آدميزاد فرق دارد و شايد تو اصلن اينها را كه من گفتم نگويي که اصلنم هم ایرادی ندارد. باور کن


ارسال یک نظر