۱۳۹۲ شهریور ۳۱, یکشنبه



يكبار توي رشت بمب انداختند.
راست و دروغش با بزرگترها. اما شنيدم نقشه‌ي قديمي داشتند عراقيها و اشتباهي فكر كردند يك بندر را زدند. سرخه بنده را سرخه بندر تميز دادند از روي نقشه هاي قديمشان. كاري نداريم به اين حالا.
كلاس اول يا دوم ابتدايي بودم. يك پسري هي براي من شاخ و شانه مي‌كشيد . من ريزه ميزه بودم و او درشت مُرُِشت. كيفم را پرت ميكرد توي كلاس و هميشه مسخره ام ميكرد( يكبار هم من سر كلاس ، گلاب برويتان دشويي كردم كه يك آتوي اساسي دستش داده بودم )
آن روز ِ كذا ، آژير خطر را كه كشيدند همه بچه هاي مدرسه را كف كلاسها و راهروها خواباندند. همه ترسيده بوديم و ميلرزيديم . بعدن صداي بمب كه آمد، پسرك يكهو جيغ و داد كرد و گريه و زاري راه انداخت و من را بغل كرد ! گريه اش بند نمي آمد. از من كمك ميخواست ! ميگفت تجدد تجدد كمكم كن ! چيكار بايد ميكردم مثلن ؟ شايد كودك درونش ( ديگه كودكتر از اون موقع ،درونش باز كودك بود ؟) به التماس افتاده بود . شايد طلب آمرزش ميكرد يا مثلن ميخواست شفاعتش را بكنم در روز قيامت وقتي همه تركيديم. به هر حال هرچه كه بود مطمئناً توقع نداشت هواپيماهاي رژيم بعث را سرنگون كنم 
اما از آن روز به بعد، هيچوقت برايم شاخ نشد. هميشه هم تغذيه اش را با من به صورت خيلي دقيق و مساوي ، قسمت ميكرد. هميشه هم هواي من را داشت. فكر ميكرد من تلافي ميكنم و ميروم همه جا مي‌گويم كه چه ننري بود و چقدر كولي بازي در آورد و از آن موقعيتش سواستفاده خواهم كرد . البته خب درست فكر ميكرد ! 
اما هرگز اينكار را نكردم زيرا او بعدن در يك بمباران ديگر كشته شد. دروغ گفتم





ارسال یک نظر