۱۳۹۲ خرداد ۳۰, پنجشنبه

- عطرت داره از پيرهني كه جا گذاشتي ميپره
-  اون عطر من نيست هاني . اون عطر ديويدفي است كه به قيمت بالايي خريدم . عطر تن من آنطوري نيست كه فكر ميكني.حقيقت اين است كه من در شرايط عادي اصلن هيچ عطري ندارد تنم . در شرايط غير طبيعي هم بوي سگ خيس ميدهم .
- اما من بوي سگ خيست را دوست دارم چون تو زيبايي
من زيبا نيستم هاني . ميخواهي خودم را پشت و رو كنم تا دل و روده هايم را ببيني؟ شش هاي سياهم را ببيني كه مثل عكس روي جعبه سيگار است ؟ قول خواهم داد نظرت عوض خواهد شد . واقعن اگر همه آدمها پشت و رو بودند الان چي ميشد هاني ؟ همه جا بوي قصابي ميداد . تو حاضري سه روز بعد از مرگم بيايي از كنارم رد بشوي ؟ نه هاني تو نميتواني . آن هم بوي حقيقي من است . ميتواني لباسم را از تنم بي جانم جدا كني و هر روز بو بكشي و دلت برايم تنگ بشود ؟ نه هاني نه ..اما چرا هاني ؟ آن خود واقعي ام است . عشق چيزي نيست جز خودخواهي . تو مرا دوست داري چون به تو آرامش ميدهم . چون حس خوبي به تو ميدهم . خود ِ من چي هاني ؟ به خودم فكر كرده اي ؟
- اما اگر تو روزي زيبا نباشي و طوريت بشود من باز هم تورو دوست دارم
آه هاني تو چرا هيچي نميفهمي ؟‌ اين براي ترحم است . تو براي غايت و نهايتش مرا دوست خواهي داشت . براي اينكه خودت ، روحت ، روانت و خدايت را به آسودگي برساني
بلند شد و آبجويي را باز كرد و گفت خب من چه غلطي بايد بكنم الان ؟
گفتم : من ميرم آشغالها رو ميذارم دم در وقتي اومدم روي تخت لخت باش
گفت : شرت قرمزه رو ميپوشم
گفتم : اوه هاني ...
پريد وسط حرفم و گفت :‌ زهر مار ِ هاني



ارسال یک نظر