دست و دل آدم به هيچكاري نميرود تا وقتي همش به خودت ميگويي ميخواهم بروم و بروم. يك رنگ به اين
ديوارنزدم. لامپ سوخته را عوض نكردم. خاك روي دكور را نگرفتم. ميگويم تو رابينسون كوروزئه هستي و بالاخره يكروز اين جزيره را به حال خودش خواهي گذاشت و خواهي رفت. برای خانه هرکاری میکنم توی دلم میخندم و میگویم:" کاغذ دیواری ؟ سینمای خانگی؟ که چی؟ بعدن چطوری میخوای اینها را بذاری و بری؟ "
رفتن را هم که بلد نيستم بدبختي. نه چيز رفتن نه چيز ماندن و اين حرفها.
با فكر رفتن دارم خودم را آزار ميدهم. فكرش هم آنقدر بزرگتر از خودش شده كه ديگر نميشود اجرايش كرد. ماندن اينجا هم دارد داستانی میشود برای خودش. عذاب آور ميشود. شهر خالي شد از مردم و سکنه. مردمي كه دوستشان دارم. مثل سرخپوستی كه قبليه اش قتل عام شده دست توي جيبم توي خيابان راه ميروم و به خيال انتقام گرفتن از زندگي ، بهشت تخيلي براي خودم ميسازم. هه.. !
نميدانم از رفتن دوستانم غمگينم يا از نرفتن خودم. واقعن نمیدانم. چه قرار است بشود؟ دنبال نشانه ای چیزی میگردم. نشانه هم اگر پیدا بشود بلد نیستم تفسیرش کنم. انتقام هم کار درستی نیست، سر خودم را به باد میدهم.
سر میز شام درباره پارکت کردن کف خانه حرف میزنیم. من میگویم "باشه میریم قیمت میکنیم " اما بیشتر به این فکر میکنم بروم روی سقف خانه بنویسم Help
ديوارنزدم. لامپ سوخته را عوض نكردم. خاك روي دكور را نگرفتم. ميگويم تو رابينسون كوروزئه هستي و بالاخره يكروز اين جزيره را به حال خودش خواهي گذاشت و خواهي رفت. برای خانه هرکاری میکنم توی دلم میخندم و میگویم:" کاغذ دیواری ؟ سینمای خانگی؟ که چی؟ بعدن چطوری میخوای اینها را بذاری و بری؟ "
- دریافت پیوند
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
- دریافت پیوند
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
نظرات