رد شدن به محتوای اصلی


دیشب یادم نمی آید کی بود. چه ساعتی بود. زنگ خانه را زدند. از توی آیفون مردی بود که معلوم نمیکرد کی است. نمیشناختمش. گفت یک دقیقه آقا بیایید دم پنجره. رفتم. از چیزی که دیدم وحشت کردم. جمعیتی سه چهار هزار نفری آمده بودند توی کوچه زیر ساختمان جمع شده بودند. نور یکهو رفت روی مردی مو فرفری که در آن میانه ایستاده بود. همه جیغ کشیدند. رضا یزدانی بود.با آن صدای چیزش گفت : علی جان میدونستم میخوای بیای کنسرتم اما چون کسی رو نداشتی باهات بیاد و همه توی فامیلت و خونتون از من بدشون میاد ( خنده حضار) خودم اومدم اینجا با اینا. که فکر نکنی ما اونجا داریم تنهایی حال میکنیم واسه خودمون برادر.
من اشک توی چشام فولان شد. میخواستم بگم از کجا میدونستی تو ؟ نگفتم . مچ مردم را نباید گرفت. 
در ادامه گفت: این شعر رو تقدیم میکنم به تو علی جونی و خواند: حوصله ندارم اما همهی قصه رو میگم / همه قصه رو حتا اونجایی که دوست ندارم ...
من انگار توی این دنیا نبودم. ملت جیغ میکشیدند و یزدانی همینطوری داشت اوج میگرفت..
آهنگ تمام شد. بعد به دستور او برایم هورا کشیدند و استادیوم طور علی علی گفتند و متفرق شدند
من اما همانطوری دم پنجره ماندم و به آن دوتا معتادی که از اول کنسرت همانجا نشسته بودند و خیال رفتند نداشتند خیره شدم تا ساعت بیست و پنج شب. آنقدر که نسکافه ام از دهن افتاد و یخ کرد



نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اینجا چراغی روشنه

حالا در خانه جدیدم . خانه بزرگ است . بزرگ یعنی از خانه هایی که داشتیم تا بحال بزرگتر . اولین خانه ای که داشتیم یک خانه بود در حد یک راهرو که باید یکوری خودمان را از اتاق خواب به آشپزخانه می رساندیم .گاهی اوقات رسیدن به توالت سخت بود و جانکاه و ایراداتی بر ما وارد می شد . جمعه ها یادم است وقتی می رفتیم خانه پدری ام من کله معلق می زدم سر سفره  و می دویدم مثل دیوانه ها . خودم هم نمی دانستم چرا واقعن . خانه بعدی بزرگتر بود اما موش داشت و نقشه کشی اش خیلی بد بود و پرتی زیاد داشت و من دستم به خون چند موش آلوده شد . عمله ها با همدیگر شور کردند و آن خانه را ساخته بودند . عین این فیلمهایی که فیلمنامه ندارد یا این نود شبی ها که می گویند بروید جلوی دوربین بزنید توی سرو کله خودتان ملت بخندند . اینطور خانه ای بود . دوتا خانه دیگر عوض کردیم تا آمدیم اینجا و اینجا بزرگ است برایمان . خوب است . توالت فرنگی دارد و من توالت اینطوری دوست دارم . از یکجا باید فرهنگ را شروع کرد . ما که نمی توانیم برویم اروپا پس اروپا را بیاوریم اینجا و چه جایی به تر از توالت که ارادت دارم به ایشان .  پرده ها را کرکره ای چوبی...

یادداشتهای پراکنده

  روزهای زیادی از کودکی تا همین امروز که نرم نرم دارد ۴۳ سالم میشود تنها، اندوهگین و در انزوا بودم. هربار به گذشته برمیگردم یادم می‌آید یک گوشه ساکت‌تری نشسته بودم. توی حیاط خلوت پشت خانه، توی اتاق، توی آن اتاق مملو از لباس مهمانی‌ها، توی آیینه خیره به چشمهام، توی کارگاهم، گوشه‌ی یک روستا، پشت مبل بزرگ خانه وقتی همه خواب بودند و مادر نبود و من همیشه بی‌دلیل گریه میکردم! گریه کردن به مثابه خود ارضایی و به مثابه مناجاتی چیزی بود. حالا نمیدانم دیر شده یا نشده. اما نه تنها نمیخواهم گریه کنم بلکه میخواهم خیلی آگاهانه برگردم پشت مبل سیاه، توی حیاط خلوت و سایر جاها، موسیوی کوچک گریان را در آغوش بگیرم و بگویم ببین نمیخوام بهت بگم قرار است این‌گوهی که توشیم جای بهتری بشه اما باور کن اصلا ارزشش را نداره. میدونم قراره چی بشه، من از همونجا اومدم پیشت، اما ببین من من من من همیشه خدا کنارت هستم.. ما باهم این رو هم رد میکنیم .. موسیو تاجینو روز رحلت  #یادداشت_های_پراکنده

چگونه وبلاگ نویس حرفه ای شویم

 یاوقتی از حرفه ای بودن حرف Ù…ÛŒ زنیم از Ú†Ù‡ چیز حرف Ù…ÛŒ زنیم یا هرچی اصلن 1 .روشنفکر باشید . تلویزیون نبینید Ùˆ یا اگر دیدید به کسی نگویید . از تلویزیون بدبگویید . فوتبال ورزش عوام است . شما نباشید . پوپولیست نباشید .    طرفدار هیچ تیمی نباشید حتی اگر روی شرتتان نوشته اید ( شما کهنه ØŒ تولیدی) قلب بوئین زهرا به عشق پرسپولیس Ù…ÛŒ تپد . 2 کامنت نگذارید توی وبلاگ دیگران Ùˆ این را تویجای جای وبلاگتان بگنجانید Ú©Ù‡ اینگونه اید . بگویید اگر هم کامنتی دیدی مال دیگریاست . شل سیلور استاین قبل از اختراع وبلاگ در کتاب مقدسش گفته بود یکنفر آمده استپوست مرا دزدیده Ùˆ اگر دیدی توی Ø®Û...