۱۳۹۲ مهر ۱, دوشنبه



اول مهر من از همه جا بي خبر بودم
مادر كوله پشتي را انداخت روي دوشم و با خواهرم كه سه سال بزرگتر از من بود رفتيم مدرسه . در طول راه هي خنديديم و خنديدم و منم خل بازي در مي‌آوردم تا بقيه بخندند. .وظيفه من در خانه همين بود اصلن
اما مدرسه خنده دار نبود. شلوغ بود. آقامون من را سپرد به يكي از بچه‌هاي سال بالاتر و بهش گفت مواظبش باش، خب ؟ پسره هم سرش را تكاني داد و بعدن هم رفت پي كارش و من تا همين الان كه در خدمتتان هستم نديدمش 
آقامون يك چيز ديگري هم گفت. وقتي ديد بغضم گرفته . گفت برو يه ساعت تو كلاس و بعدن بيا من ميبرمت خونه. رفتم كلاس و كلي گريه كردم. بقيه بچه‌ها مي‌خنديدن و شاد بودند. دروغ چرا يكي دونفر ديگر هم مثل من آرام و بي‌صدا اشك مي‌ريختند. يك ساعت را به زحمت تحمل كردم و بعدش زدم بيرون از كلاس . رفتم سمت در ِ حياط. خواستم برم بيرون كه باباي مدرسه گفت :‌كجا آقا پسر ؟ گفتم : آقام بيرون در منتظره . گفت آقات رفت خونه . گفتم دروغ ميگي . گفت كو اينا هيشكي پشت در نيست. نيگا، برو سر كلاس.
تمام آن هزار سال را تا آخر ساعت مدرسه گريه كردم. درد تنهايي در جمع يكطرف، دروغ آقام يك طرف.آن پسرك بي شرف كه قرار بود مواظبم باشد هم همان‌طرف



ارسال یک نظر