۱۳۹۲ بهمن ۱۳, یکشنبه



آن سالی که برف چند متری رشت آمد ما یکی دوروز اسیر شده بودیم توی خانه.بخاری گازی نداشتیم و شوفاژمان هم بخاطر قطع برق خاموش شده بود. یخ داشتیم میزدیم. میترسیدیم بخوابیم شاید مثل فیلمها خواب به خواب برویم.
شهرزاد فکر میکنم دوساله بود. هرکسی زنگ میزد و چیزی میگفت. راهکار ارائه میکرد. که چطوری خودمان را گرم کنیم. میگفتند مبلها را نزدیک کنید و رویش پتو بیاندازید و بروید زیرش مثل چادر اعتصابیون اکراینی حالش را ببرید. عین بچگی ها مثلن. دوماد قنادمان میگفت فر گاز را روشن کنید و دربش را باز بگذارید بماند. میگفت توی کارگاه همیشه همین کار را میکنیم . اینکار کمی جواب داد. اما مشکل ما در برابر مشکل یکی از اهالی محل که مادر بزرگ پیرشان همان شب مرده بود خیلی کوچک بود. 
آمبولانس نمیتوانست بیایید و جنازه را تحویل بگیرد. آنها بگو چیکار کردند ؟ مادر بزرگ را بردند توی برفهای باغچه و روش برف ریختند. نمیشد که مادربزرگ دو سه روز همانطوری روی کاناپه بشیند یا روی تخت دَمر بیوفتد. شما فکرش را بکن مادر بزرگ توی حیاط زیر یخهاست و تو توی خانه نشستی و داری ناهار میخوری. شب را بگو ! شب را چیکارش میکنی؟ بری بخوابی و یک جنازه ولو مادربزرگ توی باغچه منتظر باهار باشد؟ 

روزگار بدی بود آن دوسه روز ِبی لاوارث





ارسال یک نظر