رد شدن به محتوای اصلی


1 گربه كه اسم اين هفته اش " جبرئيل سيسه " است. بدجوري دلبري ميكند. چيكار مي‌كند يعني؟ مي‌آيد چيز ميز مي‌نوسيد با پياده روي اش روي كيبرد. يكبار توي فيس بوك كامنت گذاشت براي يكنفر و آن يكنفر فكر كرد من دارم بهش امتياز ميدهم. يكعالم صفر براش گذاشت


2 اما شب اداري دارد. شب كه چه عرض كنم دائم الادرار است. ميرود توي كشو مِشوي ميز تحرير و نم پس ميدهد. تمام زال و زندگي مرا لكه دار كرده. اما دومن مرا نميتواند لكه دار كند، چشمش را در مي‌آورم در اين صورت. فيش بانكي را خيس آب كرد من هم با سشوار خشكش كردم و بردم بانك اما نگفتم گربه جيش كرده روش. فقط لبخند زدم


3 هر كسي وارد دفتر مي‌شود بايد قبلش هشدار بدهم بهش كه از گربه كه نميترسيد ؟‌ اكثرن ميگويند خير نميترسيم اما وقتي ميپرد روي پاچه شلوارشان رفتار غيرمعقول از خودشان نشان ميدهند. يكبار يكي پرتش كرد آن طرف. من را ميگي ؟‌ كارد ميزد بهم خون نمي‌آمد. هيچي نگفتم. چون حق با مشتري است و مشتري لابد حق دارد بزند پدر صاب بچه‌ي گربه‌ي آدم را در بياورد 

4 يكبار يكنفر را گاز گرفت. مازيار را گاز گرفت. مازيار دوستم است و برايم شيريني آورده بود. كه اين جبرئيل سيسه ، دَله بازي در آورد و عين نخورده‌هاي سومالي پريد روي مازيار و دستش را گاز گرفت و خوني كرد. حالا مازيار هيچي نمي‌گفت من ولي ترسيده بودم كه نكند اين برود خانه تب كند يا شب هنگام تبديل به گربه يا گرگينه شود . خودش البته از cat man شدن استقبال كرد. پيشنهاد دادم كه بذرا زنگ بزنم به يكنفر كه جبرئيل سيسه ، هفته پيش گازش گرفته بود. اگر زنده بود خيالمان راحت بشود. زنده بود

5 يكبار هم غذا توي گلويش گير كرد و من داشتم اولين سكته ناقصم را در زندگاني تجربه ميكردم كه خودش، گلاب بروت بالا آورد و مشكل حل شد وليكن دوباره همان را برداشت خورد و بازم گير كرد توي حلقش. كه من اين عمل را برنتابيدم و داد زدم : خاك بر سر خرت بكنم، نكن ديگه. ديگه نكرد

6 شك دارم پسر باشه











نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

یادداشتهای پراکنده

  روزهای زیادی از کودکی تا همین امروز که نرم نرم دارد ۴۳ سالم میشود تنها، اندوهگین و در انزوا بودم. هربار به گذشته برمیگردم یادم می‌آید یک گوشه ساکت‌تری نشسته بودم. توی حیاط خلوت پشت خانه، توی اتاق، توی آن اتاق مملو از لباس مهمانی‌ها، توی آیینه خیره به چشمهام، توی کارگاهم، گوشه‌ی یک روستا، پشت مبل بزرگ خانه وقتی همه خواب بودند و مادر نبود و من همیشه بی‌دلیل گریه میکردم! گریه کردن به مثابه خود ارضایی و به مثابه مناجاتی چیزی بود. حالا نمیدانم دیر شده یا نشده. اما نه تنها نمیخواهم گریه کنم بلکه میخواهم خیلی آگاهانه برگردم پشت مبل سیاه، توی حیاط خلوت و سایر جاها، موسیوی کوچک گریان را در آغوش بگیرم و بگویم ببین نمیخوام بهت بگم قرار است این‌گوهی که توشیم جای بهتری بشه اما باور کن اصلا ارزشش را نداره. میدونم قراره چی بشه، من از همونجا اومدم پیشت، اما ببین من من من من همیشه خدا کنارت هستم.. ما باهم این رو هم رد میکنیم .. موسیو تاجینو روز رحلت  #یادداشت_های_پراکنده

آخه آقامه دوسش دارم ( یه یه یه یه نُنُر ! )

امشب که نه فردا عاشورا است یا تاسوعا ؟ من نمی دانم کدامیکی اولی است . حوصله ندارم به این چیزها فکر کنم .احترامتان سر جای خودش . عذا دار باشید یا عزا دار باشید . در عالم خودتان سیر کنید . خوشبحالتان اما بروید جان مادرتان توی خانه خودتان این کار را بکنید من می خواهم آلبوم جدید شاهین نجفی را گوش کنم که تازه دانلود کردم . این مرد بسیار موزیک وکلام زیبایی دارد اما خودش به شدت بی شخصیت و لمپن است . من رشتی ام مثل کامبیز وی او ای و احتمالن با انزلی چی ها مشکل باید داشته باشم . این انزلی چی ها هستند که مشکل دارند با همه . دعوا دارند کلن . توی خیابان الکی بهت گیر می دهند و گله ای میریزند سرت و با چاقو می زنندت حتی اگر حامله باشی . قدیمها که اینطوری بودند الان نمی دانم آدم شده اند یا نه ! باری، از این سر وصدا می گفتم .الان یک نواری گذاشته اند زیر پاساژ که من یک لحظه در خودم بودم دیدم صدای جیغ و داد می آید . یک آن فکر کردم مردم سوار بر سفینه شهر بازی شده اند اما داشتند عزاداری میکردند . یک یارویی با یک صدایی که عین فیلمهای پور.ن  بود حین حین حین حین میکند و مردم استقبال میکنند از این جست و خیز یک...
از اینترنت چک کردم طلوع آفتاب به وقت بمبئی و بعد گفت ۵صبح. ساعت گوشی را کوک کرده اما ساعت بدنم دقیقتر بود. یک ربع به پنج بیدار  شدم و دیدم ساعت را برای ۵عصر کوک کرده بودم. سریع پوشیدم و کوله را برداشتم و از هاستل بیرون پریدم. تمام طول راه کوتاه هاستل تا ساحل را دویدم. کوچه باران زده بود. خاک باران خورده بود و سنگفرشهای خیابان‌های بمبئی را شسته بود. انگار خدا این هندی‌ها را دوست دارد. صبح تا شب کثافت میریزند توی خیابان و نیمه های شب باران همه را میشوید. به بندر رسیدم. کشتی های پهلو گرفته‌ی چوبی. نگاه مردم غریبه. مردی که رو به آسمان و خورشید و دریا دعا میکرد. مرد تاکسیچی که ازو پرسیدم خورشید از کجا در می‌آید و او آدرسش را دقیق میداد: پشت آن کشتی بزرگ، کمی آنطرفتر از دروازه هندوستان، نوک آن ساختمان بلند.خورشید یک ربع دیگر بیرون میزند.. کلاغهای گرسنه، سگهای بیدار نشده، گداهای چشم باز نکرده پول طلب کرده، این هند بود.. این خورشیدی بود که از پشت دریاها و ابرها.. از این سوی کره زمین بیرون آمده و این من بودم که خورشید را بوسیده و سمت تو راهی کرده بودم.. پس از این هرکجا خورشیدم را ببینم ب...