۱۳۹۲ بهمن ۷, دوشنبه



دیشب یادم نمی آید کی بود. چه ساعتی بود. زنگ خانه را زدند. از توی آیفون مردی بود که معلوم نمیکرد کی است. نمیشناختمش. گفت یک دقیقه آقا بیایید دم پنجره. رفتم. از چیزی که دیدم وحشت کردم. جمعیتی سه چهار هزار نفری آمده بودند توی کوچه زیر ساختمان جمع شده بودند. نور یکهو رفت روی مردی مو فرفری که در آن میانه ایستاده بود. همه جیغ کشیدند. رضا یزدانی بود.با آن صدای چیزش گفت : علی جان میدونستم میخوای بیای کنسرتم اما چون کسی رو نداشتی باهات بیاد و همه توی فامیلت و خونتون از من بدشون میاد ( خنده حضار) خودم اومدم اینجا با اینا. که فکر نکنی ما اونجا داریم تنهایی حال میکنیم واسه خودمون برادر.
من اشک توی چشام فولان شد. میخواستم بگم از کجا میدونستی تو ؟ نگفتم . مچ مردم را نباید گرفت. 
در ادامه گفت: این شعر رو تقدیم میکنم به تو علی جونی و خواند: حوصله ندارم اما همهی قصه رو میگم / همه قصه رو حتا اونجایی که دوست ندارم ...
من انگار توی این دنیا نبودم. ملت جیغ میکشیدند و یزدانی همینطوری داشت اوج میگرفت..
آهنگ تمام شد. بعد به دستور او برایم هورا کشیدند و استادیوم طور علی علی گفتند و متفرق شدند
من اما همانطوری دم پنجره ماندم و به آن دوتا معتادی که از اول کنسرت همانجا نشسته بودند و خیال رفتند نداشتند خیره شدم تا ساعت بیست و پنج شب. آنقدر که نسکافه ام از دهن افتاد و یخ کرد



ارسال یک نظر